نگاه من نگاه او. هوای سرد کوچمان.نفس نفس تنفسم. غباری ازغ
نگاه من نگاه او. هوای سرد کوچمان.نفس نفس تنفسم. غباری ازغم درون به سطح شیشه ها نشسته است.وچشم او زچشم من میان مه نهان شده.اگرکه من بدست خود غبارشیشه برکنم.واو اگرخبر شود ازاین تلاش دست من. گمان کنم گمان کند که چشم من ازاین نظاره خسته است.ازاین به بعد هروقت که مه جدایمان کند.بجای دست گونه را بر روی شیشه میکشم.واو اگر خبر شود ازاین تلاش گونه ام. گمان کنم گمان کند که اشک من غبار شیشه شسته است.
- ۵۸۸
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط