{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

استلا_پارت ۷

استلا_پارت ۷
مدرسه تعطیل شده بود و همه رفته بودند، آنیا یادش رفته بود دفترش را از توی کلاس بردارد و به کلاس رفت.
اما... کلاس خالی نبود.
دامیان و تیلور اونجا بودند.
دامیان:نه تیلور، متاسفم... من... من فکر نمیکنم بتونم این رابطه رو ادامه بدم، فقط تو همین یک روز فهمیدم... من واقعا از اون دختر خوشم میاد!
تیلور:اما... دامیان من... من تورو ....
دامیان:آره تو منو دوست داری! منم دوست دارم!
آنیا با شنیدن این حرف چشمانش پر اشک میشوند و به سمت در خروجی میدود.
دامیان:دوست دارم... اما به عنوان یک دوست، صبر کن از بیرون صدا اومد؟
دامیان به سمت در کلاس میرود و آنیا را درحال دویدن میبیند.
دامیان:آنیا! صبر کن!
وقتی آنیا میخواهد از در مدرسه خارج شود دامیان دست اورا میگیرد.
دامیان:صبر کن، چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
آنیا:من نمیدونم! شاید برای حرفی که الان تو کلاس به تیلور عزیزت زدی.
دامیان:آنیا تو... یعنی تو... چرا باید برای همچین موضوعی گریه کنی؟
دیدگاه ها (۰)

آنیا:چرا باید ناراحت بشم؟خوب شاید چون... چون... یادته وقتی ب...

استلا_پارت۶دامیان:نه... یعنی شاید... نمیدونم! تیلور:خواهش می...

استلا_پارت۵دامیان:ببینم.. اینو چرا دادی به من؟ آنیا:چون باید...

ماموریت ۰۰۷ صورتی پارت ۲۲ فصل ۲

ماموریت ۰۰۷ صورتی پارت ۱۵ فصل ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط