{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل اول – پارت بیست‌وهفتم

فصل اول – پارت بیست‌وهفتم
بازگشت... و یک خبر شوکه‌کننده
بعد از سه هفته، یونا بالاخره تصمیم گرفت دوباره به استودیو برگردد.
قدم‌هایش هنوز مردد بود.
وقتی دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت، نفس عمیقی کشید.
«فقط یک روز... فقط سعی کن.»
در را باز کرد.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
چند نفر از کارکنان لبخند زدند و آرام سلام کردند.
یونگی که مشغول تنظیم آهنگ بود، با شنیدن صدای در سرش را بلند کرد.
همین که چشمش به یونا افتاد، برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.
بعد آرام به طرفش رفت.
«اومدی...»
یونا لبخند خیلی کوچکی زد.
«قول داده بودم دوباره تلاش کنم.»
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، یونگی لبخند زد؛ لبخندی واقعی.
...
چند ساعت همه‌چیز خوب پیش رفت.
یونا دوباره دفترچه‌اش را باز کرد.
یونگی پشت پیانو نشست.
انگار استودیو دوباره جان گرفته بود.
اما ناگهان درِ استودیو با شدت باز شد.
یکی از مدیران با صورتی رنگ‌پریده وارد شد.
«یونگی! سریع بیا...»
همه ساکت شدند.
یونگی اخم کرد.
«چی شده؟»
مرد با صدایی لرزان گفت:
«یکی از فایل‌های منتشرنشده‌ی آلبومت... دیشب توی اینترنت پخش شده.»
سکوت.
یونگی رنگش پرید.
آن آهنگ...
همان آهنگی بود که او و یونا هفته‌ها روی آن کار کرده بودند.
تمام زحمتشان.
تمام احساساتشان.
مدیر ادامه داد:
«همه دارن می‌گن یکی از داخل استودیو فایل رو دزدیده.»
زمزمه‌ها شروع شد.
چند نفر آرام به اطراف نگاه کردند.
بعد یکی از کارکنان گفت:
«تنها کسی که چند ماه غایب بود...»
دیگری حرفش را کامل کرد:
«...یونا بود.»
انگار زمان متوقف شد.
یونا با ناباوری به همه نگاه کرد.
«چی...؟ نه... من همچین کاری نکردم.»
اما کسی چیزی نگفت.
سکوت، از هر اتهامی سنگین‌تر بود.
اشک در چشم‌های یونا جمع شد.
درست همان لحظه، یونگی یک قدم جلو آمد.
بدون کوچک‌ترین تردید گفت:
«کافیه.»
همه به او نگاه کردند.
«یونا این کار رو نکرده.»
مدیر پرسید:
«از کجا این‌قدر مطمئنی؟»
یونگی محکم جواب داد:
«چون من بهش اعتماد دارم.»
استودیو دوباره در سکوت فرو رفت.
اما یونا...
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، از ترس اتهام و نگاه‌های دیگران، احساس کرد دوباره زمین زیر پایش خالی شده است.
او آرام عقب رفت.
دست‌هایش می‌لرزید.
نفس‌هایش تند شده بود.
یونگی با نگرانی اسمش را صدا زد:
«یونا...»
اما یونا دیگر صدایش را نمی‌شنید...
و همان لحظه، جلوی چشم همه، تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
یونگی با وحشت خودش را به او رساند و او را در آغوش گرفت.
«یونا! چشماتو باز کن... لطفاً...»
تمام استودیو در سکوتی سنگین فرو رفت؛ سکوتی که تازه آغاز یک راز بزرگ بود...

لایک و کامنت فراموش نشه مرسی از حمایت‌تون 😍❤️😘
#بی‌تی‌اس
#فیکشن
#یونگی
دیدگاه ها (۰)

بیبی های من برای مافیا تون تهیونگ رو بدزدین برام بیارین 🥹🥹😍😘...

فصل اول – پارت بیست‌وششماولین قدمنور صبح آرام روی پرده‌ها اف...

فصل اول – پارت بیست‌وپنجماعترافی که دیر گفته شدیونگی دیگر نت...

فصل اول – پارت بیست‌وچهارمدو ماهِ سکوتبعد از رفتن آن زن، یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط