پارت
پارت ۱۴
وحشت سرتاپای کاکاشی را گرفت، سریع شانه ی اوبیتو را گرفت و او را چرخاند.
"رین کجاست؟ رین؟"
اوبیتو هم متوجه نبود حضور او شد، حس کرد قلبش افتاد توی معده اش. چرا یکی یکی داشتند از هم جدا میشدند؟
"رین؟ اگه شوخیه اصلا قشنگ نیست."
اوبیتو داد زد، ولی صدایی نیامد، هیچ خبری از رین نبود.
کاکاشی سعی کرد ارامشش را حفظ کند، ولی با اوبیتو که هول شده بود و مدام اطراف را میگشت کار سختی بود. بعد ناگهان یچیزی دید. سریع دستش را فشار داد روی دهان اوبیتو تا او را ساکت کند. قلبش از استرس و حس مزخرف دیگری میتپید.
"هیسس، هیچی نگو. اونجا یه کسیه."
اوبیتو که این را شنید چشم هایش گرد شد، رد نگاه کاکاشی را گرفت و به محض اینکه ان چیز را دید نفسش در سینه اش حبس شد. یک فرد نقابدار، پشت یکی از درخت ها داشت ان ها را تماشا میکرد.
"داره نگامون میکنه، ینی ما رو دیده؟"
اوبیتو همانطور که سعی میکرد تکان نخورد گفت. کاکاشی سرش را تکان داد، ولی هر کاری میکرد نمیتوانست اضطراب را از خودش دور کند. این فرد هر که بود، حس خیلی بدی منتقل میکرد.
"فکر کنم...اون رینو گرفته."
کاکاشی گفت، ولی احتمالا این اشتباه ترین کاری بود که انجام داد. چون همان لحظه اوبیتو با صدای بلند گفت:"چیی، حروم زادهه!"
قلب کاکاشی یک لحظه از داد اوبیتو ایستاد:"هیسسسسس!"
ولی اوبیتو از قبل دویده بود سمت ان شخص نقابدار. احتمالا ان بخش 'یا دوستت را نجات بده یا بمیر' از مغزش فعال شده بود. به هر حال صاف با کونای پرید طرف مرد مرموز. همه ی اعضای بدن کاکاشی خود به خود حرکت کردند تا اوبیتو را بکشد عقب، ولی کمی دیر بود. اوبیتو از قبل داشت با ان فرد میجنگید. شروع کردند ضربات همدیگر را دفع کردن.
"بچه ی ابله، تو فقط طبق میل من پیش میری."
و بعد، در تاریکی درخت ها، اوبیتو چیزی دید. درخشش قرمز شارینگان از زیر ان نقاب پیدا بود. و ناگهان این صحنه و ان صدا خیلی برای او اشنا بنظر امد، انگار که ان فرد را جایی دیده.
"اوبیتو! برو کنار!!"
کاکاشی پرید جلو، اوبیتو را پشت خودش پنهان کرد. چون این تنها کاری بود که میتوانست بکند قبل از اینکه کونای ان مرد صاف توی شانه اش فرود بیاید.
چشم های اوبیتو گشاد شد، مایع قرمز رنگ خون از شانه ی کاکاشی پاشید به گونه اش.
"کاکاشی!"
برای اولین بار حس کرد لحظه ی اضطراری توی قلبش داد میزند، سعی کرد بدترین فکر ها را از مغزش بزند کنار. سریع کاکاشی را بلند کرد و پرید پشت یک درخت.
"شونه ت چی شد؟ تقصیر من بود."
اوبیتو انقدر هول شده بود که موقع چک کردن زخم دست هاش کامل یخ کرده بودند. سعی کرد افکار بد را کنار بزند، چیزی نمیشد، مگه نه؟
"بهت گفتم با کله نپر تو دردسر..."
کاکاشی با صدای گرفته گفت، که فقط سنگینی قلب اوبیتو را بدتر کرد.
"همیشه میرینم، میدونم."
اوبیتو گفت، کل تلاشش را کرد که بغض نکند، الان باید به کاکاشی روحیه میداد. ولی به محض اینکه خواست زخم کاکاشی را ببندد، یک دست از توی درخت بیرون امد و شروع کرد کاکاشی را بکشد داخل.
"کاکاشی؟! نه، نههه. ولش کن."
اوبیتو سعی کرد کاکاشی را از چنگ درخت ازاد کند، مدام شاخه ها را میکند ولی فایده نداشت. این هر چه بود، میخواست ان ها را از هم جدا کند.
"اوبیتو نَمیری، برمیگردم..."
کاکاشی قبل از اینکه کامل برود توی درخت گفت. بعد اوبیتو ان مرد نقابدار را چند قدم جلوتر دید. حس پوچی و تنهایی ای که قلبش را پر کرد به قدری طاقت فرسا بود که حس کرد چشم هایش میسوزد. رین را گرفته بودند، میناتو سنسی را پیدا نکرده بود، و حالا کاکاشی رفت توی درخت. اوبیتو فریاد کشید و شروع کرد به کشیدن موهایش تا اگر رویا بود از ان خلاص شود، سوزش پشت چشمانش انقدر زیاد شد که حالا به جای اشک، خون جلوی چشم هایش را گرفته بود.
"پس فعالش کردی. افرین، اوبیتو."
صدای مزخرف مرد نقابدار، توی گوش های اوبیتو زنگ میزد.
وحشت سرتاپای کاکاشی را گرفت، سریع شانه ی اوبیتو را گرفت و او را چرخاند.
"رین کجاست؟ رین؟"
اوبیتو هم متوجه نبود حضور او شد، حس کرد قلبش افتاد توی معده اش. چرا یکی یکی داشتند از هم جدا میشدند؟
"رین؟ اگه شوخیه اصلا قشنگ نیست."
اوبیتو داد زد، ولی صدایی نیامد، هیچ خبری از رین نبود.
کاکاشی سعی کرد ارامشش را حفظ کند، ولی با اوبیتو که هول شده بود و مدام اطراف را میگشت کار سختی بود. بعد ناگهان یچیزی دید. سریع دستش را فشار داد روی دهان اوبیتو تا او را ساکت کند. قلبش از استرس و حس مزخرف دیگری میتپید.
"هیسس، هیچی نگو. اونجا یه کسیه."
اوبیتو که این را شنید چشم هایش گرد شد، رد نگاه کاکاشی را گرفت و به محض اینکه ان چیز را دید نفسش در سینه اش حبس شد. یک فرد نقابدار، پشت یکی از درخت ها داشت ان ها را تماشا میکرد.
"داره نگامون میکنه، ینی ما رو دیده؟"
اوبیتو همانطور که سعی میکرد تکان نخورد گفت. کاکاشی سرش را تکان داد، ولی هر کاری میکرد نمیتوانست اضطراب را از خودش دور کند. این فرد هر که بود، حس خیلی بدی منتقل میکرد.
"فکر کنم...اون رینو گرفته."
کاکاشی گفت، ولی احتمالا این اشتباه ترین کاری بود که انجام داد. چون همان لحظه اوبیتو با صدای بلند گفت:"چیی، حروم زادهه!"
قلب کاکاشی یک لحظه از داد اوبیتو ایستاد:"هیسسسسس!"
ولی اوبیتو از قبل دویده بود سمت ان شخص نقابدار. احتمالا ان بخش 'یا دوستت را نجات بده یا بمیر' از مغزش فعال شده بود. به هر حال صاف با کونای پرید طرف مرد مرموز. همه ی اعضای بدن کاکاشی خود به خود حرکت کردند تا اوبیتو را بکشد عقب، ولی کمی دیر بود. اوبیتو از قبل داشت با ان فرد میجنگید. شروع کردند ضربات همدیگر را دفع کردن.
"بچه ی ابله، تو فقط طبق میل من پیش میری."
و بعد، در تاریکی درخت ها، اوبیتو چیزی دید. درخشش قرمز شارینگان از زیر ان نقاب پیدا بود. و ناگهان این صحنه و ان صدا خیلی برای او اشنا بنظر امد، انگار که ان فرد را جایی دیده.
"اوبیتو! برو کنار!!"
کاکاشی پرید جلو، اوبیتو را پشت خودش پنهان کرد. چون این تنها کاری بود که میتوانست بکند قبل از اینکه کونای ان مرد صاف توی شانه اش فرود بیاید.
چشم های اوبیتو گشاد شد، مایع قرمز رنگ خون از شانه ی کاکاشی پاشید به گونه اش.
"کاکاشی!"
برای اولین بار حس کرد لحظه ی اضطراری توی قلبش داد میزند، سعی کرد بدترین فکر ها را از مغزش بزند کنار. سریع کاکاشی را بلند کرد و پرید پشت یک درخت.
"شونه ت چی شد؟ تقصیر من بود."
اوبیتو انقدر هول شده بود که موقع چک کردن زخم دست هاش کامل یخ کرده بودند. سعی کرد افکار بد را کنار بزند، چیزی نمیشد، مگه نه؟
"بهت گفتم با کله نپر تو دردسر..."
کاکاشی با صدای گرفته گفت، که فقط سنگینی قلب اوبیتو را بدتر کرد.
"همیشه میرینم، میدونم."
اوبیتو گفت، کل تلاشش را کرد که بغض نکند، الان باید به کاکاشی روحیه میداد. ولی به محض اینکه خواست زخم کاکاشی را ببندد، یک دست از توی درخت بیرون امد و شروع کرد کاکاشی را بکشد داخل.
"کاکاشی؟! نه، نههه. ولش کن."
اوبیتو سعی کرد کاکاشی را از چنگ درخت ازاد کند، مدام شاخه ها را میکند ولی فایده نداشت. این هر چه بود، میخواست ان ها را از هم جدا کند.
"اوبیتو نَمیری، برمیگردم..."
کاکاشی قبل از اینکه کامل برود توی درخت گفت. بعد اوبیتو ان مرد نقابدار را چند قدم جلوتر دید. حس پوچی و تنهایی ای که قلبش را پر کرد به قدری طاقت فرسا بود که حس کرد چشم هایش میسوزد. رین را گرفته بودند، میناتو سنسی را پیدا نکرده بود، و حالا کاکاشی رفت توی درخت. اوبیتو فریاد کشید و شروع کرد به کشیدن موهایش تا اگر رویا بود از ان خلاص شود، سوزش پشت چشمانش انقدر زیاد شد که حالا به جای اشک، خون جلوی چشم هایش را گرفته بود.
"پس فعالش کردی. افرین، اوبیتو."
صدای مزخرف مرد نقابدار، توی گوش های اوبیتو زنگ میزد.
- ۳.۵k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط