عشق روانی من پارت آخر

☆عشق روانی من پارت ۱۵ (آخر)☆

شب بود و آسمان پر از ستاره. هانما و ا/ت روی پشت‌بام خانه‌شان ایستاده بودند، دست در دست، و صدای آرام نسیم و شهر، فضایی ساکت و رمانتیک ساخته بود.

هانما به آرامی گفت: «می‌دونی… وقتی همه چیز سخت می‌شه، وقتی دنیا علیه ماست، تنها چیزی که مهمه تو هستی.»
ا/ت لبخند زد و سرش را به شانه هانما تکیه داد: «و تو هم همیشه کنارمی… این حس، کامل‌ترین حسیه که تا حالا تجربه کردم.»

هانما سرش را کمی عقب کشید و به چشم‌های ا/ت نگاه کرد: «من قول می‌دم… همیشه باهات بمونم، هیچ وقت تنها نگذاری و هیچ وقت فراموش نکنی که چقدر دوستت دارم.»
ا/ت چشم‌هایش را پر از اشک شوق کرد و گفت: «من هم همینو قول می‌دم… تا آخر دنیا، فقط تو و من.»

آن‌ها نزدیک‌تر شدند، لب‌هایشان در یک بوسه آرام و پر از عشق به هم رسید. لحظه‌ای طول کشید، و سپس هانما با آرامش گفت: «دوستت دارم… بیشتر از همه چیز.»
ا/ت با لبخندی درخشان پاسخ داد: «من هم دوستت دارم… تا همیشه.»

سپس هانما دست ا/ت را گرفت و گفت: «بیایم با هم پیش بریم، هر روز، هر لحظه… با عشق، با خنده، با همه چیز.»
ا/ت سرش را به شانه هانما تکیه داد و گفت: «حتماً… با تو بودن، بهترین قسمت زندگی منه.»

و آن‌ها در سکوت شب، زیر نور ستارگان، دست در دست هم ایستادند، قلب‌هایی که همزمان می‌تپیدند و عشقی که هیچ چیز نمی‌توانست آن را متوقف کند.
این پایان نبود، بلکه شروعی بود برای همیشه کنار هم بودن، با عشقی که هر روز قوی‌تر و روشن‌تر می‌شد.
دیدگاه ها (۲)

☆شبح ابی پارت ۵☆سکوت عصر با سرمای ملایمی که از میان شاخه‌های...

☆شبح ابی پارت ۶☆باد سردی از لای درختان عبور می‌کرد و هوای اط...

☆عشق روانی من پارت ۱۴☆هانما و ا/ت روی نیمکت پارک نشسته بودند...

☆عشق روانی من پارت ۱۳☆صبح زود بود و صدای پرندگان فضای اتاق ر...

همیشه برقرار باش تا بی قرار نباشیچرا که در تمام لحظه های سخت...

#جنوبی_قلبم_سرورم💙 تُهمان عشقیکه هر دم و باز دمَماز عطر تُ ج...

به.عشق.پدر.خدایا...پدرم ستون خانواده وآرامش دل من استتکیه گا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط