درخت پرستو را دوست داشت، از زمانی که پرستو روی شاخه هایش
درخت پرستو را دوست داشت، از زمانی که پرستو روی شاخه هایش مینشست، دوستش داشت. هر روز صبح به خود میگفت امروز همون روزیه که بهش میگم دوستش دارم، اما هر چی سعی میکرد چیزی جلویش را می گرفت، شاید خجالت. خودش هم نمیدانست اون چیه. فردا حتما بهش میگم. ولی باز هم فردایی دیگر....
یک روز از سرما به خود لرزید. بغض گلویش را گرفت، انگار یخ زده بود!!
نه از سرما، پرستو رفته بود............
یک روز از سرما به خود لرزید. بغض گلویش را گرفت، انگار یخ زده بود!!
نه از سرما، پرستو رفته بود............
- ۴۴۷
- ۲۷ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط