My little marshmallow
My little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p3
بعد از اون حرف از کلاس خارج شد..
کوک: هان تو برو به سونگین و بونگیو بگو بیان منم میرم دنبال جیمین
هان: حله
دویدم دنبالش رفتم تو حیاط داشت میرم تو سرویس بهداشتی داشتی..
دویدم سمتش دستش رو گرفتم و گفتم...
کوک: جیمین وایسا بگو ببینم چیزی شده
جیمین: نه هیچی نشده
کوک: یاااا از قیافت تابلوعه
همون لحظه بقیه هم رسیدن
سونگمین: جیمینا چیزی شده طوری که هان به ما گفت حالت زیاد خوب ن
بونگیو: جیمین ما دوستاتیم اگه مشکلی هست بهم بگو
جیمین: خب...خب
ی دفعه ای گریش گرفت
بردیمش روی یکی از نیمکت ها نشست
هان: جیمینا بگو دیگه با این کارات آدم استرس میگیره
سونگمین رفت و یه بطری آب و چند تا دست مال کاغذی آورد و داد به جیمین
بونگیون: خب یکم آروم شو بعد به ما بگو
جیمین: خب اون عوضی به من پیشنهاد رابطه داده بود و من قبول نکردم .... از اون موقع تموم حرصش از من رو تو برگه های امتحانیم پیاده میکنه
راستش ما بابای جیمین رو خوب میشناختیم اون کرد مهربونیت بود اما خیلی حساس سر نمره و ادب و طرز حرف زدن و طرز نشستن و طرز غذا خوردن و نوع رفتار کلی بگم سر همه چیز به این بچه گیر میداد ...
هان: اووو پس قضیه اینه
بونگیو: چه اشغالی
جیمین: خب من راستش دنبال جفتم میگردم و هیچ علاقه ای به اون ندارم اما...
کوک: هیس دیگه درباره ی این موضوع حرف نزن از این به بعد بهت گیر داد به خودمون بگو باشه؟
جیمین دماغش رو بالا کشید و گفت
جیمین: باش
همه خندیدیم
زنگ خورد
رفتیم تو کلاسمون
.....................
الان زنگ آخر میخوره
زینگگگگگگگگ
بچه ها مثل جت از مدرسه خارج شدن ما هم برای بهتر شدن حال جیمین رفتیم بستنی بخوریم ..
کوک: خب چی میخورید من برم سفارش بدم ؟؟
هان: من شکلاتی
بونگیو: منم شکلاتی
سونگمین: خب منم شکلاتی
کوک: جیمی تو چی؟
جیمین: عاااا خب اگه همه شکلاتی میخورن منم شکلاتی
کوک: خب حله من الان میام
رفتم بستنی بگیرم وایسادم تا آماده شد بستنی هارو گرفتم وقتی خواستم برم پیش بچه ها یه رایحه خاصی حس کردم ^قهوه^ تا وقتی نگاهم به میز اون ور افتاد نه اون تهیونگ بود برای ۳ ثانیه زل زدم بهش متاسفانه اونم منو دید یه پوزخند زد.
منم ول کن شدم دویدم سمت بچه ها...
کوک: خب خب بفرمایید
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p3
بعد از اون حرف از کلاس خارج شد..
کوک: هان تو برو به سونگین و بونگیو بگو بیان منم میرم دنبال جیمین
هان: حله
دویدم دنبالش رفتم تو حیاط داشت میرم تو سرویس بهداشتی داشتی..
دویدم سمتش دستش رو گرفتم و گفتم...
کوک: جیمین وایسا بگو ببینم چیزی شده
جیمین: نه هیچی نشده
کوک: یاااا از قیافت تابلوعه
همون لحظه بقیه هم رسیدن
سونگمین: جیمینا چیزی شده طوری که هان به ما گفت حالت زیاد خوب ن
بونگیو: جیمین ما دوستاتیم اگه مشکلی هست بهم بگو
جیمین: خب...خب
ی دفعه ای گریش گرفت
بردیمش روی یکی از نیمکت ها نشست
هان: جیمینا بگو دیگه با این کارات آدم استرس میگیره
سونگمین رفت و یه بطری آب و چند تا دست مال کاغذی آورد و داد به جیمین
بونگیون: خب یکم آروم شو بعد به ما بگو
جیمین: خب اون عوضی به من پیشنهاد رابطه داده بود و من قبول نکردم .... از اون موقع تموم حرصش از من رو تو برگه های امتحانیم پیاده میکنه
راستش ما بابای جیمین رو خوب میشناختیم اون کرد مهربونیت بود اما خیلی حساس سر نمره و ادب و طرز حرف زدن و طرز نشستن و طرز غذا خوردن و نوع رفتار کلی بگم سر همه چیز به این بچه گیر میداد ...
هان: اووو پس قضیه اینه
بونگیو: چه اشغالی
جیمین: خب من راستش دنبال جفتم میگردم و هیچ علاقه ای به اون ندارم اما...
کوک: هیس دیگه درباره ی این موضوع حرف نزن از این به بعد بهت گیر داد به خودمون بگو باشه؟
جیمین دماغش رو بالا کشید و گفت
جیمین: باش
همه خندیدیم
زنگ خورد
رفتیم تو کلاسمون
.....................
الان زنگ آخر میخوره
زینگگگگگگگگ
بچه ها مثل جت از مدرسه خارج شدن ما هم برای بهتر شدن حال جیمین رفتیم بستنی بخوریم ..
کوک: خب چی میخورید من برم سفارش بدم ؟؟
هان: من شکلاتی
بونگیو: منم شکلاتی
سونگمین: خب منم شکلاتی
کوک: جیمی تو چی؟
جیمین: عاااا خب اگه همه شکلاتی میخورن منم شکلاتی
کوک: خب حله من الان میام
رفتم بستنی بگیرم وایسادم تا آماده شد بستنی هارو گرفتم وقتی خواستم برم پیش بچه ها یه رایحه خاصی حس کردم ^قهوه^ تا وقتی نگاهم به میز اون ور افتاد نه اون تهیونگ بود برای ۳ ثانیه زل زدم بهش متاسفانه اونم منو دید یه پوزخند زد.
منم ول کن شدم دویدم سمت بچه ها...
کوک: خب خب بفرمایید
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
- ۲۱۷
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط