Part
Part ⁸
ا.ت ویو:
مامان اروم سرش رو تکون داد گفت
مامان؛ اره خوبم
نگاهی به اطرافم کردم گفتم
ا.ت:نگو که باز کار باباست
سرش تکون داد
مامان:اره کار باباته
نفسی بر از حرس بیرون دادم و رفتم توی اتاقم..لباسمو عوض کردم و رفتم کمک مامان تا خونه رو جمع کنم..تا جایی که یادم میاد پدرم موقعی که خیلی عصبانی هست حالا به هر دلیلی میزنه خونه رو بهم ریخته میکنه و وقتی کاملا خشمش فروکش کرد از خونه میزنه بیرون..همیشه از این کارش بدم میومد..
پشت میز نشسته بودم و همراه مامان و یونگی در حال خوردن شام بودیم که در خونه باز شد و بابا وارد خونه شد..از بیرون اشپز خونه نگاهی بهم انداخت گفت
بابا:قرار چطور بود
میدونستم اگه بگم نه چه بلایی قراره سرم بیاد برا همینم گفتم
ا.ت:خوب پیش رفت
بابا سری تکون داد و راهشو سمت اتاق خوابش کج کرد..
از جام بلند شدم از مامان بابت غذا تشکر کردم رفتم اتاقم..کارام رو کردم و روی تخت دراز کشیدم..هیچ کاری نداشتم که انجام بدم که دیدم گوشیم زنگ خورد..روی تخت نیم خیز شدم و گوشی رو از روی میز بغل تخت برداشتم و جواب دادم
ا.ت:اوووهم باز چته..
مانیا:اوووهم دیگه چیه بی ادب درست حرف بزن
ا.ت:باشه چیکارم داشتی
مانیا:حالا که اینطوره اصلا بهت نمیگم
روی تخت نشستم دستمو کردم توی موهامو کلافه گفت
ا.ت:ببخشید قربونت برم بگو ببینم چیه
مانیا که از حرفم ذوق زده شده بود گفت
مانیا:حالا چون خیلی اصرار میکنی میگم..پسره که امروز باهاش قرار داشتم بهم زنگ زد
ا.ت:خب چرا اسمشو نمیگی
مانیا سکوت کرد گفت
مانیا:خیلی خب جی هون کلی باهام حرف زد گفت خیلی از من خوشش اومده
ا.ت:اها جالبه
مانیا کلی حرف زد منم حرف هاشو تایید میکردم که اخرش فکر کنم گوشیش خاموش شد که تماس قطع شد وگرنه حالا حالا ها باید به حرفاش گوش میکرد..
دوی تخت ولو شدم و چشمامو بستم و خوابیدم
امروز نه دانشگاه داشتم نه قرار بود با مانیا بریم کافه به عبارتی دیگه امروز کلا وقتم خالی برای همینم تصمیم گرفتم به مامانم کمک کنم..امروز نه بابا خونه بود نه یونگی برای همینم خونه کاملا ساکت بود..
پشت گاز ایستاده بودم و کمک مامانم غذا درست میکردم
مامان:ا.ت
سرم رو برگردونم گفت
ا.ت:بله..
مامان نفسی بیرون داد گفت
مامان:دیشب نتونستم ازت بپرسم قرار مانیا با پسره چیشد
خندیدم گفتم
ا.ت:فکر کردی مانیا میزاره اینجا پسره که سلیقش هست از درستش بپره؟
مامان گفت
مامان:پس خوب پیش رفته
سرم رو تکون دادم گفتم
ا.ت:اره
دیگه حرفی نزدیم در مورد قرار و درمورد چیز های دیگه حرف زدیم
ادامه دارد
ا.ت ویو:
مامان اروم سرش رو تکون داد گفت
مامان؛ اره خوبم
نگاهی به اطرافم کردم گفتم
ا.ت:نگو که باز کار باباست
سرش تکون داد
مامان:اره کار باباته
نفسی بر از حرس بیرون دادم و رفتم توی اتاقم..لباسمو عوض کردم و رفتم کمک مامان تا خونه رو جمع کنم..تا جایی که یادم میاد پدرم موقعی که خیلی عصبانی هست حالا به هر دلیلی میزنه خونه رو بهم ریخته میکنه و وقتی کاملا خشمش فروکش کرد از خونه میزنه بیرون..همیشه از این کارش بدم میومد..
پشت میز نشسته بودم و همراه مامان و یونگی در حال خوردن شام بودیم که در خونه باز شد و بابا وارد خونه شد..از بیرون اشپز خونه نگاهی بهم انداخت گفت
بابا:قرار چطور بود
میدونستم اگه بگم نه چه بلایی قراره سرم بیاد برا همینم گفتم
ا.ت:خوب پیش رفت
بابا سری تکون داد و راهشو سمت اتاق خوابش کج کرد..
از جام بلند شدم از مامان بابت غذا تشکر کردم رفتم اتاقم..کارام رو کردم و روی تخت دراز کشیدم..هیچ کاری نداشتم که انجام بدم که دیدم گوشیم زنگ خورد..روی تخت نیم خیز شدم و گوشی رو از روی میز بغل تخت برداشتم و جواب دادم
ا.ت:اوووهم باز چته..
مانیا:اوووهم دیگه چیه بی ادب درست حرف بزن
ا.ت:باشه چیکارم داشتی
مانیا:حالا که اینطوره اصلا بهت نمیگم
روی تخت نشستم دستمو کردم توی موهامو کلافه گفت
ا.ت:ببخشید قربونت برم بگو ببینم چیه
مانیا که از حرفم ذوق زده شده بود گفت
مانیا:حالا چون خیلی اصرار میکنی میگم..پسره که امروز باهاش قرار داشتم بهم زنگ زد
ا.ت:خب چرا اسمشو نمیگی
مانیا سکوت کرد گفت
مانیا:خیلی خب جی هون کلی باهام حرف زد گفت خیلی از من خوشش اومده
ا.ت:اها جالبه
مانیا کلی حرف زد منم حرف هاشو تایید میکردم که اخرش فکر کنم گوشیش خاموش شد که تماس قطع شد وگرنه حالا حالا ها باید به حرفاش گوش میکرد..
دوی تخت ولو شدم و چشمامو بستم و خوابیدم
امروز نه دانشگاه داشتم نه قرار بود با مانیا بریم کافه به عبارتی دیگه امروز کلا وقتم خالی برای همینم تصمیم گرفتم به مامانم کمک کنم..امروز نه بابا خونه بود نه یونگی برای همینم خونه کاملا ساکت بود..
پشت گاز ایستاده بودم و کمک مامانم غذا درست میکردم
مامان:ا.ت
سرم رو برگردونم گفت
ا.ت:بله..
مامان نفسی بیرون داد گفت
مامان:دیشب نتونستم ازت بپرسم قرار مانیا با پسره چیشد
خندیدم گفتم
ا.ت:فکر کردی مانیا میزاره اینجا پسره که سلیقش هست از درستش بپره؟
مامان گفت
مامان:پس خوب پیش رفته
سرم رو تکون دادم گفتم
ا.ت:اره
دیگه حرفی نزدیم در مورد قرار و درمورد چیز های دیگه حرف زدیم
ادامه دارد
- ۴.۹k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط