پارت
پارت ۳۳
ان شب وقتی کاکاشی برگشت خانه، هیچی حس خوبی نمیداد. خانه بدون پدرش ساکت و خفه کننده بنظر میرسید، فضا تاریک و دلگیر بود. کفش هایش را که دراورد، فکر هایی توی ذهنش شکل گرفت. این فضای دلگیر و ساکت، چیزی بود که اوبیتو هر روز تحمل میکرده؟ کاکاشی به فکر فرو رفت، به هر حال پسر دیگر از اول پدر و مادری نداشت. و کم کم، حس درک و غم سینه اش را پر کرد. حالا نه تنها پدری نبود، بلکه با حرفش اوبیتو را هم از خودش رانده بود.
●
صورتش را فرو کرد توی بالش اش، ذهنش با هزار تا فکر مختلف میچرخید. کمی اشک توی چشم هایش جمع شد، و ایندفعه حس کرد بیشتر از دفعات قبل به دستی نیاز دارد که اشک هایش را پاک کند. ته قلبش، اوبیتو را میخواست. احمق مورد علاقه اش، بهترین دوستی که تا حالا داشت، کسی که واقعا او را میخنداند و...کسی که او را واقعا دوست داشت. حالا گناه کم کم داشت در قلب کاکاشی شکل میگرفت.
"گند زدم خدا، واقعا گند زدم تو همه چی."
به خودش توی اینه نگاه کرد:"چطور اون منو دوست داره؟ من هیچی براش نیستم."
دست هایش را روی صورتش گذاشت و نشست لبه ی تخت.
●
اوبیتو که رسید خانه، فقط افتاد روی تخت، بدون اینکه کار دیگری انجام دهد. کاکاشی او را رد کرده بود. با اینکه احتمالش را از قبل داده بود، ولی باز هم شنیدن ان به طور واضح برایش سنگین بود. بالشش را بغل کرد و سعی کرد با پارچه ی ان اشک هایش را پاک کند.
"خیلی خنگم، اصلا نباید بهش میگفتم."
هر بار که اتفاقات به یادش میامد، بیشتر پشیمان میشد. هنوز میتوانست سوزش محو ان سیلی را روی صورتش احساس کند. تردید کرد.
"اگه واقعا مرگ ساکومو سان تقصیر من بوده باشه چی؟ یعنی...تا الان واقعا دو نفرو کشتم؟"
دوباره سوزش پشت چشم هایش شکل گرفت، حسی اشنا. شارینگانش ناخوداگاه فعال شد، اینبار با دوتا توموئه ی سیاه، نه فقط یکی.
"من قاتلم. من..."
و دوباره صورتش را فرو کرد توی بالشش، فریادش بلند شد:"من قاتلم!"
ان شب وقتی کاکاشی برگشت خانه، هیچی حس خوبی نمیداد. خانه بدون پدرش ساکت و خفه کننده بنظر میرسید، فضا تاریک و دلگیر بود. کفش هایش را که دراورد، فکر هایی توی ذهنش شکل گرفت. این فضای دلگیر و ساکت، چیزی بود که اوبیتو هر روز تحمل میکرده؟ کاکاشی به فکر فرو رفت، به هر حال پسر دیگر از اول پدر و مادری نداشت. و کم کم، حس درک و غم سینه اش را پر کرد. حالا نه تنها پدری نبود، بلکه با حرفش اوبیتو را هم از خودش رانده بود.
●
صورتش را فرو کرد توی بالش اش، ذهنش با هزار تا فکر مختلف میچرخید. کمی اشک توی چشم هایش جمع شد، و ایندفعه حس کرد بیشتر از دفعات قبل به دستی نیاز دارد که اشک هایش را پاک کند. ته قلبش، اوبیتو را میخواست. احمق مورد علاقه اش، بهترین دوستی که تا حالا داشت، کسی که واقعا او را میخنداند و...کسی که او را واقعا دوست داشت. حالا گناه کم کم داشت در قلب کاکاشی شکل میگرفت.
"گند زدم خدا، واقعا گند زدم تو همه چی."
به خودش توی اینه نگاه کرد:"چطور اون منو دوست داره؟ من هیچی براش نیستم."
دست هایش را روی صورتش گذاشت و نشست لبه ی تخت.
●
اوبیتو که رسید خانه، فقط افتاد روی تخت، بدون اینکه کار دیگری انجام دهد. کاکاشی او را رد کرده بود. با اینکه احتمالش را از قبل داده بود، ولی باز هم شنیدن ان به طور واضح برایش سنگین بود. بالشش را بغل کرد و سعی کرد با پارچه ی ان اشک هایش را پاک کند.
"خیلی خنگم، اصلا نباید بهش میگفتم."
هر بار که اتفاقات به یادش میامد، بیشتر پشیمان میشد. هنوز میتوانست سوزش محو ان سیلی را روی صورتش احساس کند. تردید کرد.
"اگه واقعا مرگ ساکومو سان تقصیر من بوده باشه چی؟ یعنی...تا الان واقعا دو نفرو کشتم؟"
دوباره سوزش پشت چشم هایش شکل گرفت، حسی اشنا. شارینگانش ناخوداگاه فعال شد، اینبار با دوتا توموئه ی سیاه، نه فقط یکی.
"من قاتلم. من..."
و دوباره صورتش را فرو کرد توی بالشش، فریادش بلند شد:"من قاتلم!"
- ۳.۸k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط