اول از همه میخام از همتون معذرت خواهی کنم که دیر پارت میز
اول از همه میخام از همتون معذرت خواهی کنم که دیر پارت میزارم راستش چند هفته پیش تصادف کردم و در لحاظ روحی و جسمی اصلاً خوب نیستم و امیدوارم که درکم کنین و اینکه خیلی دوستوننن دارممممم♡♡
____________________________________
پارت ۶
که چهرش عوض شد...رنگش پرید و به شدت عصبانی بود
جیمین: مگه نگفتم کسی حق نداره بیاد اینجا هااا؟( عربده ترسناک)
اجوما: ب..ب.. ببخشید ارباب نتونستم جلوشو بگیرم
ات: ت..تو چند دقیقه پیش داشتی میخندیدی و خوشحال بودی..اما الان چرا انقدر ترسناک شدی ؟
ات به جیمین نزدیک شد و توی چشمای جیمین نگاه کرد...اجوما خشکش زد و توان حرف زدن نداشت چون هیچکس جرعت نداشت تو چشمای جیمین نگاه کنه
ات: اومم نکنه..تو.. فقط داری تظاهر میکنی که ترسناکی؟
جیمین: چ..چرا چرت و پرت میگیی هااا؟؟...خفه شوووو...دلت میخاد شکنجت کنم ؟؟؟
ات لرزش چشمای جیمین رو دید...و اون لحظه فهمید که ممکنه اون آدمه خوبی باشه و ته دلش یه خوشحالی خیلی عجیب داشت..نمیدونست چرا:)
ات: عاا حق با توعه ارباب.. میشه برم بقیه عمارتو ببینم؟
جیمین: هوفف گمشو
ات و اجوما از اونجا رفتن
جیمین: هوففف این دختر...داره دیوونم میکنههه
ات در حالی که داشت با اجوما صبحت میکرد پرسید
ات: اومم میگم اجوما
اجوما: جانم؟
ات:برای کار کردن زمان مشخصی هست؟
اجوما: عااا نه ولی باید خوب کار کنی وگرنه تنبیه میشی
ویو ات
واییییی منن تاحالا اصلا کار نکردمم الان چه گوهییی بخورممممم
ات: میگم اجوما میشه با ارباب حرف بزنی تا دیگه من کار نکنم
اجوما: نخیر نمیشه..تو از چی میترسی؟
ات: من تاحالا کار نکردم ممکنه گند بزنم به همچی
اجوما: نترس عزیزم من بهت کمک میکنم
ات: ممنونم اجوما
اجوما: خب بیا اول از آشپزخونه شروع کنیم
ات: الان؟؟؟
اجوما: اوهوممم
ات و اجوما رفتن توی آشپزخونه که یهو.....
فردا پارت بعد رو میزارمممم بوسسسس 💋
____________________________________
پارت ۶
که چهرش عوض شد...رنگش پرید و به شدت عصبانی بود
جیمین: مگه نگفتم کسی حق نداره بیاد اینجا هااا؟( عربده ترسناک)
اجوما: ب..ب.. ببخشید ارباب نتونستم جلوشو بگیرم
ات: ت..تو چند دقیقه پیش داشتی میخندیدی و خوشحال بودی..اما الان چرا انقدر ترسناک شدی ؟
ات به جیمین نزدیک شد و توی چشمای جیمین نگاه کرد...اجوما خشکش زد و توان حرف زدن نداشت چون هیچکس جرعت نداشت تو چشمای جیمین نگاه کنه
ات: اومم نکنه..تو.. فقط داری تظاهر میکنی که ترسناکی؟
جیمین: چ..چرا چرت و پرت میگیی هااا؟؟...خفه شوووو...دلت میخاد شکنجت کنم ؟؟؟
ات لرزش چشمای جیمین رو دید...و اون لحظه فهمید که ممکنه اون آدمه خوبی باشه و ته دلش یه خوشحالی خیلی عجیب داشت..نمیدونست چرا:)
ات: عاا حق با توعه ارباب.. میشه برم بقیه عمارتو ببینم؟
جیمین: هوفف گمشو
ات و اجوما از اونجا رفتن
جیمین: هوففف این دختر...داره دیوونم میکنههه
ات در حالی که داشت با اجوما صبحت میکرد پرسید
ات: اومم میگم اجوما
اجوما: جانم؟
ات:برای کار کردن زمان مشخصی هست؟
اجوما: عااا نه ولی باید خوب کار کنی وگرنه تنبیه میشی
ویو ات
واییییی منن تاحالا اصلا کار نکردمم الان چه گوهییی بخورممممم
ات: میگم اجوما میشه با ارباب حرف بزنی تا دیگه من کار نکنم
اجوما: نخیر نمیشه..تو از چی میترسی؟
ات: من تاحالا کار نکردم ممکنه گند بزنم به همچی
اجوما: نترس عزیزم من بهت کمک میکنم
ات: ممنونم اجوما
اجوما: خب بیا اول از آشپزخونه شروع کنیم
ات: الان؟؟؟
اجوما: اوهوممم
ات و اجوما رفتن توی آشپزخونه که یهو.....
فردا پارت بعد رو میزارمممم بوسسسس 💋
- ۲۵۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط