شب شده بود. سرمای زمستان پشت پنجرههای شیشهای قصر خودنما
شب شده بود. سرمای زمستان پشت پنجرههای شیشهای قصر خودنمایی میکرد، اما درون سالن سلطنتی، گرمای آتش شومینه و شعلههای شمع فضا را روشن و صمیمی کرده بود.
شاه در صدر میز نشسته بود، جام سلطنتی در دست، و نگاهی به هفت پسرش و همراهان جدیدشان انداخت که دورتادور میز نشسته بودند. صدای خندههای آرام، برخورد ظروف و گفتوگوهای کوتاه در فضا پخش بود.
بعد از چند لحظه سکوت، شاه با لحنی آرام ولی جدی گفت:
«پسرانم… حالا که همراهانی در کنارتان دارید، وقت آن رسیده که به آیندهی این سرزمین نیز بیندیشیم. این کشور نیاز به وارثانی شایسته دارد.»
کوک لبخند زد و گفت:
«من و هانا مطمئنیم که نسل نیرومندی میتونیم به دنیا بیاریم. ترکیب قدرت من و یخ هانا، بچهای میسازه که کوه رو هم جابجا میکنه!»
هوپی به نارا نگاهی انداخت و گفت:
«ما هنوز به بچه فکر نکردیم، ولی اگه قراره آیندهای باشه، پر از نور و رنگ خواهد بود.»
شوگا آهسته و متفکر گفت:
«من و لیان بیشتر به شناخت همدیگه پرداختیم. اما اگه قراره وارثی باشه، باید درک، آرامش و خرد رو با هم داشته باشه.»
جین با نگاهی نرم به هلنا گفت:
«من ترجیح میدم بچهمون بتونه هم شفا بده هم بدرخشه. هلنا تعادل خوبی بین آرامش و قدرت ایجاد میکنه.»
نامجون که کنارش یورا نشسته بود، گفت:
«ما برای مسئولیت آمادهایم. وارث من باید اهل دانش و خرد باشه، و یورا میتونه گرمای قلبش رو بهش منتقل کنه.»
سپس نوبت جیمین رسید. او که حالا سوزی را بهعنوان همراه داشت، لبخندی ساختگی زد و گفت:
«ما هنوز اول راهیم. شاید خیلی زود باشه برای فکر کردن به وارث، ولی... شاید یه روز.»
نگاهها بهسوی تهیونگ برگشت، اما اینبار صندلی کنار او خالی بود—جایی که حالا باید آسا، همراه جدیدش، نشسته میبود.
اما آسا در حال حاضر تحت مراقبت در اتاق پزشکان بود، قلبی ضعیف و بدنی که هنوز از سرمای درون در امان نمانده بود.
شاه با نگاهی معنادار پرسید:
«و تو، تهیونگ؟»
تهیونگ لحظهای سرش را پایین انداخت، سپس به بالا نگاه کرد و گفت:
«من… اگر قرار باشه روزی وارثی از من باشه، فقط وقتی خواهد بود که آسا بتونه با قلبی سالم و گرمی واقعی زندگی کنه. الان… اون اول باید زنده بمونه.»
سکوتی سنگین بر میز نشست.
شاه با جدیت سر تکان داد و گفت:
«این سخن از حس مسئولیت میآید… امیدوارم که مراقبش باشی، چون او دیگر همراه توست.»
چشمهای پسران برای لحظهای روی صندلی خالی آسا مکث کرد… و در دل همه روشن بود:
گاهی نبودن یک نفر، بیشتر از بودنش، همهچیز را تغییر میدهد.(اینو داشاه باشین از طرف استادتون)
شاه در صدر میز نشسته بود، جام سلطنتی در دست، و نگاهی به هفت پسرش و همراهان جدیدشان انداخت که دورتادور میز نشسته بودند. صدای خندههای آرام، برخورد ظروف و گفتوگوهای کوتاه در فضا پخش بود.
بعد از چند لحظه سکوت، شاه با لحنی آرام ولی جدی گفت:
«پسرانم… حالا که همراهانی در کنارتان دارید، وقت آن رسیده که به آیندهی این سرزمین نیز بیندیشیم. این کشور نیاز به وارثانی شایسته دارد.»
کوک لبخند زد و گفت:
«من و هانا مطمئنیم که نسل نیرومندی میتونیم به دنیا بیاریم. ترکیب قدرت من و یخ هانا، بچهای میسازه که کوه رو هم جابجا میکنه!»
هوپی به نارا نگاهی انداخت و گفت:
«ما هنوز به بچه فکر نکردیم، ولی اگه قراره آیندهای باشه، پر از نور و رنگ خواهد بود.»
شوگا آهسته و متفکر گفت:
«من و لیان بیشتر به شناخت همدیگه پرداختیم. اما اگه قراره وارثی باشه، باید درک، آرامش و خرد رو با هم داشته باشه.»
جین با نگاهی نرم به هلنا گفت:
«من ترجیح میدم بچهمون بتونه هم شفا بده هم بدرخشه. هلنا تعادل خوبی بین آرامش و قدرت ایجاد میکنه.»
نامجون که کنارش یورا نشسته بود، گفت:
«ما برای مسئولیت آمادهایم. وارث من باید اهل دانش و خرد باشه، و یورا میتونه گرمای قلبش رو بهش منتقل کنه.»
سپس نوبت جیمین رسید. او که حالا سوزی را بهعنوان همراه داشت، لبخندی ساختگی زد و گفت:
«ما هنوز اول راهیم. شاید خیلی زود باشه برای فکر کردن به وارث، ولی... شاید یه روز.»
نگاهها بهسوی تهیونگ برگشت، اما اینبار صندلی کنار او خالی بود—جایی که حالا باید آسا، همراه جدیدش، نشسته میبود.
اما آسا در حال حاضر تحت مراقبت در اتاق پزشکان بود، قلبی ضعیف و بدنی که هنوز از سرمای درون در امان نمانده بود.
شاه با نگاهی معنادار پرسید:
«و تو، تهیونگ؟»
تهیونگ لحظهای سرش را پایین انداخت، سپس به بالا نگاه کرد و گفت:
«من… اگر قرار باشه روزی وارثی از من باشه، فقط وقتی خواهد بود که آسا بتونه با قلبی سالم و گرمی واقعی زندگی کنه. الان… اون اول باید زنده بمونه.»
سکوتی سنگین بر میز نشست.
شاه با جدیت سر تکان داد و گفت:
«این سخن از حس مسئولیت میآید… امیدوارم که مراقبش باشی، چون او دیگر همراه توست.»
چشمهای پسران برای لحظهای روی صندلی خالی آسا مکث کرد… و در دل همه روشن بود:
گاهی نبودن یک نفر، بیشتر از بودنش، همهچیز را تغییر میدهد.(اینو داشاه باشین از طرف استادتون)
- ۶.۹k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط