{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

* بنده خدا فقط سلام کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!

* بنده خدا فقط سلام کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام!!!


* مدیونید اگه فکر کنید دختره قصد ازدواج داره!!!!!!!!!!!!
دیدگاه ها (۲۰)

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزنیه سار شروع به خوا...

من از معبود یکتایم فقط یک چیز می خواهمنگیرد هرگز از قلبت امی...

من زن شدم تحملی پایداریک دنیا از سیبی گفت که من چیدمولی هیچ ...

چیزی که در زن ، قلب مرا تسخیر میکند ، مهربانی اوست ، نه روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط