پارت ۵۹
پارت ۵۹
درون سالن بزرگ قصر، پادشاه با ردای بلند سلطنتیاش کنار پنجره ایستاده بود و نگاهی به برف سنگین بیرون داشت. جیمین، آرام و مؤدب کنارش ایستاده بود، اما نگاهش گاهگاهی به زمین بود. سکوتی سنگین بینشان حاکم بود تا اینکه پادشاه آهی کشید و گفت:
«زمستان امسال سردتر از همیشهست… و من نگران آیندهی شماها هستم. وقتش رسیده تصمیمهای جدیتری بگیریم، جیمین.»
جیمین با لحنی آرام جواب داد:
«میفهمم، پدر. اما گاهی بعضی تصمیمها باید از دل گرفته بشن… نه فقط عقل.»
پادشاه نیمنگاهی به او انداخت. هنوز چیزی نگفته بود که صدای قدمهایی شتابزده در راهروی منتهی به سالن شنیده شد. جیمین ناخودآگاه برگشت و نگاهش به در افتاد.
در لحظهای که در باز شد، تهیونگ را دید—با چهرهای سرد و چشمانی جدی، و در آغوشش، آسا را که بیرمق و رنگپریده در شنل مشکیاش پنهان شده بود.
قلب جیمین برای لحظهای ایستاد.
«آسا…؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از راه پیش رو بردارد، با قدمهایی محکم وارد شد و فقط گفت:
«باید پزشک بیارید. فوراً.»
پادشاه با اخم به سمت آنها چرخید، اما قبل از اینکه سوالی بپرسد، از چهرهی تهیونگ و حال آسا فهمید که موضوع جدیست.
جیمین با گامهایی سریع جلو رفت و گفت:
«چی شده؟ چرا اینطوریه؟»
تهیونگ فقط به آرامی گفت:
«تو برف بازی، یه اتفاق افتاد… حالش بد شد. نباید بیرون میاومد.»
جیمین نگاهی به صورت سرد تهیونگ انداخت. اما در آن نگاه، برای اولینبار چیزی بیشتر از یخ و بیتفاوتی دید. چیزی نزدیک به نگرانی… شاید حتی چیزی شبیه عشق.
درون سالن بزرگ قصر، پادشاه با ردای بلند سلطنتیاش کنار پنجره ایستاده بود و نگاهی به برف سنگین بیرون داشت. جیمین، آرام و مؤدب کنارش ایستاده بود، اما نگاهش گاهگاهی به زمین بود. سکوتی سنگین بینشان حاکم بود تا اینکه پادشاه آهی کشید و گفت:
«زمستان امسال سردتر از همیشهست… و من نگران آیندهی شماها هستم. وقتش رسیده تصمیمهای جدیتری بگیریم، جیمین.»
جیمین با لحنی آرام جواب داد:
«میفهمم، پدر. اما گاهی بعضی تصمیمها باید از دل گرفته بشن… نه فقط عقل.»
پادشاه نیمنگاهی به او انداخت. هنوز چیزی نگفته بود که صدای قدمهایی شتابزده در راهروی منتهی به سالن شنیده شد. جیمین ناخودآگاه برگشت و نگاهش به در افتاد.
در لحظهای که در باز شد، تهیونگ را دید—با چهرهای سرد و چشمانی جدی، و در آغوشش، آسا را که بیرمق و رنگپریده در شنل مشکیاش پنهان شده بود.
قلب جیمین برای لحظهای ایستاد.
«آسا…؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از راه پیش رو بردارد، با قدمهایی محکم وارد شد و فقط گفت:
«باید پزشک بیارید. فوراً.»
پادشاه با اخم به سمت آنها چرخید، اما قبل از اینکه سوالی بپرسد، از چهرهی تهیونگ و حال آسا فهمید که موضوع جدیست.
جیمین با گامهایی سریع جلو رفت و گفت:
«چی شده؟ چرا اینطوریه؟»
تهیونگ فقط به آرامی گفت:
«تو برف بازی، یه اتفاق افتاد… حالش بد شد. نباید بیرون میاومد.»
جیمین نگاهی به صورت سرد تهیونگ انداخت. اما در آن نگاه، برای اولینبار چیزی بیشتر از یخ و بیتفاوتی دید. چیزی نزدیک به نگرانی… شاید حتی چیزی شبیه عشق.
- ۷.۱k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط