{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 46 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩


صورتش رو مقابل صورت دختر قرار داد و با اخم نگاهش رو به تک تک اجزای صورتش چرخوند چشم های شرمگینش گونه ها قرمزو نگاه نگرانش که همراه با خجالت بهش چشم دوخته بود منظره زیبا و کیوتی رو تشکیل داده بودن .... سکوت و نگاه اخم آلودش باعث شد دختر لحظه ای از حرفش پشیمون بشه
و بخاطر اینکه خودش رو از زیر نگاه های خیره جونگکوک دور کنه و سکوت سنگین بین رو از بین ببره درحالی که سعی می‌کرد از بغلش بیرون بیاد گفت ...... ویوا : شام خوردی اگه نه که ... حتما گشنه ای .. بهتر برم میز شام رو بچینم
جونگکوک بدون اینکه زره ای ازش فاصله بگیره چشماش ریز کرد و با لحنی جدی گفت ..... جونگکوک : خودت چی ؟
دختر نگاه دقیقی به صورتش انداخت تا متوجه منظورش بشه اما جونگکوک اجازه پیش روی افکارش رو نداد و با همون لحن ادامه داد
جونگکوک : تو چی شام خوردی ؟
دختر که تازه متوجه منظورش شده بود لبخند ریزی روی لب‌هاش نقش بست اون میخواست بدون که هنوز از دستش ناراحت با عصبانی هست یا نه چون توی طول زمانی که قهر بود برای شام منتظرش نمی‌موند نگاه رو به دکمه های پیراهنش دوخت و سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه
ویوا : نه .. نخوردم منتظرت بودم
با شنیدن این حرف اخم اش محو شد اما نگاهش هنوز همون قدر جدی و خشک بود معصومت و بی تجربگی این دختر براش با دنیای قبل قیاس نبود ..... اما بلد نبود چطور علاقه اش رو نشون بده
از دید جونگکوک اگر به کسی علاقه نشون میداد بی درنگ اون فرد ترکش میکرد و همین مانع بزرگی براش ابزار احساستش بود اما راجب این دختر همه چیز فرق میکرد نگاهش رفتار حتا طرز حرف زدنش
اما به تازگی یه چیزی باعث میشد کاردش رو در مقابل این دختر پایین بیاره با انگشت شصتش و اشاره اش چونه همسرش رو گرفت
و صورتش رو بالا آورد و با صدای بم مردانه اش گفت
جونگکوک : میل ندارم ولی حالا که خانومم منتظر مونده یه چیزی می‌خورم ...
لحظه با شنیدن واژه خانومم شکه و ذوق زده شد شنیدن چنین حرفی از جونگکوک برایش شبیه به رویا بود لبخند پر رنگ تر شد
و با ذوق از بغلش بیرون اومد و درحالی که با لبخند به سمته در می‌رفت لحظه ای ایستاد و برگشت به جونگکوک که با لبخند ریزی روی تخت به دستاش تکیه داد بود نگاه کرد ....
ویوا : تا‌ تو لباس عوض میکنی شام آمادست
و بعد بی درنگ از اتاق خارج شد احساسی که از رفتار های اخیر جونگکوک میکرد وصف ناپذیر بود اون به طرز عجیبی رفتارش فرق کرده بود لحظه ای شک میکرد که بیدار باشه ... جوری که این عشق بچگانه بازم توی دلش ریشه میکرد قبل وصف نبود .... ادامه دارد
دیدگاه ها (۳۹)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 47 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩با ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 48 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩نسی...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 45 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جون...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 44 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩با ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 101 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩شک...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 120 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 123 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩وارد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط