{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکــر می کــردم

فکــر می کــردم
در قلب تــ ـــ ـــو
محکومم به حبــس ابد !!
به یکبــاره جــا خــوردم …
وقـــتی زندان بان برســـرم فریاد زد: هــی.. تــو آزادیـــــ!
و صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد

قابل توجه بعضیا.....
دیدگاه ها (۱۵)

--------- ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺍﻱ ﺁﻣﺪ . . .----------------- ﻋﺸﻘﻲ ﺩﺍﺩ . . ....

اینقدرمرا از رفتنت نترسان قرارنیست تا ابد باهم بمانیم روزی ه...

بس استمهمان داريمبيا و آبرودارى کننگذار بفهمند پشت اين نقاب ...

ﻣﺘﺮﺳﮏ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﺯﺩﻧﺪ، ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ...! ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎﺭﺍﺝ ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟐پارت ۲۲ | پشت درهای بستهصدای بسته شدن درِ آهنی ...

جیمین آرام گوشی را از روی میز برداشت.بدون اینکه چیزی بگوید، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط