مستی در شب P
🥂مستی در شب🥂 🪐P11🪐
دکتر فشار خونتو میگیره. ضربان قلب جنین رو چک میکنه. جونگکوک نفسش رو حبس کرده، انگار خودش داره معاینه میشه.
· دکتر: «همه چی عالیه. بچه سالم و قویه. قد و وزنش هم نرماله. ولی یه چیزی رو باید بگم...»
· جونگکوک: (جلو میاد) «چی رو؟»
· دکتر: «بچه کجاست؟»
· تو: «یعنی چی کجاست؟ توی شکم منه دیگه!»
· دکتر: (میخنده) «نه عزیزم. یعنی بچه وایستاده. هنوز برنگشته پایین. ممکنه چند روز دیگه برگرده. اگه تا یه هفته دیگه برنگشت، باید سزارین کنی.»
· جونگکوک: «سزارین؟ یعنی با چاقو؟ یعنی عمل؟ یعنی بیهوشی؟ یعنی...»
· دکتر: (با حوصله) «آقای جئون! نفس عمیق. این یه عمل طبیعیه. نگران نباشید.»
جونگکوک میره کنار دستتو میشینه. دستتو میگیره توی دستاش. سرده دستاش.
· دکتر: «تا اون موقع، باید بیشتر استراحت کنی. کمتر راه برو. پاهات رو بالا نگه دار. اگه درد عجیبی حس کردی، یا آب از تنت پایین اومد، سریع به من زنگ بزن یا برید بیمارستان.»
· تو: «باشه دکتر.»
· دکتر: «آقای جئون، شما هم آماده باشین. کیف بیمارستان رو ببندین. مدارک رو آماده کنین. هر لحظه ممکنه خبر بشه.»
· جونگکوک: (سرش رو تکون میده، ولی معلومه توی فکر خودشه)
دکتر وسایلش رو جمع میکنه. تا میخواد بره، جونگکوک بلند میشه و میره دنبالش تا دم در.
· جونگکوک: «دکتر... یه سوال.»
· دکتر: «بفرمایید.»
· جونگکوک: (با صدای کم) «اگه موقع زایمان... اگه خطری... یعنی...»
· دکتر: (دست میذاره روی شونهش) «آقای جئون. بهترین دکترها رو انتخاب کردیم. بهترین بیمارستان. هیچ خطری نیست. شما فقط کنارش باشین.»
· جونگکوک: «حتماً... ممنونم.»
در رو میبنده و برمیگرده تو. میاد کنارت میشینه. دستت رو میگیره.
· تو: «چی شد؟ چی پرسیدی؟»
· جونگکوک: «هیچی... پرسیدم چی بخورم قوی بشم برای وقتی بچه میاد!»
میدونی دروغ میگه، ولی چیزی نمیگی. میذاری سرش رو بذاره روی شونهت. همونطور که موهات رو نوازش میکنه، یهو بلند میشه.
· جونگکوک: «کیف بیمارستان! باید ببندیمش! الان!»
· تو: «آروم باش کوک. هنوز وقت داریم.»
· جونگکوک: «دکتر گفت هر لحظه ممکنه!»
میره سمت اتاق و کشوها رو یکی یکی باز میکنه. یه چمدون وسط اتاق میذاره و شروع میکنه به پرت کردن وسایل توش.
· تو: (با داد میگی از توی سالن) «جونگکوک! اون لباسای زمستونیه! بچه تابستون به دنیا میاد!»
· جونگکوک: (با ناامیدی به یه پالتو نگاه میکنه) «پس چرا اینا رو گذاشتی اینجا؟!»
میخندی. بلند میشی با زحمت میری سمت اتاق. میبینی چمدون پر از یه مشت وسایل بیربطه: پتو، پالتو، یه جفت دمپایی مردونه، یه کتاب آشپزی، سه تا لیوان!
· تو: «خدای من! این چیه چیدی؟!»
· جونگکوک: (کلافه) «دیگه گیج شدم! خودت بیا ببند. من فقط میتونم بترسم!»
· تو: (میخندی و میآی بغلت میکنی) «عزیزم... بیا بشین. نفس عمیق بکش.»
میشینید روی تخت. دستاش هنوز میلرزه.
· تو: «من ۸ سال پرستار بودم یادت رفته؟ بلدم چی کار کنم. تو فقط قراره کنارم باشی.»
· جونگکوک: «میدونم... ولی... میترسم.»
· تو: «از چی؟»
· جونگکوک: (نگات میکنه) «از اینکه نتونم کمکت کنم. از اینکه درد بکشی و من دستم بیاد. از اینکه یه اتفاقی بیفته...»
· تو: «نمیافته. دکتر گفت همه چی عالیه.»
· جونگکوک: «قول میدی؟»
· تو: «قول میدم.»
ادامه.....
دکتر فشار خونتو میگیره. ضربان قلب جنین رو چک میکنه. جونگکوک نفسش رو حبس کرده، انگار خودش داره معاینه میشه.
· دکتر: «همه چی عالیه. بچه سالم و قویه. قد و وزنش هم نرماله. ولی یه چیزی رو باید بگم...»
· جونگکوک: (جلو میاد) «چی رو؟»
· دکتر: «بچه کجاست؟»
· تو: «یعنی چی کجاست؟ توی شکم منه دیگه!»
· دکتر: (میخنده) «نه عزیزم. یعنی بچه وایستاده. هنوز برنگشته پایین. ممکنه چند روز دیگه برگرده. اگه تا یه هفته دیگه برنگشت، باید سزارین کنی.»
· جونگکوک: «سزارین؟ یعنی با چاقو؟ یعنی عمل؟ یعنی بیهوشی؟ یعنی...»
· دکتر: (با حوصله) «آقای جئون! نفس عمیق. این یه عمل طبیعیه. نگران نباشید.»
جونگکوک میره کنار دستتو میشینه. دستتو میگیره توی دستاش. سرده دستاش.
· دکتر: «تا اون موقع، باید بیشتر استراحت کنی. کمتر راه برو. پاهات رو بالا نگه دار. اگه درد عجیبی حس کردی، یا آب از تنت پایین اومد، سریع به من زنگ بزن یا برید بیمارستان.»
· تو: «باشه دکتر.»
· دکتر: «آقای جئون، شما هم آماده باشین. کیف بیمارستان رو ببندین. مدارک رو آماده کنین. هر لحظه ممکنه خبر بشه.»
· جونگکوک: (سرش رو تکون میده، ولی معلومه توی فکر خودشه)
دکتر وسایلش رو جمع میکنه. تا میخواد بره، جونگکوک بلند میشه و میره دنبالش تا دم در.
· جونگکوک: «دکتر... یه سوال.»
· دکتر: «بفرمایید.»
· جونگکوک: (با صدای کم) «اگه موقع زایمان... اگه خطری... یعنی...»
· دکتر: (دست میذاره روی شونهش) «آقای جئون. بهترین دکترها رو انتخاب کردیم. بهترین بیمارستان. هیچ خطری نیست. شما فقط کنارش باشین.»
· جونگکوک: «حتماً... ممنونم.»
در رو میبنده و برمیگرده تو. میاد کنارت میشینه. دستت رو میگیره.
· تو: «چی شد؟ چی پرسیدی؟»
· جونگکوک: «هیچی... پرسیدم چی بخورم قوی بشم برای وقتی بچه میاد!»
میدونی دروغ میگه، ولی چیزی نمیگی. میذاری سرش رو بذاره روی شونهت. همونطور که موهات رو نوازش میکنه، یهو بلند میشه.
· جونگکوک: «کیف بیمارستان! باید ببندیمش! الان!»
· تو: «آروم باش کوک. هنوز وقت داریم.»
· جونگکوک: «دکتر گفت هر لحظه ممکنه!»
میره سمت اتاق و کشوها رو یکی یکی باز میکنه. یه چمدون وسط اتاق میذاره و شروع میکنه به پرت کردن وسایل توش.
· تو: (با داد میگی از توی سالن) «جونگکوک! اون لباسای زمستونیه! بچه تابستون به دنیا میاد!»
· جونگکوک: (با ناامیدی به یه پالتو نگاه میکنه) «پس چرا اینا رو گذاشتی اینجا؟!»
میخندی. بلند میشی با زحمت میری سمت اتاق. میبینی چمدون پر از یه مشت وسایل بیربطه: پتو، پالتو، یه جفت دمپایی مردونه، یه کتاب آشپزی، سه تا لیوان!
· تو: «خدای من! این چیه چیدی؟!»
· جونگکوک: (کلافه) «دیگه گیج شدم! خودت بیا ببند. من فقط میتونم بترسم!»
· تو: (میخندی و میآی بغلت میکنی) «عزیزم... بیا بشین. نفس عمیق بکش.»
میشینید روی تخت. دستاش هنوز میلرزه.
· تو: «من ۸ سال پرستار بودم یادت رفته؟ بلدم چی کار کنم. تو فقط قراره کنارم باشی.»
· جونگکوک: «میدونم... ولی... میترسم.»
· تو: «از چی؟»
· جونگکوک: (نگات میکنه) «از اینکه نتونم کمکت کنم. از اینکه درد بکشی و من دستم بیاد. از اینکه یه اتفاقی بیفته...»
· تو: «نمیافته. دکتر گفت همه چی عالیه.»
· جونگکوک: «قول میدی؟»
· تو: «قول میدم.»
ادامه.....
- ۹.۳k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط