پارت
پارت ۳۵
اوبیتو با خستگی رسید نزدیک در، از سوراخ چشمی نگاه کرد و وقتی دید کاکاشی پشت در است، قلبش افتاد توی دلش.
"وای، بدبخت شدم. نباید بفهمه حالم خراب بوده."
سریع سعی کرد خانه را تا جایی که میتواند مرتب کند، به صورتش هم کمی اب زد که معلوم نباشد گریه کرده. بعد در را باز کرد.
●
کاکاشی که سرش را بالا اورد با دیدن صورت اوبیتو جا خورد. زیر چشم هایش گود افتاده بود، رنگش هم پریده بنظر میرسید و از بینی قرمز شده اش مشخص بود گریه کرده. شرمندگی توی دلش موج میزد، به اجر های دیوار خیره شد و سعی کرد به ان چهره نگاه نکند.
"میتونم...بیام تو؟ که حرف بزنیم."
اوبیتو اب دهانش را قورت داد، ولی بعد لبخندی روی لب هایش نشاند و از جلوی در کنار رفت.
"حتما، بیا تو."
کاکاشی حس میکرد از اینهمه رفتار خوب اوبیتو میخواهد خودش را خفه کند. سعی کرد جملاتش را برای عذر خواهی اماده کند. برگشت طرف اوبیتو.
"ام من خب اومدم که بگم که..."
ولی هر وقت چشم های اوبیتو را نگاه میکرد زبانش میگرفت.
"اومدم بگم...خیلی عوضی بودم. ببخشید اونجوری زدمت، دست خودم نبود. الان بهتری؟"
اوبیتو چند لحظه به کاکاشی نگاه کرد، یهویی بود و کمی تعجب کرده بود. خواست جواب دهد:"حالم بهتر..."
ولی کاکاشی پرید وسط حرفش:"دروغ نگو حالت زاره. تقصیر منه میدونم فقط با عذر خواهی درست نمیشه، گند زدم."
رفت جلوتر، سعی کرد تا جای ممکن صدایش نلرزد. کامل که روبروی اوبیتو ایستاد، پیشانی اش را چسباند به شانه ی او.
K:"فقط میخواستم بگم منم دوست دارم."
●
اوبیتو مثل چوب خشک سر جایش میخکوب شده بود، قلبش تند تند میزد طوری که فکر کرد شاید کاکاشی صدای ان را میشنود. پرحرفی، اینبار سراغش نیامد. از ته قلبش خوشحال بود که کاکاشی همان حس را نسبت به او دارد. همان حسی که قرار نبود قبولش کنند. لبخندی روی لب هایش نشست قبل از اینکه بازوهایش را دور کاکاشی حلقه کند.
O:"عیبی نداره، من بد موقع همچین موضوعی رو بهت گفتم. میدونم برای پدرت ناراحت بودی، حق داشتی."
ولی وقتی احساس خیسی روی شانه اش کرد، دلش پبچید. اشک های کاکاشی شانه اش را خیس میکردند. دستش را بالا اورد. اینبار نه برای بحث کردن، نه برای دور کردن کاکاشی...برای اینکه موهایش را نوازش کند.
O:"داری ابغوره میگیری؟ ابهتت خراب شد."
با کمی بازیگوشی و خنده گفت، سعی کرد کاکاشی را سر حال بیاورد. و جواب هم داد، کاکاشی نفسش را با خنده بیرون داد.
K:"خیلی کثافتی، قیافه خودت داره داد میزنه گریه کردی."
بعد سرش را بالا اورد تا به اوبیتو نگاه کند. پسرکی که با همان چشم های گود افتاده داشت بهش پوزخند میزد.
O:"چطوره شب بمونی؟ پفیلا درست میکنیم میخوریما."
پیشنهاد مزخرف. ولی اینبار، کاکاشی بدون مکث قبول کرد.
K:"به شرطی که شامو خودت درست کنی."
و وقتی دوباره به هم نگاه کردند، هر دو لبخند زدند. بدون اینکه چیزی را در قلبشان پنهان کنند.
گاهی اوقات از کسی متنفریم، فکر میکنیم شخصیتش به ما نخواهد خورد ولی بعد ان فرد تبدیل به شخص مهمی در زندگی میشود.
شاید بعضی اتفاقات باعث جدایی شوند، شاید بعضی اعتراف ها بی جواب باقی بمانند. ولی قلب های درست انتخاب شده، کنار هم باقی خواهند ماند.
اوبیتو با خستگی رسید نزدیک در، از سوراخ چشمی نگاه کرد و وقتی دید کاکاشی پشت در است، قلبش افتاد توی دلش.
"وای، بدبخت شدم. نباید بفهمه حالم خراب بوده."
سریع سعی کرد خانه را تا جایی که میتواند مرتب کند، به صورتش هم کمی اب زد که معلوم نباشد گریه کرده. بعد در را باز کرد.
●
کاکاشی که سرش را بالا اورد با دیدن صورت اوبیتو جا خورد. زیر چشم هایش گود افتاده بود، رنگش هم پریده بنظر میرسید و از بینی قرمز شده اش مشخص بود گریه کرده. شرمندگی توی دلش موج میزد، به اجر های دیوار خیره شد و سعی کرد به ان چهره نگاه نکند.
"میتونم...بیام تو؟ که حرف بزنیم."
اوبیتو اب دهانش را قورت داد، ولی بعد لبخندی روی لب هایش نشاند و از جلوی در کنار رفت.
"حتما، بیا تو."
کاکاشی حس میکرد از اینهمه رفتار خوب اوبیتو میخواهد خودش را خفه کند. سعی کرد جملاتش را برای عذر خواهی اماده کند. برگشت طرف اوبیتو.
"ام من خب اومدم که بگم که..."
ولی هر وقت چشم های اوبیتو را نگاه میکرد زبانش میگرفت.
"اومدم بگم...خیلی عوضی بودم. ببخشید اونجوری زدمت، دست خودم نبود. الان بهتری؟"
اوبیتو چند لحظه به کاکاشی نگاه کرد، یهویی بود و کمی تعجب کرده بود. خواست جواب دهد:"حالم بهتر..."
ولی کاکاشی پرید وسط حرفش:"دروغ نگو حالت زاره. تقصیر منه میدونم فقط با عذر خواهی درست نمیشه، گند زدم."
رفت جلوتر، سعی کرد تا جای ممکن صدایش نلرزد. کامل که روبروی اوبیتو ایستاد، پیشانی اش را چسباند به شانه ی او.
K:"فقط میخواستم بگم منم دوست دارم."
●
اوبیتو مثل چوب خشک سر جایش میخکوب شده بود، قلبش تند تند میزد طوری که فکر کرد شاید کاکاشی صدای ان را میشنود. پرحرفی، اینبار سراغش نیامد. از ته قلبش خوشحال بود که کاکاشی همان حس را نسبت به او دارد. همان حسی که قرار نبود قبولش کنند. لبخندی روی لب هایش نشست قبل از اینکه بازوهایش را دور کاکاشی حلقه کند.
O:"عیبی نداره، من بد موقع همچین موضوعی رو بهت گفتم. میدونم برای پدرت ناراحت بودی، حق داشتی."
ولی وقتی احساس خیسی روی شانه اش کرد، دلش پبچید. اشک های کاکاشی شانه اش را خیس میکردند. دستش را بالا اورد. اینبار نه برای بحث کردن، نه برای دور کردن کاکاشی...برای اینکه موهایش را نوازش کند.
O:"داری ابغوره میگیری؟ ابهتت خراب شد."
با کمی بازیگوشی و خنده گفت، سعی کرد کاکاشی را سر حال بیاورد. و جواب هم داد، کاکاشی نفسش را با خنده بیرون داد.
K:"خیلی کثافتی، قیافه خودت داره داد میزنه گریه کردی."
بعد سرش را بالا اورد تا به اوبیتو نگاه کند. پسرکی که با همان چشم های گود افتاده داشت بهش پوزخند میزد.
O:"چطوره شب بمونی؟ پفیلا درست میکنیم میخوریما."
پیشنهاد مزخرف. ولی اینبار، کاکاشی بدون مکث قبول کرد.
K:"به شرطی که شامو خودت درست کنی."
و وقتی دوباره به هم نگاه کردند، هر دو لبخند زدند. بدون اینکه چیزی را در قلبشان پنهان کنند.
گاهی اوقات از کسی متنفریم، فکر میکنیم شخصیتش به ما نخواهد خورد ولی بعد ان فرد تبدیل به شخص مهمی در زندگی میشود.
شاید بعضی اتفاقات باعث جدایی شوند، شاید بعضی اعتراف ها بی جواب باقی بمانند. ولی قلب های درست انتخاب شده، کنار هم باقی خواهند ماند.
- ۲.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط