{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بین عشق ورفاقت.....

بین عشق ورفاقت.....
قسمت نود هشتم......
باورم نمیشد انتظار نداشتم بلقیس رو تواون وضعیت ببینم.. اون کاملا غمگین ونگران بود میشد.. وحشت ونگرانی رو تو چشمای اشکالود وقرمز اون بوضوح دید. من بادیدن اون میخواستم که برگردم.. اما اون اومد طرفم وگفت.. علی صبرکن بهت احتیاج دارم.. من برگشتم وگفتم اما من نمتونم بدرت بخورم احتیاج تو بمن مربوط نمیشه. خودت هم برای من اصلا مهم نیستی...بلقیس بقضش
ترکید وگفت اگه دیگه عاشق من نیستی حداقل دشمن من نباش...
گفتم توچرا فکر میکنی من دشمنتم من اصلا تورو از حافظه خودم پاک کردم ونمیتونم کاری برات بکنم بیخود زحمت کشیدی اینجا اومدی.. حالا خداحافظ.. داشتم از درخارج میشدم... بلقیس گفت علی منو دانیال ازهم جدا شدیم..نمیدونم چرا
اما نتونستم ازدر خارج بشم برگشتم وگفتم چرا مگه چیشده.. بلقیس زد زیر گریه وگفت دانیال با خانم معاون شرکت ریخت روهم وباهاش ازدواج کرد وبرای اینکه ازشرمن راحت شه من طلاق داد واز شرکت هم اخراج کرد وحتی اپارتمانش رو هم ازم گرفت.. علی الان من اواره خیابون شدم.. علی دانیال حتی حسابای منو بست چون حسابام همه مشترک بود..
من یه نگاه به اون کردم وگفتم ببین.
بلقیس من یه زمانی دارو ندارم فروختم وتورو ازدست اون زندگی نکبتی که داشتی نجات دادم وچشمات و روشن کردم وعمرم وگذاشتم وتورو از دست دکتر و دارو
دسته اون خلاص کردم حالا دیگه چیزی ندارم تا خرجت کنم لطف کن منو با بدبختیام تنها بزار و برو توکه اینکارو خوب بلدی. خوب بلدی چطوری بری وپشت سرتو نگاه نکنی.
حالا هم همون کارو بکن.. بلقیس با لحن گریه دار گفت اما من همون بلقیسم توکه دیوونه میشدی اگه اشکم درمیومد... من گفتم.. درسته توهمون بلقیسی.. همونیکه راحت عشق ساده منو به ثروت زیاد دانیال فروخت.. همونیکه دستشو محکم گرفتم واز باتلاق کثافت دراوردم وقتی تمیز شد وراه رویاد گرفت منو وسط راه ول کرد ورفت. تو همون بلقیسی که علی بیچاره عمرشو بپاش ریخت اما عمر ریخته شده علی رو زیر پاش لگد مال کرد ورفت راست میگی تو همون بلقیسی... اما من دیگه اون علی بیچاره نیستم... من دیگه اون علی احمقی نیستم که قسمتی که خدا برام انتخاب کرده رو رهاکنم وخودم الوده قسمتی که روزگار نامردبمن چسبوند کنم..
بلقیس برای توکه سخت نیست توکه به خیابون عادت داری تازه برگشتی به خونه اولت.. شرمنده روی من دیگه حساب نکن من سهم حماقتم پرداخت کردم.. بلقیس دستاشو روی صورتش گذاشت وشروع کرد گریه کردن... من بلند شدم که برگردم به سلولم... اما دلم بحال اون سوخت..
گفتم گوش کن اخرین لطفی که بهت میکنم اینه که بهت بگم پدر تو اون معتاد بیغیرتی که تورو به دکتر فروخت نیست پدر تو یه افسر نیروی انتظامی توشیرازه اما من اسم رسمشو نمیدونم برو درباره خونواده خودت تحقیق کن بلقیس که از شوک زبونش بند اومده بود فقط تونست بگه.. علی چی داری میگی گفتم وقت ملاقات تموم شد.. خداحافظ.. واز سالن خارج شدم..
نمیدونم رفتارم با بلقیس صحیح بود یا غلط اما من وقتی ازسالن خارج شدم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.
نمیدونم چرا اما دلم نمیخواست که این برخورد وبا بلقیس بکنم.... اما عقلم حکم میکرد که دیگه گول دل ساده خودمو نخورم وبلقیس رو کلا فراموش کنم.. وفقط بکسی که لیاقت دوست داشتن روداشت فکر کنم..
دیدگاه ها (۱)

ویکتوریا امیدوارم منو ببخشی خب،من متاسفم که باهات ازون کارا ...

تو پست قبلی https://wisgoon.com/v/SQXRHJ4HJM گفتم که اینکه چ...

Part ⁴¹The name of the story: Madness hall(تالار جنون)با خند...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³²ویو: اتاز وقتی برگشته بودیم...تق...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣32🦋)✥(ویو لوین کاترین)کمکش کردم تا بلند شه...و...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

رمان :«استاد من»پارت «اخر»(تابع قوانین ویسگون)ویو «ا/ت»با کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط