رمان لیچا
رمان لیچا
فصل ۳ برج شروع و پایان من و تو
پارت1
#نویسنده
لیا بعد از خونه زد بیرون و با چشمانی همچون اشک به سمت جای رفت که او را آرام کند سوار قایق شد و به سمت برجی رفت که داستانی زیبا از آنجا یاد گرفت
وقتی رسید یه گوشه از بیرون نشست آن برج آزاد بود همه میتوانستند بیایند اما در آن شب بسیار تاریک تنها بود چون ساعت از 1شب گذشته بود لیا به صدای بلند فریاد زد
لیا:چرا چراااا خدایا چرا من زندگیم از بیرون زیبا اما از درون از جهنم بدتر
بعد از کلی اشک ریختن یه جمله تلخ گفت
لیا:واسشون سنگ تموم گذاشتی که دوست داشته باشن
که ناگهان صدایی در میان آن تنهایی حرفش را کامل کرد
چاعان:اما هیچ وقت کافی نبود
لیا سرشو برگردانند چاعان آماد و کنار لیا نشست
لیا:درسته فکر نمیکردم کسی بیاد این ساعت
چاعان:نمیاد ولی من آمدم تو چرا اینجایی
لیا:چون شاید راهی برای خلاص شدن از این زندگی پیدا کردم
چاعان:چرا میخوای از زندگیت دست بکشی مگه لیا کیرشان نیستی ثروتمند پدرت یکی از بزرگ ترین فرد ترکیه هست همیشه هم که بفکرته
لیا لبخندی از روی تمسخر زد
لیا:ثروت مگه مهمه پدرم حواسش بهم هست اما منو نمیبینه همش بادیگارد دنباله هیجان آرامش ندارم فقط اینجا حق ندارند بیان اونم شب میام خسته ام مادرم که ترکم کرد با یکی دیگه ازدواج کرد بابام که یه آدم کله گنده که حتی عصاب هم نداره همه اطرافیانم یا بخاطر پدرم و پولش باهام میگردن حرف میزنن رسماً تنهام حتی صمیمی ترین رفیقم هم فردی در آمد که دنبال پول بوده یعنی میتونم بگم زندگیم یه جهنم که بقیه بهش میگن بهشت
چاعان:گاهی ثروت مهمه درسته ممکنه تنها باشی ولی تحقیر نمیشی
لیا:چطور
چاعان:امروز کسی که فکر میکردم دوسم داره جلوی همه تحقیرم کرد که من هم سطحش نیستم دارم به سختی تو یه جا کار میکنم که بتونم پول عمل مامانم بدم زندگی منو تو دقیقا برعکس همه ولی هردو یه نقطه مشترک داریم اینکه خسته ایم تنها هستیم از زندگی خسته شدیم
لیا:موافقم
لیا و چاعان کلی حرف زدن طوری که زمان مانند رد گذشت و ساعت4رسیده بود
لیا:واقعا از حرف زدن باهات لذت بردم
چاعان:منم احساس کردم بلاخره کسی درکم کرده و جالبه اون فرد یه فرد ثروتمندی😂
لیا:موافقم منم برای اولین بار درک شدم میگم اگه مشکلی نداری میشه دوباره دردل کنیم
چاعان:حتما شمارتو بده
لیا:.....
چاعان:پس بهت پیام میدم بیا دوست هم باشیم
لیا:باش من دیگه برم
چاعان:خدافظ منم باید برم
لیا:خدافظ
لیا بعد از سال ها تنها بودن بلاخره احساس کرد فردی هم هست که در کنارش باشد با حالی خوش برگشت و خوابید
از طرفی دیگر چاعان دلش را به دختری که تازه دیده بود باخته بود اما فکر میکرد این فقط یک دوستی ساده است اما قلبش از همان نگاه اول از وقتی که آن دخترک تنها را بعد از جمله که به صخره ها میگفت دید همان جا عاشق او شد قلبی که نمیدانست نام این حس چیست عشق یا دوستی ساده
پایان این پارت😎🖤
لایک کامنت یادتون نره خوشگلا ❤️💬
نویسنده خودمم نظر بدید لیا همون الیف و چاعان همون اسکندره
فصل ۳ برج شروع و پایان من و تو
پارت1
#نویسنده
لیا بعد از خونه زد بیرون و با چشمانی همچون اشک به سمت جای رفت که او را آرام کند سوار قایق شد و به سمت برجی رفت که داستانی زیبا از آنجا یاد گرفت
وقتی رسید یه گوشه از بیرون نشست آن برج آزاد بود همه میتوانستند بیایند اما در آن شب بسیار تاریک تنها بود چون ساعت از 1شب گذشته بود لیا به صدای بلند فریاد زد
لیا:چرا چراااا خدایا چرا من زندگیم از بیرون زیبا اما از درون از جهنم بدتر
بعد از کلی اشک ریختن یه جمله تلخ گفت
لیا:واسشون سنگ تموم گذاشتی که دوست داشته باشن
که ناگهان صدایی در میان آن تنهایی حرفش را کامل کرد
چاعان:اما هیچ وقت کافی نبود
لیا سرشو برگردانند چاعان آماد و کنار لیا نشست
لیا:درسته فکر نمیکردم کسی بیاد این ساعت
چاعان:نمیاد ولی من آمدم تو چرا اینجایی
لیا:چون شاید راهی برای خلاص شدن از این زندگی پیدا کردم
چاعان:چرا میخوای از زندگیت دست بکشی مگه لیا کیرشان نیستی ثروتمند پدرت یکی از بزرگ ترین فرد ترکیه هست همیشه هم که بفکرته
لیا لبخندی از روی تمسخر زد
لیا:ثروت مگه مهمه پدرم حواسش بهم هست اما منو نمیبینه همش بادیگارد دنباله هیجان آرامش ندارم فقط اینجا حق ندارند بیان اونم شب میام خسته ام مادرم که ترکم کرد با یکی دیگه ازدواج کرد بابام که یه آدم کله گنده که حتی عصاب هم نداره همه اطرافیانم یا بخاطر پدرم و پولش باهام میگردن حرف میزنن رسماً تنهام حتی صمیمی ترین رفیقم هم فردی در آمد که دنبال پول بوده یعنی میتونم بگم زندگیم یه جهنم که بقیه بهش میگن بهشت
چاعان:گاهی ثروت مهمه درسته ممکنه تنها باشی ولی تحقیر نمیشی
لیا:چطور
چاعان:امروز کسی که فکر میکردم دوسم داره جلوی همه تحقیرم کرد که من هم سطحش نیستم دارم به سختی تو یه جا کار میکنم که بتونم پول عمل مامانم بدم زندگی منو تو دقیقا برعکس همه ولی هردو یه نقطه مشترک داریم اینکه خسته ایم تنها هستیم از زندگی خسته شدیم
لیا:موافقم
لیا و چاعان کلی حرف زدن طوری که زمان مانند رد گذشت و ساعت4رسیده بود
لیا:واقعا از حرف زدن باهات لذت بردم
چاعان:منم احساس کردم بلاخره کسی درکم کرده و جالبه اون فرد یه فرد ثروتمندی😂
لیا:موافقم منم برای اولین بار درک شدم میگم اگه مشکلی نداری میشه دوباره دردل کنیم
چاعان:حتما شمارتو بده
لیا:.....
چاعان:پس بهت پیام میدم بیا دوست هم باشیم
لیا:باش من دیگه برم
چاعان:خدافظ منم باید برم
لیا:خدافظ
لیا بعد از سال ها تنها بودن بلاخره احساس کرد فردی هم هست که در کنارش باشد با حالی خوش برگشت و خوابید
از طرفی دیگر چاعان دلش را به دختری که تازه دیده بود باخته بود اما فکر میکرد این فقط یک دوستی ساده است اما قلبش از همان نگاه اول از وقتی که آن دخترک تنها را بعد از جمله که به صخره ها میگفت دید همان جا عاشق او شد قلبی که نمیدانست نام این حس چیست عشق یا دوستی ساده
پایان این پارت😎🖤
لایک کامنت یادتون نره خوشگلا ❤️💬
نویسنده خودمم نظر بدید لیا همون الیف و چاعان همون اسکندره
- ۲۱۳
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط