{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۹ با هشدارش☝️

پارت ۲۹ با هشدارش☝️

از زمان عصر، گذشته بود.
خورشید کم کم داشت پشت کوه های پر از درخت فرو میرفت و اسمان را با صورتی و نارنجی رنگ میکرد.
رگه ی نارنجی جیغش از بین شکاف پرده های ضخیم اتاق اوبیتو، تنها نوری بود که انجا وجود داشت.
روی شکم کاکاشی و پشت اوبیتو میغلتید و روشن میکرد، که تا الان دقیقا چیکار کرده اند.
جای ناخن روی پشت اوبیتو کمی ملتهب شده بود، برای اینکه بعدا خراش به جا بگذارد.

گردن و شانه های کاکاشی تقریبا شبیه بوم نقاشی شده بود، پر از جای گاز و مارک های بنفش و قرمز که قرار بود بعدا همین روز را یاداوری کنند.
صدای نفس نفس زدن، ناله ها و کلمات ناامید کاکاشی مثل عسل گوش های اوبیتو را پر میکرد. دلش‌ میخواست بیشتر از انها بشنود.
انگشت هایش خلاف جهت هم از هم باز میشدند، دیواره های درونی کاکاشی کش می امد.
اوبیتو کمی با ارنجش زانوی او را هل داد
پاهای کاکاشی را باز تر کرد:"پاهاتو نبند."
او محکم چسبیده بود به اوبیتو، صورت سرخش را توی شانه ی او فرو کرده بود و سعی میکرد کمی از حواسش را برگرداند.
ولی تنها چیزی که حس میکرد گرما و نیاز امیخته شده با لذت بود.
لب هایش باز میشدند، ولی چیزی جز یک بازدم لرزان از بین انها بیرون نمیامد.
K:"...دیگه نمیتونم"

اوبیتو میتوانست حدس بزند. کاکاشی از قبل نمیتوانست روی چیزی جز کاری که میکردند تمرکز کند، مشخص بود که پسر مو نقره ای از قبول کردن این متنفر است.
به چیزی نیاز داشت که بالاتر برود، اوبیتو اینطور برداشت کرد [که کاملا قابل پیش بینی بود]
O:"حالا میخوای از جعبه ای که پیدا کردی استفاده کنی یا هنوز لج داری؟"
K:"خیلی بیشعوری."
کاکاشی، بی نفس غر زد، ولی جوابش از قبل مشخص بود. لازم نبود ان را به زبان بیاورد وقتی زانوهایش کنار پهلوهای اوبیتو میلرزیدند.
O:"به عنوان بله میگیرمش."
اوبیتو اهسته انگشت هایش را جدا کرد، مایع لیز لوبریکانت ان ها را براق کرده بود.
با احساس خالی بودن، کمر کاکاشی لرزید و دوباره قوس برداشت. صدای گرفته ای از تارهای صوتی ته گلویش خارج شد، تقریبا نازک در لبه ها:"اوبیتو..."
O:"صبر داشته باش."
اوبیتو خودش را روی زانوهایش نگه داشت، دقیقا بین پاهای کاکاشی. اجازه داد بعد از باز کردن قلاب کمربندش، پارچه ی شلوار به همراه زیرشلواری اش از روی ران هایش پایین برود.
کاکاشی یک نگاه زیر زیرکی به پایین انداخت.
چشم هایش بلافاصله گشاد شد:"چ-چی؟"
پلک زد:"اون.."
ولی حرفش قطع شد، دست اوبیتو زیر چانه اش کشیده شد. صورت او را اورد بالا:"میتونی نگاه نکنی، راحت تر پیش میره."
و به کاکاشی لبخند زد:"نگران نباش، اگه درد گرفت فقط بگو."

کاکاشی اب دهانش را قورت داد، چند لحظه مکث کرد قبل از اینکه سر تکان دهد.
اوبیتو تا حدودی جدا شد.
دستش سمت جعبه ی کاندوم که گوشه ی تخت افتاده بود خزید. کاکاشی فقط زل زده بود، سینه اش از شدت دم و بازدم تند تند بالا و پایین میرفت.
صدای خرچ خرچ کاغذ براق الومینیومی فضای بینشان را پر کرد قبل از اینکه اوبیتو ان دایره ی چروکیده و نیمه شفاف را بیرون بیاورد.
دیدگاه ها (۶)

بقیشO:"برات جالبه؟"اوبیتو تقریبا با شیطنت پرسید، اشاره به ای...

بقیشN:"نشد که، حالا چیکار کنم؟"ناروتو با بغض سرش را روی پاها...

پارت ۲۸ناخن های سوناده توی سرشانه های ناروتو فرو رفتند، صدای...

پارت ۲۸ زارتان زورتانش شروع شده دارم هشدار میدم☝️کاکاشی کامل...

پارت ۳توی راه برگشت، وقتی گای از کاکاشی خداحافظی کرد، او نصف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط