{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس عجیبی داشت..

حس عجیبی داشت..

حس ملاقات...

خواست وارد شود که خادم با سیمایی خندان چادری تقدیمش کرد...

همین که به سر گرفت،حس کرد نگاه ها کمتر شدند...

انگار جلوه اش را از دست داده بود...

ولی ارزشش را داشت...

حالا حس می کرد امام زمانش به او نگاه می کند

نگاهی پر از سرور و رضایت...
دیدگاه ها (۲)

*✺✦﷽‌‌‌‌✦✺🍃هرحاجتی که داری از امام زمانت بخواه #اللهم_عجل_لو...

*✺✦﷽‌‌‌‌✦✺لبیک یا امام مهدی (عج)ز همه دست کشیدم که تو باشی ه...

گر کرب و بلا نبوده ایم ، حال هستیم❤گر شام  بلا نبوده ایم ، ح...

نرفتم ڪربلـا امّا شنیدم عالمی داره😞بیا و ڪربلـائیم ڪن ڪه منم...

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏𝟐

chapter 2p27تهیونگ کنار ا.ت روی تخت نشست. ا.ت هنوز زانوهاش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط