دیگر به روزگار نمی‌ بینم، آن عشق ‌ها که تاب و توان سوزد،

دیگر به روزگار نمی‌ بینم، آن عشق ‌ها که تاب و توان سوزد،
در سینه ‌ها ز عشق نمی ‌جوشد، آن شعله‌ها که خرمن جان سوزد،


آن رنج ها که درد بر انگیزد، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را، چنگی به تار جان بنوازد نیست


در سینه، دل، چو برگ خزان ‌دیده، بی عشق مانده سر به گریبان است،
از بوسه ی نسیم نمی ‌لرزد؛ این برگِ خشک، تشنه طوفان است!


طوفان عشق نیست که دل‌ها را، در تنگنای سینه بلرزاند؛
تا بر شراره‌ های روان سوزش، شاعر سرشک شوق بیافشاند.


عشقی نه تا به سر فکند شوری رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی؛ آتش زنم ز گرمی گفتاری!


من شمع دلفروز سخن بودم؛ اکنون زبان بُریده و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر، مانند روزگار، فراموشم...

فریدون مشیری
دیدگاه ها (۲)

ای یار ناشناخته من دوست دارمتگاهی به جان و گاه به دل می سپار...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

عشق، آدم را از نو می‌سازد…🕊️❤️گاهی عشق فقط وارد زندگی آدم نم...

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خد...

اول میگفتم ،تو اگر "کلمه "بودی میشدی مرهم...بعد دیدم تو خود ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿مردم از درد و نمی‌آیی به بالینم هنوزم...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانیتو...

عکسم باهوش مصنوعی.ملکه خوب ها

اللهم عجل لولیک الفرج یا لثارات القائد الشهید الامت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط