ادامه پارت
ادامه پارت..
تهیونگ درو باز کرد و با صحنه ای که دید قلبش درد گرفت و به سمت ات رفت
تهیونگ: ات..ح.حالت خوبه ؟
ات:... خوبم ( به زور)
تهیونگ: ات میشه سرتو بیاری بالا
ات:...
تهیونگ چونه اتو گرفت و بالا اورد با ناباوری دید که چشماش قرمز شدن ، رنگش پریده و....
تهیونگ: چ..چیشده؟
ات: هیچی نیس فقط یه کمی سرگیجه دارم همین...
تهیونگ اتو بلند کرد و به اتاق برد
تهیونگ: همینجا بمون...
رفت سمته آشپزخونه ، پیش بندشو بست و یه سوپ برای ات درست کرد ، میخواست سوپ رو برای ات ببره که دید ات اومده پیشش
تهیونگ: ات مگه بهت نگفتم همون جا بمون
ات هیچ حرفی نزد ، نه غر زد نه هیچی یهو یه رعد و برق به شدت زیادی امد.ات بدو بدو به سمت تهیونگ رفت و محکم بغلش کرد انقدر محکم بغلش کرد که انگار دیگه هیچوقت قرار نبود رو تهیونگ ببینه..
ات: راستش بهت دروغ گفتم..
تهیونگ: چ..چی؟
ات: اوهوم...هق هق حالم خوب نیس.. درد دارم..هق... سرما خوردم...قلبم درد میکنه..تنهام خیلی تنهام..هق...هق( گریه شدید)
تهیونگ:( متقابل بغلش کرد)
تهیونگ: هیشش قربونت برم...میدونم ولی اینکه بهم نمیگی خیلی ناراحتم میکنه خیلی...و یادت باشه تو هیچوقت تنها نیستی من کنارتم....الانم خوب میشی فقط باید به حرفام گوش کنی باشه عروسک ؟!
ات: باشه( گریه)
تهیونگ: ( اشکاشو با دستاش پاک کرد) تهیونگ: یااا گریه نکن...ببین برات سوپ درست کردم
ات: واییی اخجونننننن خیلی گشنمه
تهیونگ:( خنده)
ات میخواست سوپ بخوره که تهیونگ جلوشو گرفت
تهیونگ: وایسا...
ات: چرا؟( تعجب)
تهیونگ:میشه قاشق و سوپ رو بدی؟
ات قاشقی که تو دستش بود و سوپ رو داد به تهیونگ و تهیونگ خودش شروع کرد به ات غذا داد
ات: یاااا من بچه نیستم
تهیونگ: نخیرممم تو بچه خودمی
ات: یاااااااا
تهیونگ:( خنده)
تهیونگ به ات غذا میداد که یاد دعواشون افتاد..
تهیونگ: ات..
ات: جونممم؟؟!
تهیونگ: معذرت میخوام ( سرش پایینه و با بغض حرف میزنه)
ات: مهم نیس تهیونگی..گذشته ها گذشته( لبخند)
تهیونگ: فداتشمم که انقدر مهربونی( خنده)
ات: خدانکنهههه
و به خوبی و خوشی زندگی کردن....
پایان 🩰
چطور بود؟؟
تهیونگ درو باز کرد و با صحنه ای که دید قلبش درد گرفت و به سمت ات رفت
تهیونگ: ات..ح.حالت خوبه ؟
ات:... خوبم ( به زور)
تهیونگ: ات میشه سرتو بیاری بالا
ات:...
تهیونگ چونه اتو گرفت و بالا اورد با ناباوری دید که چشماش قرمز شدن ، رنگش پریده و....
تهیونگ: چ..چیشده؟
ات: هیچی نیس فقط یه کمی سرگیجه دارم همین...
تهیونگ اتو بلند کرد و به اتاق برد
تهیونگ: همینجا بمون...
رفت سمته آشپزخونه ، پیش بندشو بست و یه سوپ برای ات درست کرد ، میخواست سوپ رو برای ات ببره که دید ات اومده پیشش
تهیونگ: ات مگه بهت نگفتم همون جا بمون
ات هیچ حرفی نزد ، نه غر زد نه هیچی یهو یه رعد و برق به شدت زیادی امد.ات بدو بدو به سمت تهیونگ رفت و محکم بغلش کرد انقدر محکم بغلش کرد که انگار دیگه هیچوقت قرار نبود رو تهیونگ ببینه..
ات: راستش بهت دروغ گفتم..
تهیونگ: چ..چی؟
ات: اوهوم...هق هق حالم خوب نیس.. درد دارم..هق... سرما خوردم...قلبم درد میکنه..تنهام خیلی تنهام..هق...هق( گریه شدید)
تهیونگ:( متقابل بغلش کرد)
تهیونگ: هیشش قربونت برم...میدونم ولی اینکه بهم نمیگی خیلی ناراحتم میکنه خیلی...و یادت باشه تو هیچوقت تنها نیستی من کنارتم....الانم خوب میشی فقط باید به حرفام گوش کنی باشه عروسک ؟!
ات: باشه( گریه)
تهیونگ: ( اشکاشو با دستاش پاک کرد) تهیونگ: یااا گریه نکن...ببین برات سوپ درست کردم
ات: واییی اخجونننننن خیلی گشنمه
تهیونگ:( خنده)
ات میخواست سوپ بخوره که تهیونگ جلوشو گرفت
تهیونگ: وایسا...
ات: چرا؟( تعجب)
تهیونگ:میشه قاشق و سوپ رو بدی؟
ات قاشقی که تو دستش بود و سوپ رو داد به تهیونگ و تهیونگ خودش شروع کرد به ات غذا داد
ات: یاااا من بچه نیستم
تهیونگ: نخیرممم تو بچه خودمی
ات: یاااااااا
تهیونگ:( خنده)
تهیونگ به ات غذا میداد که یاد دعواشون افتاد..
تهیونگ: ات..
ات: جونممم؟؟!
تهیونگ: معذرت میخوام ( سرش پایینه و با بغض حرف میزنه)
ات: مهم نیس تهیونگی..گذشته ها گذشته( لبخند)
تهیونگ: فداتشمم که انقدر مهربونی( خنده)
ات: خدانکنهههه
و به خوبی و خوشی زندگی کردن....
پایان 🩰
چطور بود؟؟
- ۳۱.۱k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط