MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۹۱
"ویو جونگکوک".
تصویرایه بدی تو ذهنم می امد و خونم به جوش می رسید.
یاد همون پسر بچه ایی می افتم که وقتی مریض و میشد.
وقتی تولدش می شد.
وقتی تو چییزی موفق می شد.
وقتی خوشحال بود.
وقتی ناراحت بود.
همیشه تنها بود..
بدون کوچیک ترین محبت بزرگ شد.
کوک: از ماشینم برو بیرون..
جئون:با خواست تو نیومدم که با خواست تو برم...
به سمتش برگشتم و داد زدم:
_گمشو بیرونن..
خیسی رو تو دست چپم احساس کردم..
به قدری نوکشو تو دستم فشار دادم که کف دستم و پاره کرد.
جئون:به زودی دوباره هم و میبینیم...
به محض اینکه از ماشین خارج شد ،ماشین و روشن کردم و پام و رو گاز فشار دادم...
__
از دکوری گرفته تا وسایل اشپزخونه.
شیشه و وسایل اتاقم همشون به هم ریخته بودن و خورد شده بودن...
سعی میکردم تو کشویه کنار تخت دونبال اون قرصی که میخوام بگردم..
بتونم پیداش کنم.
باید حداقل یکی ازش داشته باشم.
دو سه ساله کنار گزاشتمشون..
میتونست ارومم کنه و راحت بخوابونمت..
چون اگه این حالم ادامه پیدا کنه ممکنه جنون وحشت ناکی بهم دست بده.
یا حس تنهایی به قدری برام زنده شه که قلبم درد بگیره...و برایه خلاصی از درد بلایی سر خودم بیارم..
موفق شدم یه قوطی نصفه ازش پیدا کنم..
برایه باز کردنش انقدر عجله داشتم
بجایی که که عین از داخل قوطی بردارم.
رو میز ریختمشو یکی برداشتم.
اب و بعد خوردن قرص سر کشیدم و از جام بلند شدم.
این جنباشایی که کردم نفس و بریده بود و گرمم بود..
دو قدم عقب رفتم و خودم و رو تخت انداختم
چشمام و بستم و خوابیدم..
_______________
کوک:اقایه جانگ امروز تولد ۶ سالگیمه...
جانگ:درسته،..امروز برایه توعع..
انقدر خوشحال بودم که نمیتونستم سر جام بشینم..
ولی یه دفعه اروم سر جام نشستم ..
کوک: ولی حیف که مامان نیست..
حانگ:..خانم جئون خیلی چییزارو از دادا..ولی بجاش پدرت میاد...
کوک: واقعااا؟؟؟؟
نیشم نا بنا گوش باز شد..
جانگ:البته..مطمئنم برات یه کادوعه خوبم میاره..
_
باد کنکایه زیادی اطرافم و پر کرده بودن..
کیک بزرگی با ۶ تا شب جلوم بودن..
ولی فقط اقا و خانم جانگ پیشم بودن..
منتظر بودم بابا بیاد..
کم کم داشتم نا امید می شدم که در باز شد..
دوییدم سمت در..که بابا رو مست همراه یه زن دیدم..
با خوشحالی گفتم:
_بابا.بالاخره امدیی...
با چشمایی خمار نگام کرد.
کوک:منتظر تو بودیم..
دستشو گرفتم.
کوک:..بیاا..میخوام شمارو فوت کنم..
دستشو از دستم کشید بیرون..
با خنده ایی از رو مستی گفت:
_برام مهم نیست،تو دست و پام نباش بچه من کار دارمم...
و رفت..
اروم به سمت میز برگشتم..
چشمایه اشکیم تصویر جلوم و تار کرده بود..
اقایه جانگ دستش و رو شونم گزاشت..:
_اشکال نداره
GHAPTER:1
PART:۹۱
"ویو جونگکوک".
تصویرایه بدی تو ذهنم می امد و خونم به جوش می رسید.
یاد همون پسر بچه ایی می افتم که وقتی مریض و میشد.
وقتی تولدش می شد.
وقتی تو چییزی موفق می شد.
وقتی خوشحال بود.
وقتی ناراحت بود.
همیشه تنها بود..
بدون کوچیک ترین محبت بزرگ شد.
کوک: از ماشینم برو بیرون..
جئون:با خواست تو نیومدم که با خواست تو برم...
به سمتش برگشتم و داد زدم:
_گمشو بیرونن..
خیسی رو تو دست چپم احساس کردم..
به قدری نوکشو تو دستم فشار دادم که کف دستم و پاره کرد.
جئون:به زودی دوباره هم و میبینیم...
به محض اینکه از ماشین خارج شد ،ماشین و روشن کردم و پام و رو گاز فشار دادم...
__
از دکوری گرفته تا وسایل اشپزخونه.
شیشه و وسایل اتاقم همشون به هم ریخته بودن و خورد شده بودن...
سعی میکردم تو کشویه کنار تخت دونبال اون قرصی که میخوام بگردم..
بتونم پیداش کنم.
باید حداقل یکی ازش داشته باشم.
دو سه ساله کنار گزاشتمشون..
میتونست ارومم کنه و راحت بخوابونمت..
چون اگه این حالم ادامه پیدا کنه ممکنه جنون وحشت ناکی بهم دست بده.
یا حس تنهایی به قدری برام زنده شه که قلبم درد بگیره...و برایه خلاصی از درد بلایی سر خودم بیارم..
موفق شدم یه قوطی نصفه ازش پیدا کنم..
برایه باز کردنش انقدر عجله داشتم
بجایی که که عین از داخل قوطی بردارم.
رو میز ریختمشو یکی برداشتم.
اب و بعد خوردن قرص سر کشیدم و از جام بلند شدم.
این جنباشایی که کردم نفس و بریده بود و گرمم بود..
دو قدم عقب رفتم و خودم و رو تخت انداختم
چشمام و بستم و خوابیدم..
_______________
کوک:اقایه جانگ امروز تولد ۶ سالگیمه...
جانگ:درسته،..امروز برایه توعع..
انقدر خوشحال بودم که نمیتونستم سر جام بشینم..
ولی یه دفعه اروم سر جام نشستم ..
کوک: ولی حیف که مامان نیست..
حانگ:..خانم جئون خیلی چییزارو از دادا..ولی بجاش پدرت میاد...
کوک: واقعااا؟؟؟؟
نیشم نا بنا گوش باز شد..
جانگ:البته..مطمئنم برات یه کادوعه خوبم میاره..
_
باد کنکایه زیادی اطرافم و پر کرده بودن..
کیک بزرگی با ۶ تا شب جلوم بودن..
ولی فقط اقا و خانم جانگ پیشم بودن..
منتظر بودم بابا بیاد..
کم کم داشتم نا امید می شدم که در باز شد..
دوییدم سمت در..که بابا رو مست همراه یه زن دیدم..
با خوشحالی گفتم:
_بابا.بالاخره امدیی...
با چشمایی خمار نگام کرد.
کوک:منتظر تو بودیم..
دستشو گرفتم.
کوک:..بیاا..میخوام شمارو فوت کنم..
دستشو از دستم کشید بیرون..
با خنده ایی از رو مستی گفت:
_برام مهم نیست،تو دست و پام نباش بچه من کار دارمم...
و رفت..
اروم به سمت میز برگشتم..
چشمایه اشکیم تصویر جلوم و تار کرده بود..
اقایه جانگ دستش و رو شونم گزاشت..:
_اشکال نداره
- ۱.۱k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط