رقیبسخت
#رقیب_سخت
پارت ۲۵
باکوگو کنار جولیا بود و جولیا بدجور گریه میکرد
حولیا با گریه(فیک:/):"هههقق....بچممم! بدونه بچم چیکار کنم؟؟ کجاا برممم؟؟ دیگ هیچجا جا ندارم..هههق!"
باکوگو اروم:"گریه نکن گریه نکن....دوباره میتونیم امتحانش کنیم.....میای خونهی ما!"
جولیا با گریه:"اما عشقم.....اگ هروز اینحوری قرار باشه قیچی بخورم چی؟؟"
باکوگو اروم خواست لب جولیا رو بوس کنه
نزدیک شد ، که یهوو میدوریا و شوتو در رو باز کردن
شوتو:"هاح!هه، باکوگو؟؟ اینچه وضعیههه؟؟؟"
یهو میدوریا که از شدت خستگی و گریه چشماش قرمز بود ، دوباده چشم هایش پر شد
شوتو:"لوله این همسرته! ایناها اینی که شبو روز برا تو اشک میریزه همسر توعه! خجالت نمیکشی میای با یه زن دیگ اینجوری روبرو لب ب لب میدی؟؟؟ تو واقعا.....هوففف"
باکوگو:"چیمیگی؟؟ من میدوریا رو نمیخوام!"
یهو ضربانه قلب میدوریا تند تند زد(دوپس دوپس دوپس)
شوتو با عصبانیت نزدیک باکوگو شد:" هوی نوه مادرشوهر خرم سلطان ، این زنه رو میبینی؟؟"
باکوگو با اخم اما کمی تعجب نگاه میکرد
شوتو:"نه واقا ....میبینیش؟ این حتی به منم داده!"
یهو باکوگو چشماش گشاد شد از تعجب
شوتو:"آره ، آره ایشون دوست دخترمه ۷ ماهه بعد اومده هروز زنگ یمزنه بهم منو قول میزنه! میگه منو دزدیدن تجاوز کردن حامله ام عشقم کمکم کن و خیلی کسوشر های دیگهه!! تو حق نداری بخاطر این جن&**ده از چش میدوریا یک اشک هم دربیاری!! میفهمیی؟؟؟این داره گریه میکنه ، فکر کردی بخاطر بچش؟؟؟ کدوم بچش؟؟ هزاران بار حامله شد!! فقط جا میگرده بمونه جن*&دگی کنه فهمیدی؟؟؟"
باکوگو با چشمای گشادش تند تند به میدوریا و شوتو نگاه میکرد
جولیا با گریه:رنههه باکوگو!! نقشه کشیدنن!"
شوتو نیشخند وحشیانه زد:"آرهه آرههه! نگران نباش خودم میبرمت هتل میمونی! پاشو"
حولیا:"نهههه نههههههه باکوگوووو کمککک!"
باکوگو ک به پایین نگاه میکرد بدونه ری اکشن:"شوتو....ببرش هتل......من.....با میدوریا میرم خونه"
میدوریا:"امم...مم"
شوتو:"باشه"
باکوگو از اتاق بیرون رفت و میدوریا هم پشت سرش رفت بیرن
* ماشین
باکوگو داشت ماشین میروند که یهو دست میدوریا رو گرفت و گفت:"میدوریا....."
میدوریا:"هوم؟"
باکوگو:"من....معذدت میخوام! برای ۱۰۰۰رمین باره که دارم ناراحتت میکنم ، تو خیلی مهربونی ولی من....قلبتو شکستم.....باعث شدم اونقدر نامرد بشی که بچه جولیا رو ..."
یهو میدوریا با داد وسط حرف باکوگو پرید:"نههه نههه نههه قسممم میخورمم منن......
پایان
ادامه دارد
پارت ۲۵
باکوگو کنار جولیا بود و جولیا بدجور گریه میکرد
حولیا با گریه(فیک:/):"هههقق....بچممم! بدونه بچم چیکار کنم؟؟ کجاا برممم؟؟ دیگ هیچجا جا ندارم..هههق!"
باکوگو اروم:"گریه نکن گریه نکن....دوباره میتونیم امتحانش کنیم.....میای خونهی ما!"
جولیا با گریه:"اما عشقم.....اگ هروز اینحوری قرار باشه قیچی بخورم چی؟؟"
باکوگو اروم خواست لب جولیا رو بوس کنه
نزدیک شد ، که یهوو میدوریا و شوتو در رو باز کردن
شوتو:"هاح!هه، باکوگو؟؟ اینچه وضعیههه؟؟؟"
یهو میدوریا که از شدت خستگی و گریه چشماش قرمز بود ، دوباده چشم هایش پر شد
شوتو:"لوله این همسرته! ایناها اینی که شبو روز برا تو اشک میریزه همسر توعه! خجالت نمیکشی میای با یه زن دیگ اینجوری روبرو لب ب لب میدی؟؟؟ تو واقعا.....هوففف"
باکوگو:"چیمیگی؟؟ من میدوریا رو نمیخوام!"
یهو ضربانه قلب میدوریا تند تند زد(دوپس دوپس دوپس)
شوتو با عصبانیت نزدیک باکوگو شد:" هوی نوه مادرشوهر خرم سلطان ، این زنه رو میبینی؟؟"
باکوگو با اخم اما کمی تعجب نگاه میکرد
شوتو:"نه واقا ....میبینیش؟ این حتی به منم داده!"
یهو باکوگو چشماش گشاد شد از تعجب
شوتو:"آره ، آره ایشون دوست دخترمه ۷ ماهه بعد اومده هروز زنگ یمزنه بهم منو قول میزنه! میگه منو دزدیدن تجاوز کردن حامله ام عشقم کمکم کن و خیلی کسوشر های دیگهه!! تو حق نداری بخاطر این جن&**ده از چش میدوریا یک اشک هم دربیاری!! میفهمیی؟؟؟این داره گریه میکنه ، فکر کردی بخاطر بچش؟؟؟ کدوم بچش؟؟ هزاران بار حامله شد!! فقط جا میگرده بمونه جن*&دگی کنه فهمیدی؟؟؟"
باکوگو با چشمای گشادش تند تند به میدوریا و شوتو نگاه میکرد
جولیا با گریه:رنههه باکوگو!! نقشه کشیدنن!"
شوتو نیشخند وحشیانه زد:"آرهه آرههه! نگران نباش خودم میبرمت هتل میمونی! پاشو"
حولیا:"نهههه نههههههه باکوگوووو کمککک!"
باکوگو ک به پایین نگاه میکرد بدونه ری اکشن:"شوتو....ببرش هتل......من.....با میدوریا میرم خونه"
میدوریا:"امم...مم"
شوتو:"باشه"
باکوگو از اتاق بیرون رفت و میدوریا هم پشت سرش رفت بیرن
* ماشین
باکوگو داشت ماشین میروند که یهو دست میدوریا رو گرفت و گفت:"میدوریا....."
میدوریا:"هوم؟"
باکوگو:"من....معذدت میخوام! برای ۱۰۰۰رمین باره که دارم ناراحتت میکنم ، تو خیلی مهربونی ولی من....قلبتو شکستم.....باعث شدم اونقدر نامرد بشی که بچه جولیا رو ..."
یهو میدوریا با داد وسط حرف باکوگو پرید:"نههه نههه نههه قسممم میخورمم منن......
پایان
ادامه دارد
- ۶۶
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط