{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس عجیبی داشت..

حس عجیبی داشت..

حس ملاقات...

خواست وارد شود که خادم با سیمایی خندان چادری تقدیمش کرد...

همین که به سر گرفت،حس کرد نگاه ها کمتر شدند...

انگار جلوه اش را از دست داده بود...

ولی ارزشش را داشت...

حالا حس می کرد امام زمانش به او نگاه می کند

نگاهی پر از سرور و رضایت...
دیدگاه ها (۲)

*✺✦﷽‌‌‌‌✦✺🍃هرحاجتی که داری از امام زمانت بخواه #اللهم_عجل_لو...

*✺✦﷽‌‌‌‌✦✺لبیک یا امام مهدی (عج)ز همه دست کشیدم که تو باشی ه...

گر کرب و بلا نبوده ایم ، حال هستیم❤گر شام  بلا نبوده ایم ، ح...

نرفتم ڪربلـا امّا شنیدم عالمی داره😞بیا و ڪربلـائیم ڪن ڪه منم...

یک قسمت کادویی

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۳‌آنیا حس کرد که زمی...

حالا فاصله‌تون خیلی کمتر بود.و تو تونستی صورتش رو ببینی.چشم‌...

رمان تهیونگ و جنی

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹⁵ادامهپرتاب هشتم. بطری افتاد. صاحب غرفه ...

قلب یخی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط