{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیگر به روزگار نمی‌ بینم، آن عشق ‌ها که تاب و توان سوزد،

دیگر به روزگار نمی‌ بینم، آن عشق ‌ها که تاب و توان سوزد،
در سینه ‌ها ز عشق نمی ‌جوشد، آن شعله‌ها که خرمن جان سوزد،


آن رنج ها که درد بر انگیزد، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را، چنگی به تار جان بنوازد نیست


در سینه، دل، چو برگ خزان ‌دیده، بی عشق مانده سر به گریبان است،
از بوسه ی نسیم نمی ‌لرزد؛ این برگِ خشک، تشنه طوفان است!


طوفان عشق نیست که دل‌ها را، در تنگنای سینه بلرزاند؛
تا بر شراره‌ های روان سوزش، شاعر سرشک شوق بیافشاند.


عشقی نه تا به سر فکند شوری رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی؛ آتش زنم ز گرمی گفتاری!


من شمع دلفروز سخن بودم؛ اکنون زبان بُریده و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر، مانند روزگار، فراموشم...

فریدون مشیری
دیدگاه ها (۲)

یا صاحب الزمان ادرکنی

ای یار ناشناخته من دوست دارمتگاهی به جان و گاه به دل می سپار...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

اول میگفتم ،تو اگر "کلمه "بودی میشدی مرهم...بعد دیدم تو خود ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

و چهل روز گذشت...💔*چهل روزه که تو از تهران رفته ای...چهل روز...

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط