{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یونگی دونده خوبی بود هر چی میدویدم باز صدای قدم هاش به گوشم میرسید ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②⑨








+ یونگی دونده خوبی بود.... هر چی میدویدم باز صدای قدم هاش به گوشم میرسید... حالا که توی شرکت تنها شده بودیم راحتر بودیم... یونگی اون رئیس خشک و سرد نبود و عین بچگی هامون دنبال هم اوفتاده بودیم.... با کشیده شدن کلاه هودیم کلا توی آغوش یونگی فرو رفتم و قلبم به تلاطم اوفتاد .... چشمام رو بستم و درحالی که نفس نفس میزدم گفتم « هی قبول.... نیست... *نفس... کلاه هودیم رو کشیدی
- قبلا یه بار گفته بودم خنده با لب های من همخونی نداره اما این خواهر و برادر با ورودشون به زندگیم فصل جدیدی رو برای یونگی غمگین ساختن.... هر وقت با اونا بودم یونگی کوچولوی درونم بیرون میومد و با لبخند ازشون پذیرایی میکرد.... موهایی که جلوی دیدم رو گرفته بود با تکون دادن سرم کنار زدم و طبق عادت همیشگی شقیقه ی بورام رو بوسیدم..... قبول کن باختی خرگوش کوچولو! در ظمن فعالیت زیاد برای قلبت خوب نیست پس ادامه ندی به نفعته!
+ عه نه بابا! ببین یه بار دیگه بریم ببین کی برنده اس
- با ویبره رفتن گوشیم همونطور که بورام توی آغوشم بود تماس رو وصل کردم! جانم مادر
مادر یونگی « هی بچه کجایی؟ میدونی ساعت چنده؟ 10 شب هاااا تا کی میخواهی توی اون شرکت بمونی
- اوه ببخشید مادر گذر زمان از دستمون در رفت... با قطع شدن تماس دست بورام رو گرفتم و همون طور که میرفتیم داخل گفتم « خب تصفیه حساب ما میمونه برای بعد چون دیره و همه دیشب دیر خوابیدیم....
+ پس اعتراف میکنی کم اوردی
- بورام داری پا رو دم شیر میزاری هااااا
+ میدونی که عاشق این کارم....
& کمی بعد وسایل رو جم و جور کردیم و فقط منتظر یونگی و بورام بودیم
$ هی هوسوکا همو تیکه تیکه نکنن؟
& نه بابا الان میان....
+ ما اومدیممممم
£ ساعت دهه دیگه پاشین بریم
+ رفتم کیفم رو بردارم که با یه میس کال از پنی روبه رو شدم... همون موقع وارد پیامک ها شدم و با خوندن محتویات پیام اخمام تو هم رفت...
((ربکا الان توی بار *** الان فهمیدم قاچاقی هم هست))
+ نمیدونستم برم یا نرم! مطمئن بودم یا رفتنم دوباره یونگی و جیهوپ عصبانی میشن.... توی فکر بودم که دستی دور کمرم حلقه شد و بعد صدای بم و عصبی یونگی به گوشم رسید
- مگه قرار نشد دیگه پیگیر این ماجرا نباشی بورام؟
+ آ.. ی.. یونگی
- بخواهی به این لجبازی هات ادامه بدی کلاهمون میره تو هم ها!
& چیزی شده بچه ها؟
- نه.... هوسوکا تو برو من با بورام کار دارم
& اوه... امیدوارم دوباره دعوا نکنید....
+ نگران نباش اوپا
~بعد از رفتن بچه ها پالتوی خودش و بورام رو برداشت و از شرکت خارج شدن.... بورام فکر میکرد قراره برن خونه







شرطا
۱۵ تا لایک
۱۰ تا لایک
۵ تا بازنشر
دیدگاه ها (۲)

خب عزیزم اومدم جواب سوالتو بدمهمه چی داره همه چی😂😂😂😎😎😎

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②⑧+ اخه من کی تونستم دوری رو تحمل کنم! جنابعالی قهر بود...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②②+ دکمه برقراری تماس رو لمس کردم و بعد تماس رو گذاشتم ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①③با رسیدن به اتاقم به سمت کمد لباسیم رفتم و با دیدن با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط