p1
p1
دختر.. کلافه و عصبی توی کوچه راه میرفت.. یکی از همکاراش.. بدهی ۱٠٠ میلیارد وونی رو انداخته بود گردنش و از محل کارش اخراج شده بود
تلفنش زنگ خورد
+بفرمایید... جناب من چندبار بهتون گفتم که بدهی من نبود.. بدهی برای...
تا خواست حرفی بزنه یه دستمال جلوی صورتش قرار گرفت و سیاهی..
ویو جیمین
پسر به همراه بادیگارداش تو خیابون راه میرفت... تا یه دختر جذاب به عنوان خدمتکار و منشی شخصیش پیدا کنه..!
درسته! پسر مافیا بود
مافیایی بود که تمام دنیا میشناختنش و تمام آسیا ازش وحشت داشتن
_هی هی برو اون دخترو بگیرش!
&چشم
بادیگارد به سمت دختر رفت دستمال با مادهی بیهوشی روی بینی دختر گرفت و بیهوشش کرد
_دختر جذابیه.. ببرینش
"۱ روز بعد"
دختر با سردرد و خیلی کلافه بیدار شد.. یادش نمیومد چه اتفاقی افتاده
تو یه اتاق با تم مشکی بود
تخت سیاه.. پرده سیاه.. تابلوهای سیاه.. مبل سیاه.. میز سیاه
همه چی سیاه بود.. دقیقا رنگی که ات متنفر بود ازش
با سردرد از تخت پایین اومد و در اتاقو باز کرد ولی قفل بود
به در اتاق ضربه زد
+کسی اینجا نیست؟ درو باز کنین *داد*
یه خانم پیر که بهش میخورد مهربون باشه... درو باز کرد
×عزیزم بیدار شدی؟
+ببخشید آجوما.. اینجا کجاست؟
×با من بیا دخترم
دختر سرگردان به همراه آجوما تو عمارت راه میرفت..
رفتن طبقه سوم یا همون طبقه آخر
اون طبقه ترسناک بود
آجوما در یه اتاق رو زد
×ارباب میتونیم بیایم داخل
_بیا
وارد یه اتاق شدن که خیلی بزرگ بود.. بیشتر خونه بود تا اتاق
یه مرد خیلی جذاب روی مبل نشسته بود و سرش توی گوشیش بود و خیلی سرد به نظر میومد
_اوه بیدار شدی؟
+تو دیگه کی هستی؟
×هی ات با ارباب درست حرف بزن
+ارباب؟
_آجوما... برو بیرون من بهش همه چیزو توضیح میدم
×چشم.. با اجازه
+میشه بگی تو کی؟ اصلا من اینجا چیکار میکنم؟ به چه حقی منو دزدیدی؟
_هی خیلی داری زیادت روی میکنی.. من پارک جیمینم
+پ.پارک جیمین؟ همون...
_درسته همون بزرگترین مافیای اسیا
+خب منو چرا اوردی اینجا؟
_ببین ات تو هم منشی شخصی منی.. هم خدمتکار اینجا..هم زیرخوابمی.. هم...
+چی؟ زیرخواب؟ چی میگی؟ تو منو حتی نمیشناسی از تو خیابون دزدیدی من منو میکنی زیرخوابت؟ یعنی که چی؟ *داد*
پسر بدون توجه به غر زدنای دختر ادامه ی حرفاشو گفت
_هرکاری بگم میکنی... منو ارباب صدا میکنی.. هروقت بخوام میکنـــ.ـــمت وگرنه یه گلوله تو سرت خالی میکنم
+چ.چی؟
دختر.. کلافه و عصبی توی کوچه راه میرفت.. یکی از همکاراش.. بدهی ۱٠٠ میلیارد وونی رو انداخته بود گردنش و از محل کارش اخراج شده بود
تلفنش زنگ خورد
+بفرمایید... جناب من چندبار بهتون گفتم که بدهی من نبود.. بدهی برای...
تا خواست حرفی بزنه یه دستمال جلوی صورتش قرار گرفت و سیاهی..
ویو جیمین
پسر به همراه بادیگارداش تو خیابون راه میرفت... تا یه دختر جذاب به عنوان خدمتکار و منشی شخصیش پیدا کنه..!
درسته! پسر مافیا بود
مافیایی بود که تمام دنیا میشناختنش و تمام آسیا ازش وحشت داشتن
_هی هی برو اون دخترو بگیرش!
&چشم
بادیگارد به سمت دختر رفت دستمال با مادهی بیهوشی روی بینی دختر گرفت و بیهوشش کرد
_دختر جذابیه.. ببرینش
"۱ روز بعد"
دختر با سردرد و خیلی کلافه بیدار شد.. یادش نمیومد چه اتفاقی افتاده
تو یه اتاق با تم مشکی بود
تخت سیاه.. پرده سیاه.. تابلوهای سیاه.. مبل سیاه.. میز سیاه
همه چی سیاه بود.. دقیقا رنگی که ات متنفر بود ازش
با سردرد از تخت پایین اومد و در اتاقو باز کرد ولی قفل بود
به در اتاق ضربه زد
+کسی اینجا نیست؟ درو باز کنین *داد*
یه خانم پیر که بهش میخورد مهربون باشه... درو باز کرد
×عزیزم بیدار شدی؟
+ببخشید آجوما.. اینجا کجاست؟
×با من بیا دخترم
دختر سرگردان به همراه آجوما تو عمارت راه میرفت..
رفتن طبقه سوم یا همون طبقه آخر
اون طبقه ترسناک بود
آجوما در یه اتاق رو زد
×ارباب میتونیم بیایم داخل
_بیا
وارد یه اتاق شدن که خیلی بزرگ بود.. بیشتر خونه بود تا اتاق
یه مرد خیلی جذاب روی مبل نشسته بود و سرش توی گوشیش بود و خیلی سرد به نظر میومد
_اوه بیدار شدی؟
+تو دیگه کی هستی؟
×هی ات با ارباب درست حرف بزن
+ارباب؟
_آجوما... برو بیرون من بهش همه چیزو توضیح میدم
×چشم.. با اجازه
+میشه بگی تو کی؟ اصلا من اینجا چیکار میکنم؟ به چه حقی منو دزدیدی؟
_هی خیلی داری زیادت روی میکنی.. من پارک جیمینم
+پ.پارک جیمین؟ همون...
_درسته همون بزرگترین مافیای اسیا
+خب منو چرا اوردی اینجا؟
_ببین ات تو هم منشی شخصی منی.. هم خدمتکار اینجا..هم زیرخوابمی.. هم...
+چی؟ زیرخواب؟ چی میگی؟ تو منو حتی نمیشناسی از تو خیابون دزدیدی من منو میکنی زیرخوابت؟ یعنی که چی؟ *داد*
پسر بدون توجه به غر زدنای دختر ادامه ی حرفاشو گفت
_هرکاری بگم میکنی... منو ارباب صدا میکنی.. هروقت بخوام میکنـــ.ـــمت وگرنه یه گلوله تو سرت خالی میکنم
+چ.چی؟
- ۲۵.۱k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط