{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد ! اما مرد نشنید
مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن.......
آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد اعتنایی نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : تو کجایی ؟؟؟؟
بگذار تو را ببینم ......
ستاره ای درخشید، اما مرد ندید
مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " .....
کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم .....
از تو خواهش می کنم ......
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد .....
ما خدا را گم می کنیم

در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد .
دیدگاه ها (۹)

من از معبود یکتایم فقط یک چیز می خواهمنگیرد هرگز از قلبت امی...

و چه انتظار بزرگی استاینکه بدانی پشت هر “دوستت دارم”چقد دوست...

* بنده خدا فقط سلام کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!دختری از کوچه باغی م...

من زن شدم تحملی پایداریک دنیا از سیبی گفت که من چیدمولی هیچ ...

درخواستی Part5ته مین آماده کردم و با یونگی رفتیم سمت خونه ی ...

ترس شیرین pt 29لبخندی جنون آمیز زد که با غم چشمهاش در تضا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط