{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_کوتاه سنجش ایمان مقیم لندن بود، تعریف می کرد که ی

#داستان_کوتاه سنجش ایمان مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد!
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی …
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم …
شما ایمانتان را چند میفروشید... #فردوس_برین
دیدگاه ها (۵)

چشم چرون کثیف 😂👊 #طنز #فردوس_برین

#فردوس_برین #عکس_نوشته #بخون

شهره سلطانی #هنرمندان #فردوس_برین

جانی دپ #هنرمندان #فردوس_برین

ای کاش مهم بودم ):پارت ۳ ویو کلارا:تو اتاق نشسته بودم که صدا...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۷گلوله به دیوار کنار سر جونگ کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط