فصل اول – پارت بیستوچهارم
فصل اول – پارت بیستوچهارم
دو ماهِ سکوت
بعد از رفتن آن زن، یونا دیگر نتوانست بایستد.
صداها دور شدند. دیوارها انگار نزدیکتر میشدند. نفسش بند آمد.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
«یونگی… من…»
اما جملهاش نیمهکاره ماند.
چشمهایش پر از وحشت شد، بدنش لرزید. حملهای ناگهانی، بیرحم.
یونگی فوراً جلو رفت، اما یونا عقب کشید.
«نیا… نمیتونم…»
و بعد، بدون اینکه منتظر بماند، از استودیو بیرون زد.
آن روز، آخرین باری بود که یونگی او را دید.
روزها گذشتند.
بعد هفتهها.
بعد دو ماه.
صندلی یونا در استودیو خالی ماند.
دفترچهاش همانطور بسته روی میز خاک خورد.
یونگی هر شب پیام میداد:
«فقط بگو حالت خوبه.»
«یونا، جواب بده.»
«اگه عصبانی هستی، حق داری… ولی ناپدید نشو.»
تماسها یکییکی بیپاسخ ماندند.
نگرانی آرامآرام جایش را به ترس داد.
تا شبی که یونگی دیگر طاقت نیاورد.
جلوی خانهی یونا ایستاد.
در قفل نبود.
همین که وارد شد، بوی سنگین الکل و دود سیگار گلویش را سوزاند.
خانه تاریک بود. پردهها کشیده. بطریها روی زمین پخش شده بودند.
«یونا؟»
صدایش شکست.
او را روی مبل دید.
لباسهای چروک، موهای نامرتب، چشمهایی خسته که حتی تعجب نکردند.
یونا نگاهش کرد و پوزخند کمرنگی زد.
«بازم خیاله…»
یونگی جلو رفت، آرام.
«نه. خودمم.»
یونا خندید، خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
«دیر اومدی… خیلی دیر.»
صدایش گرفته بود.
«من دیگه اون یونا نیستم. همونی که فکر میکرد میتونه تحمل کنه.»
یونگی کنارش نشست.
دلش میخواست او را در آغوش بگیرد، اما ترسید. ترسید بشکندش.
«دو ماهه دارم دنبالت میگردم.»
یونا چشمهایش را بست.
«میدونم. ولی نمیتونستم برگردم. هر بار چشمهامو میبستم… همون صداها… همون نگاهها…»
سکوت کرد. نفسش لرزید.
یونگی سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار، احساس گناه واقعی کرد.
نه از کاری که کرده بود…
از کاری که زودتر نکرده بود.
«من اینجام.»
صدایش آرام، شکسته.
«اگه اجازه بدی… این بار واقعاً میمونم.»
یونا چیزی نگفت.
فقط اشک از گوشهی چشمش سُر خورد.
و این اشک، از تمام فریادهای قبل، دردناکتر بود.
لایک و کامنت فراموش نشه
#بیتیاس
#فیکشن
#یونگی
دو ماهِ سکوت
بعد از رفتن آن زن، یونا دیگر نتوانست بایستد.
صداها دور شدند. دیوارها انگار نزدیکتر میشدند. نفسش بند آمد.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
«یونگی… من…»
اما جملهاش نیمهکاره ماند.
چشمهایش پر از وحشت شد، بدنش لرزید. حملهای ناگهانی، بیرحم.
یونگی فوراً جلو رفت، اما یونا عقب کشید.
«نیا… نمیتونم…»
و بعد، بدون اینکه منتظر بماند، از استودیو بیرون زد.
آن روز، آخرین باری بود که یونگی او را دید.
روزها گذشتند.
بعد هفتهها.
بعد دو ماه.
صندلی یونا در استودیو خالی ماند.
دفترچهاش همانطور بسته روی میز خاک خورد.
یونگی هر شب پیام میداد:
«فقط بگو حالت خوبه.»
«یونا، جواب بده.»
«اگه عصبانی هستی، حق داری… ولی ناپدید نشو.»
تماسها یکییکی بیپاسخ ماندند.
نگرانی آرامآرام جایش را به ترس داد.
تا شبی که یونگی دیگر طاقت نیاورد.
جلوی خانهی یونا ایستاد.
در قفل نبود.
همین که وارد شد، بوی سنگین الکل و دود سیگار گلویش را سوزاند.
خانه تاریک بود. پردهها کشیده. بطریها روی زمین پخش شده بودند.
«یونا؟»
صدایش شکست.
او را روی مبل دید.
لباسهای چروک، موهای نامرتب، چشمهایی خسته که حتی تعجب نکردند.
یونا نگاهش کرد و پوزخند کمرنگی زد.
«بازم خیاله…»
یونگی جلو رفت، آرام.
«نه. خودمم.»
یونا خندید، خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
«دیر اومدی… خیلی دیر.»
صدایش گرفته بود.
«من دیگه اون یونا نیستم. همونی که فکر میکرد میتونه تحمل کنه.»
یونگی کنارش نشست.
دلش میخواست او را در آغوش بگیرد، اما ترسید. ترسید بشکندش.
«دو ماهه دارم دنبالت میگردم.»
یونا چشمهایش را بست.
«میدونم. ولی نمیتونستم برگردم. هر بار چشمهامو میبستم… همون صداها… همون نگاهها…»
سکوت کرد. نفسش لرزید.
یونگی سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار، احساس گناه واقعی کرد.
نه از کاری که کرده بود…
از کاری که زودتر نکرده بود.
«من اینجام.»
صدایش آرام، شکسته.
«اگه اجازه بدی… این بار واقعاً میمونم.»
یونا چیزی نگفت.
فقط اشک از گوشهی چشمش سُر خورد.
و این اشک، از تمام فریادهای قبل، دردناکتر بود.
لایک و کامنت فراموش نشه
#بیتیاس
#فیکشن
#یونگی
- ۲۳
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط