{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میدانی...حالا دیگر تنهایه تنهایم...

میدانی...حالا دیگر تنهایه تنهایم...
دیگر کسی نیست سر بر پایش بگزارم و اشک ها و زجه هایم را خالی کنم...
کسی نیست دیگر تا بعد از دیدارت از شوق و غمی که باهم دردلم میاوری را مرحم باشد...
نیست کسی تا علامت های ذهنم را پاسخ دهد...
حالا دلم است دیگر که با تو حرف هایش را میزند...
آری...
حالا من شده ام تنهای یک جمع شلوغ...
حالا شده ام دردی برای همه...
حرف هایم تکرار روزمره و دردهایم بی همدرد...
حالا فقط از تو یک عکس و خاطراتت مانده...
از من فقط یک جسم و یک دل شکسته از تو ارث رسیده...
میدانی...
دلم تنگ شده برایت... برای صدایت...
تنگه چشمانت...
دلتنگه دستهایت...موهایت...
و آن بازوانه قوی و مردانه ات...
آری در این شب ها...
دلم بد جور هوایت را می کند...
هستی ولی...نمیبینی دلم را...
نمیبینی چشمان اشکیم را...
و به تنهایی میگزرد و غمی نیست در شب های دل گرفته...
دیدگاه ها (۲)

شب تولدم فصل 3پارت 17ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصل...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

چندپارتی جیهوپ

رمان دختر خاص ماشین جلوی در خونهٔ جیمین نگه داشت. ات با خستگ...

Part 39مسئول نگهداری که یونا نام داشت یک زن بودتهیونگ: سلام ...

پارت: 9 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«گفتم نمی‌دونستم.» زین یک ق...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش دوم_ریچل کمی از جا می‌پرد"...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

دکتر ماسکشو زد پایین دکتر : خب آقا تبریک میگم اون دختر زنده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط