رقیبسخت
#رقیب_سخت
پارت ۲۴
*صبح روز بعد
میدوریا چشماشو ارام باز کرد:"هومممم....چه روز خوبی.....اما..... وایسا ببینم" ناگهان بلند شد و نشست و یهو دید جولیو جلوشه.
جولیا دستش قیچی کوچولد بود:"...."
میدوریا:"آهه....جولیااا؟؟ اینچیههه؟؟ باکوگووو!! باکوگووو ... وایی نه باکوگووو باکوووگوووو"
جولیا به میدوریا حمله کرد
اما میدوریا در تلاش بود که هم خودش و هم جولیا و هم بچه جولیا اسیب نبینه
میدوریا بزورر:"ااا....تمومشش...کننن.....لطفااا".
که یهو جولیا قیچی رو چرخوند سمت خودش و به داخل شکمش فرو رفت
ناگهان در همان حین باکوگو در را باز کرد
میدوریا شکه و با ترس:"چ..چیی؟.....ن..."
باکوگو با داد:"میدوریاااا!! این چیههه .... بخاطررر احساسات خودتتت ، بخاطرر حسودیی ، داری جون دو انسان رو میگیری؟؟"
میدوریا با ترس و گریه و با لرزش:"نه...نه نه نه قسم میخورم ن بخدا نه نه نه...قسم میخورم اون...."
باکوگو با عصبانیت:"کافیه. باید ببرمش بیمارستان و...
دکتر:"متاسفانه بچه رو نتونستیم نجات بدیم.
یهو جولیا بلند بلند گریه کرد:" وای نهههه!..بچمم!"
میدوریا با ترس نفس نفس میزد
باکوگو:هوفف....جولیا صبر کن الان میام (و به سمت میدوریا گفت) بیا کارت دارم!"
میدوریا پشت سر باکوگو دوید و وقتی بیرون رسیدن ،
باکوگو:"چطور دلت اومد به اون بچه اسیب بزنی هانن؟؟ تو وحدان نداریی؟؟"
میدوریا با گریه مظلومانه و آرام:"بخدا...قسم میخورم اون بالا سرم با اون قیچی وایساده بود....یهو حمله کرد بهم خواست منو بکشه......فقط تلاش کردم از خودم و بچه و خوده جولیا مراقبت کنم! اما تا تو اومدی یهو..."
باکوگو:"کافیه کافیه! قوه تخیلیت عالی کار میکنه برو رمان نویسی کن!"
نیدوریا با گریه:"نهه....باکوگوو باور کنن بخدا اون یهووو دیدم با قیچی بالا سرمهه! ترسیدم من،من نزدمش من....من تو حال خودم نبودم دقیق یادم نبست فق....اون منو"
یهو باکوگو...
پایان
ادامه دارد
پارت ۲۴
*صبح روز بعد
میدوریا چشماشو ارام باز کرد:"هومممم....چه روز خوبی.....اما..... وایسا ببینم" ناگهان بلند شد و نشست و یهو دید جولیو جلوشه.
جولیا دستش قیچی کوچولد بود:"...."
میدوریا:"آهه....جولیااا؟؟ اینچیههه؟؟ باکوگووو!! باکوگووو ... وایی نه باکوگووو باکوووگوووو"
جولیا به میدوریا حمله کرد
اما میدوریا در تلاش بود که هم خودش و هم جولیا و هم بچه جولیا اسیب نبینه
میدوریا بزورر:"ااا....تمومشش...کننن.....لطفااا".
که یهو جولیا قیچی رو چرخوند سمت خودش و به داخل شکمش فرو رفت
ناگهان در همان حین باکوگو در را باز کرد
میدوریا شکه و با ترس:"چ..چیی؟.....ن..."
باکوگو با داد:"میدوریاااا!! این چیههه .... بخاطررر احساسات خودتتت ، بخاطرر حسودیی ، داری جون دو انسان رو میگیری؟؟"
میدوریا با ترس و گریه و با لرزش:"نه...نه نه نه قسم میخورم ن بخدا نه نه نه...قسم میخورم اون...."
باکوگو با عصبانیت:"کافیه. باید ببرمش بیمارستان و...
دکتر:"متاسفانه بچه رو نتونستیم نجات بدیم.
یهو جولیا بلند بلند گریه کرد:" وای نهههه!..بچمم!"
میدوریا با ترس نفس نفس میزد
باکوگو:هوفف....جولیا صبر کن الان میام (و به سمت میدوریا گفت) بیا کارت دارم!"
میدوریا پشت سر باکوگو دوید و وقتی بیرون رسیدن ،
باکوگو:"چطور دلت اومد به اون بچه اسیب بزنی هانن؟؟ تو وحدان نداریی؟؟"
میدوریا با گریه مظلومانه و آرام:"بخدا...قسم میخورم اون بالا سرم با اون قیچی وایساده بود....یهو حمله کرد بهم خواست منو بکشه......فقط تلاش کردم از خودم و بچه و خوده جولیا مراقبت کنم! اما تا تو اومدی یهو..."
باکوگو:"کافیه کافیه! قوه تخیلیت عالی کار میکنه برو رمان نویسی کن!"
نیدوریا با گریه:"نهه....باکوگوو باور کنن بخدا اون یهووو دیدم با قیچی بالا سرمهه! ترسیدم من،من نزدمش من....من تو حال خودم نبودم دقیق یادم نبست فق....اون منو"
یهو باکوگو...
پایان
ادامه دارد
- ۷۸
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط