الماس من

( الماس من )
پارت ۶

جونگکوک گفت: این خونه مخصوص زمانیه که همه چی از کنترل خارج بشه هیچ کس نمیدونه جز چند نفر که از وفاداریشون مطمئنم. دروازه باز شد. ماشین داخل رفت. خانه مدرن و مینیمال بود کف چوبی پنجره های بزرگ نورهای مخفی، و صدای آروم طبیعت از همون لحظه ورود دو مرد محافظ جلو اومدن و سلامی بیصدا دادن جونکوک با تکون سر جواب داد و با اشاره به یکیشون گفت: - لیلی توی اتاق شمالی بمونه. تا فردا هیچکس حق نداره بدون اجازهم به طبقه ی بالا بره محافظ گفت: «چشم قربان» لیلی با اخم بهش نگاه کرد. حس میکنم الان یه گروگانم ویلیام با لحنی جدی اما نرم گفت: گروگانا حق دارن تصمیم بگیرن تو حق انتخاب داری لیلی اگه بخوای میتونم تا نیم ساعت دیگه برت گردونم. لیلی خیره شد توی چشماش با دلی پر از تردید گفت فقط میخوام بدونم این وسط من کی ام؟ ویلیام مکث .کرد نگاهش رو ازش برنداشت. تو هنوز نمیدونی کی شدی توی ذهن من... ولی خودمم دارم میترسم بفهمم لیلی حرفی نزد فقط به اتاقی که براش در نظر گرفته بودن وارد شد.
شد. همه چیز تمیز، ساده و بی نقص ..بود تخت بزرگ، پنجره ای با منظره ی جنگل و سکوتی که فقط صدای گاه به گاه جیرجیرکها توش شنیده میشد لباساشو عوض کرد گوشیاش رو برداشت. اینترنت نبود. امنیت بالا... یعنی قطع ارتباط با بیرون به تخت تکیه داد چشمهاش بسته شد اما ذهنش... پر بود. چرا اون حرفو زد؟ چی توی من دیده که باعث شده این قدر درگیرم بشه؟ اگه این یه بازیه چرا این قدر جدی و واقعی حس میشه؟ پاسی از شب گذشته بود همه جا ساکت بود، اما لیلی خوابش نمیبرد تصمیم گرفت کمی توی خونه قدم بزنه راهرو طولانی و نور کم. ناگهان صدای دو نفر رو شنید یکی محافظ ،بود، اون یکی صدای ويليام. محافظ - رئیس اون فردی که ازش گفتید... دوباره ردیابی شد. توی اطراف کتابخونه ی دانشگاه جونگکوک مطمئنی دیده نشده؟ فکر نمیکنم ولی وقتی شما رفتید سراغ لیلی، اونم ناپدید شد. مكث. ممکنه کسی دیگه هم دنبالشه؟ ...:. ........


بارون نرم و بیصدا روی شیشههای اتاق می.کوبید. ساعت از دوازده شب گذشته بود. لیلی هنوز همونجا کنار پنجره ایستاده بود جایی که اون نور قرمز کوچک لحظه ای روی تنه درخت دیده شد... مثل رد یک لیزر مثل نشونه گیری. اما حالا؟ هیچی نبود نه سایه ای نه نوری، نه صدایی. فقط صدای ویبره ی پیام روی گوشی. «با تو کار دارم، لیلی. این جنگ توئه، نه فقط جونکوک
دیدگاه ها (۵)

الماس من )پارت ۷ ; لیلی با دست لرزان گوشی رو پایین آورد نفسش...

الماس من )پارت ۸ اومد تو توی دستش یه کیف کوچیک بود. - وسايلت...

( الماس من )پارت ۵ «یه ماشین دنبالت اومده چرخ عقب سمت راستش ...

الماس من)پارت ۴ خوردی لیلی مکث کرد. نفسش بند اومد. چیزی توی ...

الماس من پارت ۲۶نقطه : اسم مستعار جونگکوک ویلیام هست گفته با...

الماس من پارت ۳۱. یا هیچکس زنده بیرون نمیره. دود انبار توی ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط