{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیشب چشمانم بارانی بود. ناگهان مادرم امد و پرسید گریه کرد

دیشب چشمانم بارانی بود. ناگهان مادرم امد و پرسید گریه کرده ای؟ گفتم نه! گفت ولی چشمانت چیز دیگری می گوید! باز هم دلم یادش رفت با چشمانم هم هماهنگ کند!
دیدگاه ها (۴)

میخوام دستامو بذارم تو دستای کسی که دوستم داره و منم دوستش د...

♥ همیشه میگن بهترین روزاتو با کسایی تقسیم کن که در بدترین رو...

گفتی تودلم اول وآخرخودتی، ازهرچی که دارم بهترینش خودتی، خندی...

نصفِ دستشویی هایی که دخترا توی طول عمرشون میرن؛ واسه فرار از...

عاشقانه های شبنم

وزیر خارجه عمان می‌گوید روزهای آخر مذاکرات به ترامپ گفتم هیچ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش اول_چشمهايت را میبوسم میدانم هيچ كسهيچ‌گاه...

جلوی حاج شیخ را گرفت.حاج شیخ جعفر شوشتری رحمت الله، حدودا صد...

جلوی حاج شیخ را گرفت.حاج شیخ جعفر شوشتری رحمت الله، حدودا صد...

بسم الله الرحمن الرحیم ذهن معناتراش :معنا تراشیدن، کار ذهن ا...

لجاجت این جماعت با حزب اللهی ها ریشه اش کجاست؟ لجاجت این جما...

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

بسم الله الرحمن الرحیم وضو از نگاهی دگر :از میان همه عبادات،...

🔴 برت بایر مجری فاکس‌نیوز از پزشکیان پرسید: «بمب هسته‌ای می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط