⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_⁴
اِلا با پاهایی لرزان، خودش رو به داخلِ اتاق پرتاب کرد و درِ سنگینِ چوبی رو پشت سرش بست. صدایِ کوبیده شدنِ در توی راهروی خالی طنین انداخت. اتاق برخلافِ تصورِ پُر زرق و برقِ قصرِ پادشاهِ پیر، واقعاً خالی و بیروح بود؛ فقط یک تختِ ساده با ملافههای خاکستریِ زمخت و یک صندلیِ چوبیِ قدیمی. دیوارهای سنگی، سرد و بیرحم بودند.
اِلا به دیوار تکیه داد و سر خورد تا روی زمین نشست. نفسنفس میزد. با خودش زمزمه کرد: «یعنی واقعاً اینجوری تموم میشه؟»
ذهنش مدام به عقب برمیگشت؛ به همان روزی که دستورِ ازدواج با پادشاهِ پیر رو رد کرد. همه فکر میکردند او در گوشهای از دنیا کشته شده، یا شاید هم آرزو میکردند که ای کاش کشته شده بود، نه این که سر از اینجا در بیاورد.
اِلا ناخودآگاه با ناخنهایش روی زمینِ سنگی کشید. او میدانست—همه میدانستند—که این قصر مهر و موم شده است. هیچکس، هیچوقت، نتوانسته از این دیوارهای نفرینشده خارج شود. وقتی وارد میشدی، دیگر راه بازگشتی نبود.
با صدایی که در سکوتِ اتاق لرزید، گفت: «فرار... دیگه هیچ معنیای نداره. اینجا آخرِ خطه.»
او به تختِ سرد خیره شد. دیگر به این فکر نمیکرد که چطور برگردد. تمامِ افکارش روی یک چیز متمرکز شده بود: «یعنی زنده میمونم؟ یا به دست وُید کشته میشم؟ »
او میدانست که درِ قصر پشت سرش بسته شده، اما شاید ترسناکتر از درهای بسته، حضورِ آن مرد بود که حالا مثلِ یک سایهی سیاه روی کلِ کاخ سنگینی میکرد. اِلا چشمانش رو بست. خواب در این فضایِ خفقانآور غیرممکن بود، اما خستگیِ روحش، سنگینتر از آن بود که بتواند بیدار بماند.
ادامه دارد...
☠︎زنجیره های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_⁴
اِلا با پاهایی لرزان، خودش رو به داخلِ اتاق پرتاب کرد و درِ سنگینِ چوبی رو پشت سرش بست. صدایِ کوبیده شدنِ در توی راهروی خالی طنین انداخت. اتاق برخلافِ تصورِ پُر زرق و برقِ قصرِ پادشاهِ پیر، واقعاً خالی و بیروح بود؛ فقط یک تختِ ساده با ملافههای خاکستریِ زمخت و یک صندلیِ چوبیِ قدیمی. دیوارهای سنگی، سرد و بیرحم بودند.
اِلا به دیوار تکیه داد و سر خورد تا روی زمین نشست. نفسنفس میزد. با خودش زمزمه کرد: «یعنی واقعاً اینجوری تموم میشه؟»
ذهنش مدام به عقب برمیگشت؛ به همان روزی که دستورِ ازدواج با پادشاهِ پیر رو رد کرد. همه فکر میکردند او در گوشهای از دنیا کشته شده، یا شاید هم آرزو میکردند که ای کاش کشته شده بود، نه این که سر از اینجا در بیاورد.
اِلا ناخودآگاه با ناخنهایش روی زمینِ سنگی کشید. او میدانست—همه میدانستند—که این قصر مهر و موم شده است. هیچکس، هیچوقت، نتوانسته از این دیوارهای نفرینشده خارج شود. وقتی وارد میشدی، دیگر راه بازگشتی نبود.
با صدایی که در سکوتِ اتاق لرزید، گفت: «فرار... دیگه هیچ معنیای نداره. اینجا آخرِ خطه.»
او به تختِ سرد خیره شد. دیگر به این فکر نمیکرد که چطور برگردد. تمامِ افکارش روی یک چیز متمرکز شده بود: «یعنی زنده میمونم؟ یا به دست وُید کشته میشم؟ »
او میدانست که درِ قصر پشت سرش بسته شده، اما شاید ترسناکتر از درهای بسته، حضورِ آن مرد بود که حالا مثلِ یک سایهی سیاه روی کلِ کاخ سنگینی میکرد. اِلا چشمانش رو بست. خواب در این فضایِ خفقانآور غیرممکن بود، اما خستگیِ روحش، سنگینتر از آن بود که بتواند بیدار بماند.
ادامه دارد...
- ۲۲
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط