⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_³
صدایِ قدمهای وُید در میانِ تاریکیِ مطلق محو شد، اما سنگینیِ نگاهش هنوز روی پوستِ اِلا حس میشد. دختر، نفسهای عمیقی میکشید تا تپشهای دیوانهوارِ قلبش را آرام کند. سکوتِ کاخ، سنگین و خفقانآور بود؛ انگار دیوارهایِ سنگیِ اینجا، قرنها بود که هیچ انسانی را به خود ندیده بودند.
اِلا با دستانی که هنوز از شدتِ ترس میلرزید، دیوارهها را لمس کرد. سنگها یخزده بودند. چطور کسی میتوانست در چنین سرمایِ کشندهای زندگی کند؟
همانطور که با احتیاط به جلو قدم برمیداشت، نوری ضعیف و آبیرنگ از انتهایِ راهرو توجهش را جلب کرد. کنجکاویاش بر ترسش غلبه کرد. وارد تالاری شد که سقفش به تاریکیِ شبِ بیستاره بود. در وسطِ تالار، یک میزِ سنگیِ بزرگ قرار داشت و روی آن... کتابی که گویی با جوهری از خون نوشته شده بود، باز مانده بود.
اِلا ناخودآگاه به سمتِ کتاب رفت. انگشتانش را به سمتِ صفحاتِ کهنه برد که ناگهان، صدایِ سردی از پشتِ سرش پیچید:
«اگه بهش دست بزنی، خونت بهایِ ورق زدنِ هر صفحهاش میشه.»
اِلا از جا پرید و با وحشت برگشت. وُید را دید که در سایهی یکی از ستونهای عظیم تکیه داده و با دستانی در جیب، به او خیره شده بود. چشمانِ مشکیاش در این نورِ آبی، حالتی ماورایی و ترسناک پیدا کرده بود.
اِلا سعی کرد لرزشِ صدایش را پنهان کند: «من فقط... کنجکاو بودم. اینجا کجاست؟ »
وُید با قدمهایی کشیده و آرام به او نزدیک شد. هر بار که نزدیکتر میشد، دمایِ هوا پایینتر میآمد؛ طوری که اِلا میتوانست خروجِ بخارِ سردِ نفسهایش را در هوا ببیند. وُید درست مقابلِ او ایستاد. قدِ بلندش او را مجبور کرد سرش را کاملاً بالا بگیرد.
وُید با لحنی که بویِ تهدید میداد، زمزمه کرد:
«اینجا تبعیدگاهِ منه ؛ جایی که زمان توش بیمعناست. و تو... تو اینجا نیستی که سوال بپرسی. »
او دستش را به سمتِ صورتِ اِلا برد، اما این بار نه برای گرفتنِ چانه؛ انگشتانش به آرامی روی گونهی سردِ دختر حرکت کرد و به سمتِ گوشش رفت. صدایِ نجواگونهاش، موهای تنِ اِلا را سیخ کرد:
«برو به اتاقِ انتهایِ راهرویِ سمتِ چپ. شب نزدیکه و اینجا، وقتی نورِ ماه به بالاترین نقطه برسه، تاریکیش دیگه هیچ رحمِ سادهای به غریبهها نمیکنه.»
اِلا با چشمانی گرد شده به او خیره ماند.
وُید با بیحوصلگی رو برگرداند: «راه بیفت! قبل از اینکه نظرم دربارهیِ زنده نگه داشتنت عوض بشه.»
اِلا نایستاد. با پاهایی که حالا از سرما حس نمیکرد، به سمتِ راهرو دوید. او میدانست که در قلبِ تاریکی گیر افتاده است؛ جایی که مرزِ بینِ مرگ و زندگی، به باریکیِ یک تارِ مو بود.
ادامه دارد...
☠︎زنجیره های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_³
صدایِ قدمهای وُید در میانِ تاریکیِ مطلق محو شد، اما سنگینیِ نگاهش هنوز روی پوستِ اِلا حس میشد. دختر، نفسهای عمیقی میکشید تا تپشهای دیوانهوارِ قلبش را آرام کند. سکوتِ کاخ، سنگین و خفقانآور بود؛ انگار دیوارهایِ سنگیِ اینجا، قرنها بود که هیچ انسانی را به خود ندیده بودند.
اِلا با دستانی که هنوز از شدتِ ترس میلرزید، دیوارهها را لمس کرد. سنگها یخزده بودند. چطور کسی میتوانست در چنین سرمایِ کشندهای زندگی کند؟
همانطور که با احتیاط به جلو قدم برمیداشت، نوری ضعیف و آبیرنگ از انتهایِ راهرو توجهش را جلب کرد. کنجکاویاش بر ترسش غلبه کرد. وارد تالاری شد که سقفش به تاریکیِ شبِ بیستاره بود. در وسطِ تالار، یک میزِ سنگیِ بزرگ قرار داشت و روی آن... کتابی که گویی با جوهری از خون نوشته شده بود، باز مانده بود.
اِلا ناخودآگاه به سمتِ کتاب رفت. انگشتانش را به سمتِ صفحاتِ کهنه برد که ناگهان، صدایِ سردی از پشتِ سرش پیچید:
«اگه بهش دست بزنی، خونت بهایِ ورق زدنِ هر صفحهاش میشه.»
اِلا از جا پرید و با وحشت برگشت. وُید را دید که در سایهی یکی از ستونهای عظیم تکیه داده و با دستانی در جیب، به او خیره شده بود. چشمانِ مشکیاش در این نورِ آبی، حالتی ماورایی و ترسناک پیدا کرده بود.
اِلا سعی کرد لرزشِ صدایش را پنهان کند: «من فقط... کنجکاو بودم. اینجا کجاست؟ »
وُید با قدمهایی کشیده و آرام به او نزدیک شد. هر بار که نزدیکتر میشد، دمایِ هوا پایینتر میآمد؛ طوری که اِلا میتوانست خروجِ بخارِ سردِ نفسهایش را در هوا ببیند. وُید درست مقابلِ او ایستاد. قدِ بلندش او را مجبور کرد سرش را کاملاً بالا بگیرد.
وُید با لحنی که بویِ تهدید میداد، زمزمه کرد:
«اینجا تبعیدگاهِ منه ؛ جایی که زمان توش بیمعناست. و تو... تو اینجا نیستی که سوال بپرسی. »
او دستش را به سمتِ صورتِ اِلا برد، اما این بار نه برای گرفتنِ چانه؛ انگشتانش به آرامی روی گونهی سردِ دختر حرکت کرد و به سمتِ گوشش رفت. صدایِ نجواگونهاش، موهای تنِ اِلا را سیخ کرد:
«برو به اتاقِ انتهایِ راهرویِ سمتِ چپ. شب نزدیکه و اینجا، وقتی نورِ ماه به بالاترین نقطه برسه، تاریکیش دیگه هیچ رحمِ سادهای به غریبهها نمیکنه.»
اِلا با چشمانی گرد شده به او خیره ماند.
وُید با بیحوصلگی رو برگرداند: «راه بیفت! قبل از اینکه نظرم دربارهیِ زنده نگه داشتنت عوض بشه.»
اِلا نایستاد. با پاهایی که حالا از سرما حس نمیکرد، به سمتِ راهرو دوید. او میدانست که در قلبِ تاریکی گیر افتاده است؛ جایی که مرزِ بینِ مرگ و زندگی، به باریکیِ یک تارِ مو بود.
ادامه دارد...
- ۱۲۹
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط