پارت سوم
پارت سوم
جیمین هیچ نگفت.
فقط موجی کوتاه، مثل نفس کشیدن، آمد و ساق پای مرد را خیس کرد.
او به عقب پرید و زیر لب چیزی گفت؛ چیزی بین توهین و ترسِ بیمنطق.
بعد نگاهش را به تو دوخت:
«بیا بریم. همین حالا.»
دستش جلو آمد تا بازویت را بگیرد.
تو عقب کشیدی.
«آروم. دارم میرم.»
دستش در هوا ماند.
قطرهای آب از نوک انگشتش چکید.
صورتش تندوتیز شد:
«تو نمیفهمی خطرناکه؟ این…»
کلمهاش گیر کرد، چون حتی نمیدانست او را چه بنامد.
جیمین سرش را کمی کج کرد؛ نه از ضعف، از ارزیابی.
نگاهش از روی حلقهی نقرهای گذشت و روی چانهی جلوآمدهی مرد نشست.
صدایش نرم ماند، اما لبهدار:
«اگر میترسی، عقبتر بایست. او را نترسان.»
نامزدت خندید، خندهای توخالی.
«تو کی هستی که به من میگی.»
موج بلند نشد، فریاد نزد؛ فقط اندازهی یک هشدار، روی شن لغزید و دورِ مچ پای مرد حلقه زد.
سردیِ ناگهانی، او را بیاختیار عقب کشاند.
تو بینشان ایستادی.
«کافیه. هر دو.»
جیمین به تو نگاه کرد آنقدر که نبضت دوباره خودش را به یاد تو آورد.
بعد نگاهش را به مرد داد:
«او گفت کافیه.»
نامزدت دستش را عقب کشید، اما غرورش هنوز در مشت بود.
«باشه. تو… هر چی که هستی»
نگاهش را برگرداند به تو.
«ما میریم. الان.»
تو سر تکان دادی، دفترچه را بستی، اما قبل از رفتن، بیهدف دستت به جیب کاپشن رفت و صدف را لمس کرد.
ضربانِ کوچک، مثل چراغی در مه، گفت:
«نگاه کن.»
و تو یکبار دیگر برگشتی.
جیمین لبخند نزد، اما چشمهایش لبخند زدند. هیچ قولی نداد فقط حقیقتی گفت که بیشتر از قول میارزید:
«من دوباره میآیم. و اگر امشب دریا طوفانی شد، بدان که این طوفان، اسم تو را بلد است.»
---
آن شب، آسمان مانند پارچهای خیسانده در وان، سنگین شد.
باد صخرهها را میل*یسید و قایقها یکییکی چراغهایشان را خاموش کردند.
در تالار، یون خبر آورد:
«آن مرد… همان انسان… با گروهی برگشت. تور آوردند.»
چشمهای جیمین باریک شد.
«برای شکار چی؟»
«هر چه به دام افتد. ما، یا آنچه از ما محافظت میکند.»
سوها به آرامی گفت:
«نامزد اوست. غرور انسانها وقتی میترسند، میتازد.»
جیمین برخاست؛ تیغههای مرجان زیر نور لرزیدند.
«پس میترسانمشان از راهی که بفهمند، با موج، نه با خون.»
یون، شمشیر مرجانی را جلو آورد.
جیمین با یک حرکت آن را پس زد.
«نه. خون، آخرین زبانِ من است.»
اما وقتی به سطح رسیدند، قایقها نزدیک شده بودند.
چراغهای دستی مثل ستارههای جعلی روی آب میرقصیدند.
صدای فریاد، بوی بنزین.
یکی از تورها را انداختند نزدیک، خطرناک.
جیمین با یک حرکت از زیر، طناب را چرخاند.
موج زیر قایق بلند شد؛ نه آنقدر که واژگون کند، فقط آنقدر که مردها بیفتند، فریاد بزنند، و یادشان بیاید که دریا، خانهی کسی است.
تور پاره شد؛ صدای نخها مثل نالهی پیرزنی در باد بود.
نامزدت که حالا خیس و عصبانی شده بود چوب بلندی برداشت و دیوانهوار به آب کوبید.
نوکِ چوب، گونهی جیمین را خراش داد؛ خط نازکی از سوزش.
چیزی درون پادشاه شکست.
آب اطرافش برای لحظهای گرم شد؛ نه از حرارت، از اراده.
موجی که بلند شد، دیگر فقط هشدار نبود.
قایق مانند اسباببازی در دست کودکی سرکش، کمی بالا رفت و بعد با ضربهای محکم نشست.
مردها خوابیدند؛ چوب از دست نامزدت رها شد.
جیمین جلوتر نرفت.
فقط به چشمهای مرد نگاه کرد؛ آنقدر نزدیک که ترس، خودش را نشان داد.
با صدایی که از عمق میآمد و حرف نمیزد بلکه حکم میکرد:
«اسمِ او را با ترس، آغشته نکن.»
مرد چیزی نگفت.
زبانش یخ کرده بود.
چراغی خاموش شد.
قایق، آرام آرام عقب نشست نه از فرمان سکان، از ارادهی موج.
یون کنار جیمین آمد.
«اگر ببینند که…»
«دیدند.»
نگاهش هنوز به افق بود.
«و یاد گرفتند.»
---
صبح روز بعد، ساحل خلوتتر از همیشه بود.
تو دیرتر آمدی چشمهایت کمی قرمز از خوابی سنگین و تکهتکه.
روی شن نشستی و صدف را بیرون آوردی.
نور صبح، خطوط بنفش آن را زندهتر نشان میداد.
انگشتت را رویش کشیدی، و بیهشدار، صدایی نرم در سرت پیچید:
«اینجا.»
سر بلند کردی.
او بود نزدیک، اما هنوز در مرز.
گونهاش خط نازکی از خراش داشت؛ مثل یادگاری شتابزده از شبی بد.
بیاختیار، دستت بالا رفت.
«این…»
«چیزی نیست.»
لبخند کوتاهی زد.
«آب، زود خوب میکند.»
«چرا اومدی؟ بعد از دیشب… خطرناک میشه.»
«برای من، خطر، زبانِ دوم است. برای تو… باید زبان دیگری یاد بگیرم.»
«چه زبانی؟»
«زبانِ آهسته بودن.»
ل*بهایت لرزِ لبخند گرفت.
«فکر نمیکردم یک پادشاه بلد باشد آهسته باشد.»
چشمکی نامحسوس؛ مثل موجی که فقط برای تو میآید زد.
«برای تو یاد میگیرم.»
ادامه دارد.....
جیمین هیچ نگفت.
فقط موجی کوتاه، مثل نفس کشیدن، آمد و ساق پای مرد را خیس کرد.
او به عقب پرید و زیر لب چیزی گفت؛ چیزی بین توهین و ترسِ بیمنطق.
بعد نگاهش را به تو دوخت:
«بیا بریم. همین حالا.»
دستش جلو آمد تا بازویت را بگیرد.
تو عقب کشیدی.
«آروم. دارم میرم.»
دستش در هوا ماند.
قطرهای آب از نوک انگشتش چکید.
صورتش تندوتیز شد:
«تو نمیفهمی خطرناکه؟ این…»
کلمهاش گیر کرد، چون حتی نمیدانست او را چه بنامد.
جیمین سرش را کمی کج کرد؛ نه از ضعف، از ارزیابی.
نگاهش از روی حلقهی نقرهای گذشت و روی چانهی جلوآمدهی مرد نشست.
صدایش نرم ماند، اما لبهدار:
«اگر میترسی، عقبتر بایست. او را نترسان.»
نامزدت خندید، خندهای توخالی.
«تو کی هستی که به من میگی.»
موج بلند نشد، فریاد نزد؛ فقط اندازهی یک هشدار، روی شن لغزید و دورِ مچ پای مرد حلقه زد.
سردیِ ناگهانی، او را بیاختیار عقب کشاند.
تو بینشان ایستادی.
«کافیه. هر دو.»
جیمین به تو نگاه کرد آنقدر که نبضت دوباره خودش را به یاد تو آورد.
بعد نگاهش را به مرد داد:
«او گفت کافیه.»
نامزدت دستش را عقب کشید، اما غرورش هنوز در مشت بود.
«باشه. تو… هر چی که هستی»
نگاهش را برگرداند به تو.
«ما میریم. الان.»
تو سر تکان دادی، دفترچه را بستی، اما قبل از رفتن، بیهدف دستت به جیب کاپشن رفت و صدف را لمس کرد.
ضربانِ کوچک، مثل چراغی در مه، گفت:
«نگاه کن.»
و تو یکبار دیگر برگشتی.
جیمین لبخند نزد، اما چشمهایش لبخند زدند. هیچ قولی نداد فقط حقیقتی گفت که بیشتر از قول میارزید:
«من دوباره میآیم. و اگر امشب دریا طوفانی شد، بدان که این طوفان، اسم تو را بلد است.»
---
آن شب، آسمان مانند پارچهای خیسانده در وان، سنگین شد.
باد صخرهها را میل*یسید و قایقها یکییکی چراغهایشان را خاموش کردند.
در تالار، یون خبر آورد:
«آن مرد… همان انسان… با گروهی برگشت. تور آوردند.»
چشمهای جیمین باریک شد.
«برای شکار چی؟»
«هر چه به دام افتد. ما، یا آنچه از ما محافظت میکند.»
سوها به آرامی گفت:
«نامزد اوست. غرور انسانها وقتی میترسند، میتازد.»
جیمین برخاست؛ تیغههای مرجان زیر نور لرزیدند.
«پس میترسانمشان از راهی که بفهمند، با موج، نه با خون.»
یون، شمشیر مرجانی را جلو آورد.
جیمین با یک حرکت آن را پس زد.
«نه. خون، آخرین زبانِ من است.»
اما وقتی به سطح رسیدند، قایقها نزدیک شده بودند.
چراغهای دستی مثل ستارههای جعلی روی آب میرقصیدند.
صدای فریاد، بوی بنزین.
یکی از تورها را انداختند نزدیک، خطرناک.
جیمین با یک حرکت از زیر، طناب را چرخاند.
موج زیر قایق بلند شد؛ نه آنقدر که واژگون کند، فقط آنقدر که مردها بیفتند، فریاد بزنند، و یادشان بیاید که دریا، خانهی کسی است.
تور پاره شد؛ صدای نخها مثل نالهی پیرزنی در باد بود.
نامزدت که حالا خیس و عصبانی شده بود چوب بلندی برداشت و دیوانهوار به آب کوبید.
نوکِ چوب، گونهی جیمین را خراش داد؛ خط نازکی از سوزش.
چیزی درون پادشاه شکست.
آب اطرافش برای لحظهای گرم شد؛ نه از حرارت، از اراده.
موجی که بلند شد، دیگر فقط هشدار نبود.
قایق مانند اسباببازی در دست کودکی سرکش، کمی بالا رفت و بعد با ضربهای محکم نشست.
مردها خوابیدند؛ چوب از دست نامزدت رها شد.
جیمین جلوتر نرفت.
فقط به چشمهای مرد نگاه کرد؛ آنقدر نزدیک که ترس، خودش را نشان داد.
با صدایی که از عمق میآمد و حرف نمیزد بلکه حکم میکرد:
«اسمِ او را با ترس، آغشته نکن.»
مرد چیزی نگفت.
زبانش یخ کرده بود.
چراغی خاموش شد.
قایق، آرام آرام عقب نشست نه از فرمان سکان، از ارادهی موج.
یون کنار جیمین آمد.
«اگر ببینند که…»
«دیدند.»
نگاهش هنوز به افق بود.
«و یاد گرفتند.»
---
صبح روز بعد، ساحل خلوتتر از همیشه بود.
تو دیرتر آمدی چشمهایت کمی قرمز از خوابی سنگین و تکهتکه.
روی شن نشستی و صدف را بیرون آوردی.
نور صبح، خطوط بنفش آن را زندهتر نشان میداد.
انگشتت را رویش کشیدی، و بیهشدار، صدایی نرم در سرت پیچید:
«اینجا.»
سر بلند کردی.
او بود نزدیک، اما هنوز در مرز.
گونهاش خط نازکی از خراش داشت؛ مثل یادگاری شتابزده از شبی بد.
بیاختیار، دستت بالا رفت.
«این…»
«چیزی نیست.»
لبخند کوتاهی زد.
«آب، زود خوب میکند.»
«چرا اومدی؟ بعد از دیشب… خطرناک میشه.»
«برای من، خطر، زبانِ دوم است. برای تو… باید زبان دیگری یاد بگیرم.»
«چه زبانی؟»
«زبانِ آهسته بودن.»
ل*بهایت لرزِ لبخند گرفت.
«فکر نمیکردم یک پادشاه بلد باشد آهسته باشد.»
چشمکی نامحسوس؛ مثل موجی که فقط برای تو میآید زد.
«برای تو یاد میگیرم.»
ادامه دارد.....
- ۹.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط