☆شبح ابی پارت ۶☆
☆شبح ابی پارت ۶☆
باد سردی از لای درختان عبور میکرد و هوای اطراف پر از سکوت سنگینی بود. مویچیرو و اوبانای هنوز روبهروی هم ایستاده بودند، درحالیکه موهانا بینشان ایستاده بود؛ مثل پلی لرزان میان دو دنیای متفاوت.
اوبانای گام برداشت جلو، سایهاش روی زمین افتاد.
– «گفتم ازش دور شو، مویچیرو.»
مویچیرو حتی پلک نزد.
– «نه تا وقتی اون خودش اینو بگه.»
موهانا شوکه شد، نگاهش بین هردو جابهجا میشد.
– «کافیه! هر دو تون...»
اما صدای محکم اوبانای رشتهی حرفش را برید.
– «ساکت باش موهانا. تو نمیدونی اون چه خطری داره.»
مویچیرو یک قدم جلو رفت، نگاهش سرد اما در عمقش چیزی شبیه درد بود.
– «من خطر نیستم، اوبانای. فقط کسیام که اونو میفهمه.»
لحظهای گذشت. صدای فلز زنجیر موهانا در هوا پیچید، او مضطرب دستانش را جمع کرد.
اوبانای دستش را روی دستهی شمشیرش گذاشت.
– «اگه دوباره بهش نزدیک شی...»
– «چی؟ میخوای با من بجنگی؟» صدای مویچیرو آرام بود، اما در پشتش طوفانی از احساسات پنهان بود.
باد شدیدتر وزید، موهای هر دو در باد رقصید. موهانا میانشان ایستاد، چشمانش پر از اشک.
– «بسه! دیگه نمیخوام بینتون بجنگم!»
صدایش لرزید.
– «تو برادرم هستی اوبانای… و تو مویچیرو… کسی هستی که باعث شد بفهمم قلب داشتن یعنی چی.»
هر دو لحظهای سکوت کردند. اوبانای چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. صدایش آرامتر شد، ولی هنوز خشم در آن موج میزد.
– «تو نمیفهمی موهانا… دنیای ما امن نیست. اگه بخوای کنار اون باشی، هر لحظه ممکنه از دستش بدی.»
موهانا لبهایش را گزید.
– «پس بذار خودم انتخاب کنم.»
چشمان مویچیرو نرمتر شد، به آرامی گفت:
– «من قول نمیدم همیشه امن باشی… ولی قول میدم هیچوقت تنها نباشی.»
چند لحظه بعد، اوبانای برگشت و بدون حرف از میان درختها دور شد. فقط صدای پایش در مه محو شد.
موهانا به مویچیرو نگاه کرد، اشکش پایین افتاد.
مویچیرو لبخند خفیفی زد، دستش را بالا آورد و با نوک انگشت، قطرهی اشک را از گونهاش پاک کرد.
– «گریه نکن. ما هنوز تموم نکردیم… فقط تازه شروع کردیم.»
باد آرامتر شد. آفتاب از میان ابرها گذشت، و در آن سکوت آرام، نگاهشان معنای هزاران حرف ناگفته را داشت.
باد سردی از لای درختان عبور میکرد و هوای اطراف پر از سکوت سنگینی بود. مویچیرو و اوبانای هنوز روبهروی هم ایستاده بودند، درحالیکه موهانا بینشان ایستاده بود؛ مثل پلی لرزان میان دو دنیای متفاوت.
اوبانای گام برداشت جلو، سایهاش روی زمین افتاد.
– «گفتم ازش دور شو، مویچیرو.»
مویچیرو حتی پلک نزد.
– «نه تا وقتی اون خودش اینو بگه.»
موهانا شوکه شد، نگاهش بین هردو جابهجا میشد.
– «کافیه! هر دو تون...»
اما صدای محکم اوبانای رشتهی حرفش را برید.
– «ساکت باش موهانا. تو نمیدونی اون چه خطری داره.»
مویچیرو یک قدم جلو رفت، نگاهش سرد اما در عمقش چیزی شبیه درد بود.
– «من خطر نیستم، اوبانای. فقط کسیام که اونو میفهمه.»
لحظهای گذشت. صدای فلز زنجیر موهانا در هوا پیچید، او مضطرب دستانش را جمع کرد.
اوبانای دستش را روی دستهی شمشیرش گذاشت.
– «اگه دوباره بهش نزدیک شی...»
– «چی؟ میخوای با من بجنگی؟» صدای مویچیرو آرام بود، اما در پشتش طوفانی از احساسات پنهان بود.
باد شدیدتر وزید، موهای هر دو در باد رقصید. موهانا میانشان ایستاد، چشمانش پر از اشک.
– «بسه! دیگه نمیخوام بینتون بجنگم!»
صدایش لرزید.
– «تو برادرم هستی اوبانای… و تو مویچیرو… کسی هستی که باعث شد بفهمم قلب داشتن یعنی چی.»
هر دو لحظهای سکوت کردند. اوبانای چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. صدایش آرامتر شد، ولی هنوز خشم در آن موج میزد.
– «تو نمیفهمی موهانا… دنیای ما امن نیست. اگه بخوای کنار اون باشی، هر لحظه ممکنه از دستش بدی.»
موهانا لبهایش را گزید.
– «پس بذار خودم انتخاب کنم.»
چشمان مویچیرو نرمتر شد، به آرامی گفت:
– «من قول نمیدم همیشه امن باشی… ولی قول میدم هیچوقت تنها نباشی.»
چند لحظه بعد، اوبانای برگشت و بدون حرف از میان درختها دور شد. فقط صدای پایش در مه محو شد.
موهانا به مویچیرو نگاه کرد، اشکش پایین افتاد.
مویچیرو لبخند خفیفی زد، دستش را بالا آورد و با نوک انگشت، قطرهی اشک را از گونهاش پاک کرد.
– «گریه نکن. ما هنوز تموم نکردیم… فقط تازه شروع کردیم.»
باد آرامتر شد. آفتاب از میان ابرها گذشت، و در آن سکوت آرام، نگاهشان معنای هزاران حرف ناگفته را داشت.
- ۲۳.۱k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط