{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک افسانه‌ی صحرایی ،

یک افسانه‌ی صحرایی ،
از مردی می‌گوید که می‌خواست به واحه‌ی دیگری مهاجرت کند
و شروع کرد به بار کردنِ شترش ...
فرش‌هایش ،
لوازم پخت و پز ،
صندوق‌های لباسش را بار کرد و حیوان همه را پذیرفت ...
وقتی می‌خواستند به راه بیفتند ،
مرد پَرِ آبی زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود ...
پر را برداشت و بر پشتِ شتر گذاشت؛
اما با این کار ،
جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد ...
حتما مرد فکر کرده است ،
شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند ...

گاهی ما هم در مورد دیگران همین طور فکر می‌کنیم ،
نمی‌فهمیم که شوخی کوچک ما ،
شاید همان قطره‌ای بوده است
که جامی پُر از درد و رنج را لبریز کرده ...👌🏻




دیدگاه ها (۶)

سالها پیش زیر آفتاب بهار ،از او سوال کردم فکر میکنی وقتی مر...

دستانم را به تمام جاده‌های شهر می‌دوزماز هر طرف که بیایی در ...

هروقت حس کردی حالت میزون نیستخودت به دادش برسیه قهوه تو یه ک...

چشمهایش "قهوه ای" بود و به حق فهمیده ام"قهوه" از سیگار و قلی...

شاهدخت در قلب تاریکpart 2در آستانه‌ی سپیده‌دم، زمانی که تنها...

_______________☆REVENGE★_______________★CHAPTER:۷☆__________...

آدمی را عیاری نیست، مگر به اندازه‌ی زخم‌هایی که از سرِ عشق خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط