Part

Part ¹⁰
ا.ت ویو:
با استرس پامو با زرب به زمین میزدم و دستمو مشت میکردم کلافه شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم..مامیا پشت میز نشست گفت
مانیا:دختر حالت خوبه
سرم رو تکون دادم گفتم
ا.ت:نه اصلا خوب نیستم
مانیا دستمو گرفت گفت
مانیا:بگو چی شده..جون به مرگم کردی از دیشب تا حالا
جرعه ای از ابی که سفارش داده بودم رو خودم و روبه مانیا گفتم
ا.ت:بابام گفته میخواد با پسری که اصلا وجود نداره رودررو حرف بزنه..
مانیا هین بلندی کرد گفت
مانیا:الان میخوایی چیکار کنی..
کمی سکوت کردم و مدتی بعد گفتم
ا.ت:دقیق نمیدونم اما..
و فکری که توی سرم بود رو بهش گفتم..مانیا با شوک سرش رو سمت میز بغلی که همیشه همون پسر ها اونجا بودن چرخوند و اروم گفت
مانیا:دروغ میگی
اهم کردم جدی گفتم
ا.ت:کاملا جدیم..
کلافه سرم رو انداختم پایین و سرم رو به دستام تکیه دادم گفتم
ا.ت:اگه نقشم جواب نده بابام زندم نمیزاره
مانیا سرش رو سمتم چرخوند گفت
مانیا:چرا حالا اون..
سرم رو بلند کردم گفتم
ا.ت:تنها کسی که به ذهنم رسید اون بود
مانیا موهاشو داد پشت گوشش گفت
مانیا:امیدوارم همه چی خوب پیش بره
جرعه ی دیگه ای از ابم رو خودم گفتم
ا.ت:بهتره که بریم برای فردا کلی کار دارم
با هم دیگه بلند شدیم و سمت در کافه حرکت کردیم قبل از رفتن نگاهی به پشت سرم کردم و نگاه خیره اش رو دیدم و دوباره استرس گرفتم..

کلافه دور خودم میچرخیدم و مدام فکر میکردم که چجوری بهش بگم قرار بود ساعت شیش با مانیا اونجا باشیم..استرس تمام وجودم رو فرا گرفته بودم و نمیتونستم خودمو اروم کنم پس حولمو برداشتم و رفتم سمت حمام..یه دوش کوتاهی گرفتم و اومدم بیرون..اباسمو پوشیدم و بعد از اون مو هامو خشک کردم و پایینشون رو حالت دادم..ارایشی مناسب انجام دادم و اماده رفتن شدم..جلوی در بودم و داشتم کفش هامو میپوشیدم که یونگی از اتاقش اومد بیرون و تکیه داد به دیوار بغل جا کفشی سوتی زد گفت
یونگی:بگو ببینم با کی قرار داری
خندیدم گفتم
ا.ت:با دوستم
یونگی چشماشو ریز کرد گفت
یونگی:فکر نمیکنم با دوستت قرار داشته باشی..احیانا دوستت پسر نیست
یکی زدم تو بازوش گفتم
ا.ت:فکر نمیکنم لازم باشه بهت چیزی از جنسیت دوستم بگم
یونگی اخماش رفت توی هم و می خواست چیزی بهم بگه که سریع از خونه اومدم بیرون و در رو پشت سرم بستم و با قدم های سریع..خودمو به اسانسور رسوندم..
در ماشین رو باز کردم و سوار شدم..نفسی بیرون دادم و ماشین رو روشن کردم و سمت جای همیشگی حرکت کردم..مانیا قرار بود خودش جدا بیاد..او طول مسیر تمام فکرم درگیر نقشم بود..هزاران هزار نقش رو توی سرم مرور کردم تا چیزی رو از قلم نندازم..ماشین رو پارک کردم و مثل همیشه اون ماشینی که چشمم رو گرفته بود اونجا بود..دست گیره ی در کافه در گرفتم و..
ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

Part ¹¹ا.ت ویو:دست گیره ی در کافه در گرفتم نفسی عمیق کشیدم و...

Part ¹²ا.ت ویو: برام عجیب بود که چقدر زود قبول کرد..اما نمید...

Part ⁹ا.ت ویو:تمام حواسمو داده بودم به غذا و اصلا متوجه کسی ...

Part ⁸ا.ت ویو:مامان اروم سرش رو تکون داد گفتمامان؛ اره خوبمن...

هرزه ی حکومتی پارت ۵ بیدار شدم...تو اتاق بودم رفتم سمت در دس...

: دختر خاله تهیونگ با صدای بلند خندید و گفت اینو از تو سطل ا...

شوهر دو روزه. پارت روال زندگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط