چند دقیقه بعد ...
چند دقیقه بعد ...
درب اتاق درمان آرام باز شد. دکتر ایوان، الههی دانش پزشکی، با صورتی جدی و نگاهی نگران از اتاق بیرون آمد. تهیونگ و جیمین بلافاصله به سمتش رفتند. نامجون و پادشاه نیز نزدیکتر شدند.
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:
«وضعیت قلب آسا... خیلی وخیمه.»
سکوت، مثل مهی سنگین بر راهرو نشست. تهیونگ یک قدم جلو آمد.
«یعنی...؟»
دکتر سری به تأسف تکان داد.
«یخ درون قلبش، از درون اونو ضعیف کرده. دردهایی که مدتها تحمل میکرده، حالا به مرحله خطرناکی رسیدن. اگه زودتر درمان نمیشد، ممکن بود قلبش متوقف بشه.»
جیمین با نگرانی زیر لب گفت:
«پس چیکار میتونیم بکنیم؟»
دکتر به اتاق اشاره کرد.
«ما سه پرستار از الهههای مراقبت رو فراخواندیم. اونا از نیروی درونیشون استفاده میکنن تا شعلهی زندگی رو در وجود آسا زنده نگه دارن. اما این فقط یک راه موقته... درمان اصلی زمان میبره. و... کسی باید کنارش باشه. کسی که بتونه اون یخ رو از دلش ذوب کنه.»
تهیونگ بیهیچ حرفی، فقط نفسش را آهسته بیرون داد. نگاهی به در بسته انداخت، و در چشمانش چیزی لرزید—شاید نگرانی، شاید احساس گناه، شاید چیزی عمیقتر.
پادشاه دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و گفت:
«تو انتخاب کردی که مراقبش باشی، تهیونگ. پس حالا ثابت کن که لیاقتش رو داری.»
و در همان لحظه، از میان در نیمهباز، نور نرمی ساطع شد—نشانهای از شروع درمانی پر از امید... و شاید بیدار شدن عشقی که هنوز تمام نشده بود.
درب اتاق درمان آرام باز شد. دکتر ایوان، الههی دانش پزشکی، با صورتی جدی و نگاهی نگران از اتاق بیرون آمد. تهیونگ و جیمین بلافاصله به سمتش رفتند. نامجون و پادشاه نیز نزدیکتر شدند.
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:
«وضعیت قلب آسا... خیلی وخیمه.»
سکوت، مثل مهی سنگین بر راهرو نشست. تهیونگ یک قدم جلو آمد.
«یعنی...؟»
دکتر سری به تأسف تکان داد.
«یخ درون قلبش، از درون اونو ضعیف کرده. دردهایی که مدتها تحمل میکرده، حالا به مرحله خطرناکی رسیدن. اگه زودتر درمان نمیشد، ممکن بود قلبش متوقف بشه.»
جیمین با نگرانی زیر لب گفت:
«پس چیکار میتونیم بکنیم؟»
دکتر به اتاق اشاره کرد.
«ما سه پرستار از الهههای مراقبت رو فراخواندیم. اونا از نیروی درونیشون استفاده میکنن تا شعلهی زندگی رو در وجود آسا زنده نگه دارن. اما این فقط یک راه موقته... درمان اصلی زمان میبره. و... کسی باید کنارش باشه. کسی که بتونه اون یخ رو از دلش ذوب کنه.»
تهیونگ بیهیچ حرفی، فقط نفسش را آهسته بیرون داد. نگاهی به در بسته انداخت، و در چشمانش چیزی لرزید—شاید نگرانی، شاید احساس گناه، شاید چیزی عمیقتر.
پادشاه دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و گفت:
«تو انتخاب کردی که مراقبش باشی، تهیونگ. پس حالا ثابت کن که لیاقتش رو داری.»
و در همان لحظه، از میان در نیمهباز، نور نرمی ساطع شد—نشانهای از شروع درمانی پر از امید... و شاید بیدار شدن عشقی که هنوز تمام نشده بود.
- ۶.۷k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط