استلا_پارت۱۱
استلا_پارت۱۱
اشک از چشم های آنیا سرازیر میشه و دامیان رو بغل میکنه.
آنیا:من.. من فکر میکردم تو از من متنفری!
دامیان آنیا را محکوم در آغوشش نگه میداره.
دامیان:ببخشید باعث شدم که همچین فکری بکنی... من واقعا معذرت میخوام.
دامیان پیشونی آنیا رو میبوسه.
فردا صبح در مدرسه دامیان و آنیا دست در دست هم وارد کلاس میشوند و کل بچهها تعجب میکنند.
همه ی همکلاسی هایشان فکر میکردند آن دو از هم متنفرند.
اما نفرت بین آن دو هیچ وقت واقعی نبود، چون اگر واقعی بود هرگز تبدیل به عشق نمیشد.
پایان.
اشک از چشم های آنیا سرازیر میشه و دامیان رو بغل میکنه.
آنیا:من.. من فکر میکردم تو از من متنفری!
دامیان آنیا را محکوم در آغوشش نگه میداره.
دامیان:ببخشید باعث شدم که همچین فکری بکنی... من واقعا معذرت میخوام.
دامیان پیشونی آنیا رو میبوسه.
فردا صبح در مدرسه دامیان و آنیا دست در دست هم وارد کلاس میشوند و کل بچهها تعجب میکنند.
همه ی همکلاسی هایشان فکر میکردند آن دو از هم متنفرند.
اما نفرت بین آن دو هیچ وقت واقعی نبود، چون اگر واقعی بود هرگز تبدیل به عشق نمیشد.
پایان.
- ۴۲
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط