وقتی مافیا بود...
وقتی مافیا بود...
تو داخل ایران زندگی میکردی و ارمی بودی
تازگیا شایعه شده بود که یه مافیای کرهای داره توی شهرتون میچرخه
اولش باور نکردی...
اما چند وقتی هستش که یه ون مشکی دنبالت میکنه
یک روز،زمانی که داشتی از کلاس باله میرفتی خونه،یه نفر بیهوشت کرد
وقتی بلند شدی،قیافه ی جیهوپ رو دیدی
اولش فکر کردی خیالاتی شدی
اما وقتی کرهای صحبت کرد،صداش دقیقا شبیهش بود
فکر کردی اون نجاتت داده..ولی واقعیت کاملا برعکس بود
تو کرهای رو خیلی خوب بلد بودی پس حرف زدن باهاش کاری نداشت
(تمام مکالمه ها کرهای هست)
گفتی:"سلام اقای جانگ"
"تو منو میشناسی؟"
"من ۶ساله ارمیم!شما منو از دست اون مافیاعه نجات دادین؟"
پوزخندی زد و نزدیکت شد:"من همون مافیام"
یه ثانیه انگار همه چیز متوقف شد
زمان،نفس هات،و حتی پلک هات هم دیگه تکون نمیخوردن
بقیه ی اعضا هم اومدن
فکر نمیکردی بقیه هم مافیا باشن..اما صحبت هاشون،از هر مافیایی ترسناک تر بود
دست و پاهات باز بودن..فرار کردن کاری نداشت
اما مطمئن بودی که اونا بلایی سرت نمیارن!
جونگکوک اومد نزدیکت:"سلام پرنسس..یه سوال ازت بپرسم؟"
با صدای لرزون جواب دادی:"بله"
ادامه داد:"میتونی یه عادتی که من همیشه دارم رو بگی؟اخه گفتی ۶ساله ارمی هستی"
اونا فکر میکردن که تو جاسوسی..اما تو فقط یه دختر معمولی بودی
صداتو محکم کردی:"باشه..وقتی یه غذایی رو میخوری و خیلی خوشمزهاس،اخم میکنی"
و فهمید که تو واقعا یه ارمی هستی
گفت:"افرین..بایست کیه؟"
با خجالت سرتو پایین انداختی:"جیهوپ"
اونقدر اروم گفتی که فقط خودش بشنوه نه کس دیگهای
جونگکوک به جیهوپ اشاره کرد و گفت:"و اون هم عاشقته..برای همین تورو دزدیده..امیدوارم ببخشیش"
الان ۵ سال از اون ماجرا میگذره
جیهوپ کارهای مافیاییش رو کنار گذاشت
باهم ازدواج کردید
و کلی اتفاق دیگه
هرروز با خودت میگی اگه اون روز منو نمیدزدید،چی میشد؟...
اگه اون روز جونگکوک اینو بهت نمیگفت،چی میشد؟...
و کلی سوال دیگه..ولی مهم ترین چیز اینه که شماها الان باهمید...
و الان شماها زیباترین زوج دنیا هستید...
-نظرتون رو بهم بگید...
تو داخل ایران زندگی میکردی و ارمی بودی
تازگیا شایعه شده بود که یه مافیای کرهای داره توی شهرتون میچرخه
اولش باور نکردی...
اما چند وقتی هستش که یه ون مشکی دنبالت میکنه
یک روز،زمانی که داشتی از کلاس باله میرفتی خونه،یه نفر بیهوشت کرد
وقتی بلند شدی،قیافه ی جیهوپ رو دیدی
اولش فکر کردی خیالاتی شدی
اما وقتی کرهای صحبت کرد،صداش دقیقا شبیهش بود
فکر کردی اون نجاتت داده..ولی واقعیت کاملا برعکس بود
تو کرهای رو خیلی خوب بلد بودی پس حرف زدن باهاش کاری نداشت
(تمام مکالمه ها کرهای هست)
گفتی:"سلام اقای جانگ"
"تو منو میشناسی؟"
"من ۶ساله ارمیم!شما منو از دست اون مافیاعه نجات دادین؟"
پوزخندی زد و نزدیکت شد:"من همون مافیام"
یه ثانیه انگار همه چیز متوقف شد
زمان،نفس هات،و حتی پلک هات هم دیگه تکون نمیخوردن
بقیه ی اعضا هم اومدن
فکر نمیکردی بقیه هم مافیا باشن..اما صحبت هاشون،از هر مافیایی ترسناک تر بود
دست و پاهات باز بودن..فرار کردن کاری نداشت
اما مطمئن بودی که اونا بلایی سرت نمیارن!
جونگکوک اومد نزدیکت:"سلام پرنسس..یه سوال ازت بپرسم؟"
با صدای لرزون جواب دادی:"بله"
ادامه داد:"میتونی یه عادتی که من همیشه دارم رو بگی؟اخه گفتی ۶ساله ارمی هستی"
اونا فکر میکردن که تو جاسوسی..اما تو فقط یه دختر معمولی بودی
صداتو محکم کردی:"باشه..وقتی یه غذایی رو میخوری و خیلی خوشمزهاس،اخم میکنی"
و فهمید که تو واقعا یه ارمی هستی
گفت:"افرین..بایست کیه؟"
با خجالت سرتو پایین انداختی:"جیهوپ"
اونقدر اروم گفتی که فقط خودش بشنوه نه کس دیگهای
جونگکوک به جیهوپ اشاره کرد و گفت:"و اون هم عاشقته..برای همین تورو دزدیده..امیدوارم ببخشیش"
الان ۵ سال از اون ماجرا میگذره
جیهوپ کارهای مافیاییش رو کنار گذاشت
باهم ازدواج کردید
و کلی اتفاق دیگه
هرروز با خودت میگی اگه اون روز منو نمیدزدید،چی میشد؟...
اگه اون روز جونگکوک اینو بهت نمیگفت،چی میشد؟...
و کلی سوال دیگه..ولی مهم ترین چیز اینه که شماها الان باهمید...
و الان شماها زیباترین زوج دنیا هستید...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۴۳۶
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط