{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لوسیا با نگاهش آنا رو دنبال کرد که سمت سطل زباله رفت کمی از ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


لوسیا با نگاهش آنا رو دنبال کرد که سمت سطل زباله رفت، کمی از برنج رو داخل دهانش جا داد و شروع به جویدن کرد. اما حس نگاهی که از گوشه چشمش حس میشد، اعصابش رو سوراخ میکرد.

برگشت و نگاهش رو به بالا داد، و همون لحظه با لوکاس چشم تو چشم شدن. لوکاس هیچ لبخندی بر لب نداشت، یا حتی واکنش خاصی، خونسرد و انگار که اتفاقی نیوفتاده به لوسیا زل زده بود و جرعه ای از آبمیوه ی توی دستش‌ بود رو مزه میکرد.

لوسیا با تعجب سریع نگاهش رو دزدید و به سر انگشتاش نگاه کرد، تو دلش زمزمه کرد: « چرا اونجوری بهم خیره شده، مور مورم شد!»

اما ناگهان با نشستن آنا سر جاش افکارش پرید.

آنا: هی تو هنوز ناهارت رو تموم نکردی؟

لوسیا نگاهی به غذای نصفه ی روبروش کرد، بعد نگاه به آنا گفت:

_ زیاد میل ندارم انگار.

آنا سری از تاسف تکون داد و برنج رو از جلوی لوسیا برداشت و جلوی خودش گذاشت، چاسپتیک رو با لبخند میان انگشتاش گرفت و شروع به خوردن برنج کرد.

لوسیا با تعجب گفت: تو که چون میل نداشتی اضافه‌ ی غذات رو ریختی دور!

آنا شونه ای بالا انداخت و با دهان پر گفت: من برنجم تموم شده بود، برنج دوست دارم

لوسیا خنده ای کرد و ناخواسته نگاهش رو آروم دوباره به همون جایگاه داد، دیگه لوکاس نگاهش نمی‌کرد.
بهتر، چون اگه بازم بهش زل میزد حتما یه چیزی میگفت.
.
‌.
.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨...شب، ۲۳:۷...با پاپکُرنی که ب...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨نفس عمیقی کشید و به میز خیره ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا قدم هاش رو برداشت و بی ت...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨باد ملایم و آروم موهای سیاهش ر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک سرش رو به عقب برد و ن...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا با حرفش تعجب زده برگشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط