پارت ۳
پارت ۳
ویو ا.ت
ا.ت : یونگی از خونه من برو بیرون ( با داد )
یونگی : باشه باشه آروم باش اومدم یه صحبتی باهات کنم
ا.ت : چه صحبتی ؟
یونگی : ا.ت من واقعا متاسفم ، بی نهایت احمق بودم که باعث جداییمون شدم ، احمق بودم که فکر میکردم نمیتونم ازت محافظت کنم و رابطه رو تموم کردم
ا.ت : متاسفی ؟ الان ؟ یونگی الان ؟ یونگی دیگه دیره ، تو یادت میاد چه جوری منو خورد کردی ؟ یادت میاد که چجوری ازم درخواست جدایی کردی ؟ تو خودت میدونستی که من هیچ کس رو نداشتم جز تو ، خودت میدونستی که من از ته قلبم و با تمام وجودم دوست دارم ولی چی کار کردی ؟
هم منو هم عشقمو نسبت به خودت نابود کردی ، تو میگفتی که هیچ وقت ترکم نمیکنی ، یونگی من تمام حرفهای تو رو باور کرده بودم که میگفتی همیشه کنارمی و دوستم داری ، موقعی که گفتی از هم جدا شیم من از خونه تو بیرون اومدم بدون اینکه کار یا حتی پولی داشته باشم ، بعد تو بعد از گذشت ۶ ماه میای و میگی متاسفی ؟
ویو یونگی
با حرفاش حالم داشت بد میشد واقعا من چکار کردم ؟
میتونم بگم که خودم گند زدم تو زندگی خودم
من از ته قلبم عاشقش بودم حتی موقعی که بهش گفتم جدا شیم هم بازم عاشقش بودم ولی میترسیدم که دشمنام هام تهدیدی براش باشن و الان که قوی تر شدم اومدم پیشش ولی فهمیدم که دیر کردم و اون قلب کوچکش رو شکستم من نابودش کردم
بغضم گرفته بود و ا.ت هم دست کمی از من نداشت چشماش پر اشک شده بود و هر لحظه ممکن بود که بغضش بشکنه
ویو ا.ت
حالم اصلا خوب نبود نمیدونستم که باید چکار کنم
ا.ت : یونگی ؟
یونگی : جونم ؟
ا.ت : نمیخوای بری دنبال زندگیت ؟
یونگی : زندگی من اینجاست کجا برم ؟
با حرفش بغضم شکست و اشکام سرازیر شد که سریع دستم رو کشید و داخل آغوش گرم و امنش فرو رفتم هنوزم آغوشش برام امن ترین جای دنیا بود
یونگی بوسه ای روی موهام گذاشت و گفت : قربونت برم من گریه نکن ، خواهش میکنم بیا با هم از اول شروع کنیم قول میدم پیشم حتی گریه هم نکنی چه برسه به اینکه بخوام ترکت کنم
سرم رو از روی سینش برداشتم و توی چشمای
به رنگ شبش خیره شدم که از چشماش حقیقت رو میشد حس کرد
ا.ت : از کجا بدونم راست میگی ؟
یونگی : چون اگه بخوام دوباره ترکت کنم از دوریت نابود میشم و نمیتونم به زندگیم ادامه بدم
قول میدی ؟
بوسه ای روی چشمای خیسم زد و گفت : به چشمای اقیانوسیت قسم میخورم که تا ابد پیشتم
تک خنده ای کردم که با تعجب بهم نگاه کرد
یونگی : چیه ؟
یهو جدی شدم و گوشش رو گرفتم و پیچیدم و گفتم : این حرفا رو از کی یاد گرفتی ؟
یونگی : اخ اخ به جون تو از هیشکی
گوشش رو ول کردم و اروم توی بغلش رفتم و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد
ا.ت : ولی هنوزم از دستت ناراحتما
یونگی : چی کار کنم که فراموش کنی ؟
ا.ت : اومم شاید اگه یه عالمه شکلات و لواشک برام بخری
یونگی خندید و گفت : باشه شیرینکم .
ا.ت : دوستت دارم
یونگی : ولی من دوست ندارم عاشقتم .
پایان .
ویو ا.ت
ا.ت : یونگی از خونه من برو بیرون ( با داد )
یونگی : باشه باشه آروم باش اومدم یه صحبتی باهات کنم
ا.ت : چه صحبتی ؟
یونگی : ا.ت من واقعا متاسفم ، بی نهایت احمق بودم که باعث جداییمون شدم ، احمق بودم که فکر میکردم نمیتونم ازت محافظت کنم و رابطه رو تموم کردم
ا.ت : متاسفی ؟ الان ؟ یونگی الان ؟ یونگی دیگه دیره ، تو یادت میاد چه جوری منو خورد کردی ؟ یادت میاد که چجوری ازم درخواست جدایی کردی ؟ تو خودت میدونستی که من هیچ کس رو نداشتم جز تو ، خودت میدونستی که من از ته قلبم و با تمام وجودم دوست دارم ولی چی کار کردی ؟
هم منو هم عشقمو نسبت به خودت نابود کردی ، تو میگفتی که هیچ وقت ترکم نمیکنی ، یونگی من تمام حرفهای تو رو باور کرده بودم که میگفتی همیشه کنارمی و دوستم داری ، موقعی که گفتی از هم جدا شیم من از خونه تو بیرون اومدم بدون اینکه کار یا حتی پولی داشته باشم ، بعد تو بعد از گذشت ۶ ماه میای و میگی متاسفی ؟
ویو یونگی
با حرفاش حالم داشت بد میشد واقعا من چکار کردم ؟
میتونم بگم که خودم گند زدم تو زندگی خودم
من از ته قلبم عاشقش بودم حتی موقعی که بهش گفتم جدا شیم هم بازم عاشقش بودم ولی میترسیدم که دشمنام هام تهدیدی براش باشن و الان که قوی تر شدم اومدم پیشش ولی فهمیدم که دیر کردم و اون قلب کوچکش رو شکستم من نابودش کردم
بغضم گرفته بود و ا.ت هم دست کمی از من نداشت چشماش پر اشک شده بود و هر لحظه ممکن بود که بغضش بشکنه
ویو ا.ت
حالم اصلا خوب نبود نمیدونستم که باید چکار کنم
ا.ت : یونگی ؟
یونگی : جونم ؟
ا.ت : نمیخوای بری دنبال زندگیت ؟
یونگی : زندگی من اینجاست کجا برم ؟
با حرفش بغضم شکست و اشکام سرازیر شد که سریع دستم رو کشید و داخل آغوش گرم و امنش فرو رفتم هنوزم آغوشش برام امن ترین جای دنیا بود
یونگی بوسه ای روی موهام گذاشت و گفت : قربونت برم من گریه نکن ، خواهش میکنم بیا با هم از اول شروع کنیم قول میدم پیشم حتی گریه هم نکنی چه برسه به اینکه بخوام ترکت کنم
سرم رو از روی سینش برداشتم و توی چشمای
به رنگ شبش خیره شدم که از چشماش حقیقت رو میشد حس کرد
ا.ت : از کجا بدونم راست میگی ؟
یونگی : چون اگه بخوام دوباره ترکت کنم از دوریت نابود میشم و نمیتونم به زندگیم ادامه بدم
قول میدی ؟
بوسه ای روی چشمای خیسم زد و گفت : به چشمای اقیانوسیت قسم میخورم که تا ابد پیشتم
تک خنده ای کردم که با تعجب بهم نگاه کرد
یونگی : چیه ؟
یهو جدی شدم و گوشش رو گرفتم و پیچیدم و گفتم : این حرفا رو از کی یاد گرفتی ؟
یونگی : اخ اخ به جون تو از هیشکی
گوشش رو ول کردم و اروم توی بغلش رفتم و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد
ا.ت : ولی هنوزم از دستت ناراحتما
یونگی : چی کار کنم که فراموش کنی ؟
ا.ت : اومم شاید اگه یه عالمه شکلات و لواشک برام بخری
یونگی خندید و گفت : باشه شیرینکم .
ا.ت : دوستت دارم
یونگی : ولی من دوست ندارم عاشقتم .
پایان .
- ۱.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط