{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وچهل



آریا :
پیاده که شد متعجب نگاش کردم اون چی گفته بود
(( می شناسمت))
منم پیاده شدم وقفل ماشینو زدم ورفتم کنارش نور چراغ گوشیم رو روشن کردم
- اونجان آتیش رو می بینی
گیسو : دور نیست چرا با ماشین نمیریم
- راه رو بلد نیستم بچه ها میارنش
با ترس بهم نزدیک شد وگفت : اینجا خیلی ترسناکه واحمقانه است اومدید اینجا
- می ترسی
با اخم نگام کرد وگفت : نترسم اون نور رو بیار پایین چرا می زنی تو صورتم
خندم گرفت دستشو گرفتم وگفتم : نترس اینجا منطقه ای جنگلی حفاظت شده اس چیزی برای ترسیدن نیست
- این صداهای زوزه ها چی
- خب اینجا جنگله میخوای گرگ نباشه
بهم چسبید وگفت : تو رو خدا برگردیم میترسم
لباسمو چنگ زده بود با صدای شاخه های که تکون می خورد گیسو جیغ وحشدناک وگوش خراشی کشید وسفت بغلم کرد
- اوه فکر کنم ترسوندمتون
نور رو زدم تو صورتش فرهاد بود خندید وگفت : نترس گرگ نیستم چرا ماشینتو نیاوردی
- بیارش فرهاد شبه نمی دونستم چجوری برمیش بچه ها

فرهاد سوئیچ رو ازم گرفت ورفت طرف ماشین گیسو رو نگاه کردم وگفتم : آدم بود
دستاشو دور کمرم باز کردم باز همون حس اومد سراغم احساس گرما می کردم از وجودش
- ببخشید یهو ترسیدم
- مهم نیست
باهام هم قدم شد یه چند دقیقه بعدش رسیدیم به بچه ها که دور آتیش بزرگی چادر زده بود ونشسته بودن وداشتن حسابی بهشون خوش می گذشت گیسو رفت کنار دختر و من رفتم کنار پسرا
امیر : خوب شد اومدی
- از این برنامه ها نداشتیم
امیر : پیشنهاد فرهاد ویاشار بود دوتا کله شق باهم جور شدن
یاشین : خدا خوب دروتخته رو باهم جور می کنه
یاشار: نکه شما بهتون خوش نمی گذره
کتمو در آوردم چون نزدیک آتیش بودم گرمم شده بود
یاشین : چرا کتت رو درآوردی
- گرمه
امیر خندید وگفت : بپوش سرما میخوری گرما از کجا یکم از آتیش فاصله بگیر
یاشار : شاید گرماش مربوط به یه چیزدیگه باشه
نیش کلامش رو فهمیدم ولی جوابشو ندادم از کتری یه چای ریختم ومشغول خوردن شدم نگاهی به گیسو انداختم که اونور آتیش نشسته بودن معلوم بود از اینجا میترسه که دور ورشو نگاه می کنه
- فکر نمی کنید جای بدی اومدید
یاشین : والا من یک ساعته میگم حلما از ترس رفته تو ماشین خوابیده
پسرا خندیدن فرهادم اومد کنارمون وگفت : ماشینتو پارک کردم پیش ماشینای خودمون
- ممنونم فرهاد
فرهاد : به بچه ها گفتیم که بهتون اطلاع بدن بیاید اینجا
- چیزی نگفتن از یاشارپرسیدم آدرس داد
یاشین : بچه ها رود برگردیم حس خوبی به اینجا ندارم
امیر خندید وگفت : درسته دختراخیلی می ترسن
فرهاد : ترس نداره
یاشار : یکم بازی کنیم بعد میریم
من بازی نکردم وترجیح دادم نگاشون
دیدگاه ها (۱۷)

روحت شاد بزرگ مرد 😔

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدوچهل یک...آریا: - داداش میشه برگردیم من و...

🦋گیسوی شب 🦋# پارت صد وسی نهگیسو: آریا آهانی گفت وسکوت کرد یه...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وسی هشت گیسو:من چقدر خنگ بودم نفهمیدم ای...

ازدواج تحمیلی پارت 24ماشین توی جاده خلوت بود. چراغ‌ها دو تا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط