حس عجیبی داشت
حس عجیبی داشت..
حس ملاقات...
خواست وارد شود که خادم با سیمایی خندان چادری تقدیمش کرد...
همین که به سر گرفت،حس کرد نگاه ها کمتر شدند...
انگار جلوه اش را از دست داده بود...
ولی ارزشش را داشت...
حالا حس می کرد امام زمانش به او نگاه می کند
نگاهی پر از سرور و رضایت...
حس ملاقات...
خواست وارد شود که خادم با سیمایی خندان چادری تقدیمش کرد...
همین که به سر گرفت،حس کرد نگاه ها کمتر شدند...
انگار جلوه اش را از دست داده بود...
ولی ارزشش را داشت...
حالا حس می کرد امام زمانش به او نگاه می کند
نگاهی پر از سرور و رضایت...
- ۳.۸k
- ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط