{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ⁸

Part ⁸
ا.ت ویو:
مامان:توی اتاقش
نفسی بیرون دادم و رفتم توی اتاقم..لباسمو عوض کردم و رفتم سمت اتاق بابا کنم..تقه ای به در زدم و در رو باز کردم
ا.ت:میتونم بیام داخل؟
بابا لبخندی زد و گفت
بابا:اره بیا داخل
در رو کامل باز کردم و وارد اتاق شدم..بابا پشت میز کارش نشسته بود و عینک مطالعه‌اش رو هم روی چشماش زده بود..نگاهی به ورقه های توی دستش کرد و همون جوری گفت
بابا:امروز چطور بود؟
سری تکون دادم گفتم
ا.ت: خوب بود
بابا نگاهشو از برگه ها جدا کرد و به من داد گفت
بابا:پس یعنی قرار خوب پیش رفت اره؟
ا.ت:اره
بابا لبخندی زد و گفت
بابا:میدونستم
از جام بلند شدم و بعد از اجاره بابا از اتاق رفتم بیرون

پشت میز نشسته بودم و همراه مامان و بابا یونگی در حال خوردن شام بودیم..حس بدی داشتم که به بابا دروغ گفتم ولی از طرفی هم از غرغر هاش کمی راحت شده بودم..بعد از اتمام شام از جام بلند شدم از مامان بابت غذا تشکر کردم رفتم اتاقم..کارام رو کردم و روی تخت دراز کشیدم..هیچ کاری نداشتم که انجام بدم که دیدم گوشیم زنگ خورد..روی تخت نیم خیز شدم و گوشی رو از روی میز بغل تخت برداشتم و جواب دادم
ا.ت:چیشده این موقع زنگ زدی؟..
مانیا:ا.ت همه چی خوب پیش رفت؟
ا.ت:اره همه چی فعلا خوبه
روی تخت نشستم دستمو کردم توی موهامو کلافه گفتم
ا.ت:ولی حس بدی دارم
مانیا:منم بودم جات به بابا همچین دروغ بزرگی میگفتم حتما داشتم
ا.ت:خیلی خب نمک رو زخمم نپاش دختر
مانیا خندید گفت
مانیا:خیلی خب من دیگه قطع میکنم شبت بخیر
ا.ت:باشه
گوشی رو روی میز گذاشتم و روی تخت داز کشیدم و چشمامو بستم و خوابیدم

امروز نه دانشگاه داشتم نه قرار بود با مانیا بریم کافه به عبارتی دیگه امروز کلا وقتم خالی برای همینم تصمیم گرفتم به مامانم کمک کنم..امروز نه بابا خونه بود نه یونگی برای همینم خونه کاملا ساکت بود..
پشت گاز ایستاده بودم و کمک مامانم غذا درست میکردم
مامان:ا.ت
سرم رو برگردونم گفت
ا.ت:بله..
مامان نفسی بیرون داد گفت
مامان:دیشب نتونستم ازت بپرسم قرار مانیا با پسره چیشد
خندیدم گفتم
ا.ت:فکر کردی مانیا میزاره پسره که سلیقش هست از درستش بپره؟
مامان گفت
مامان:پس خوب پیش رفته
سرم رو تکون دادم گفتم
ا.ت:اره
دیگه حرفی از قرار زده نشد


ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

Part ⁹ا.ت ویو:تمام حواسمو داده بودم به غذا و اصلا متوجه کسی ...

Part ¹⁰ا.ت ویو:ار استرس پامو با ضرب به زمین میزدم و دستمو مش...

Part ⁷ا.ت ویو: به رفتش نگاه میکردم که صندلی رو کشید عقب و مث...

Part ⁶ا.ت ویو: یکی زدم به شونش گفتما.ت:برو دیگه..و مانیا از ...

Love in the dark②⑦رفتم داخل اتاقم از خوشحالی و هیجان نمیدونس...

فیک { من کی هستم؟ } 𝗉.𝟧از زبان ا/ت : با صدای یک خانومی از خو...

I loved be angel PART 27ویو فردا تهیونگ. صبح زود بیدار شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط