spy family
spy × family
فصل۳پارت۳۹
فردا تو مدرسه
هیروشی: هی کله صورتی...
آسامی: هی منو با این لقب صدا نکننننننن.
هیروشی: باشه باشه ولی یکچیزی
آسامی: ها؟
هیروشی: مامان من بهترین دوست مامانته😼
بعدشم مادرم بکی بلک بل صنعت بزرگی رو اداره میکنه و پدرم ماگن یونه است... بزرگترین صنعت ماشین های سنگین.
آسامی: درسته که دهاتی نیستی به هرحال . ولی به سطح ما که نمیرسی .... بعدشم این که نشد بهونه برای دوستی با من.....
هیروشی: امروز بعدظهر میفهمی خوشگله.
آسامی سرخ میشه: دهنتتتت رو ببنددددد نه نه نههههههههه
و بدو بدو میره
(ببیند خوابگاه یه مشکلی داشته باید سَم زُدایی بشه برای همین بچه ها میرن خونه خودشون..
آسامی : مادر سلام.
پترا: سلام خانم جوان
و کیف و کت ایتسوکی و آسامی رو میگیره
آنیا: کجا کجا نرو تو اتاق ۱ ساعت دیگه مهمون میاد
آسامی: مامان این همه خدمتکار اینجا چکاره ان پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آنیا: ای بابا ضد حالی چقدر....
چند ساعت گذشته
دینگ دینگ دینگ دینگ
آنیا در رو باز میکنه
و بله بکی با هیروشی اومدههههه
آنیا : بکیییییی😭
بکی: آنیاااااااااا😭
آسامی از بالا صدا رو میشنوه: ها... خاله بکی؟ اگه اون اومده...... یعنی....وایسا اون پسره امروز گفت امروز بعدازظهر میفهممممم
پس الانننن اومدهههه وای چکار کنم چکار کنم وای وای
«خودش رو خوشگل میکنه موهاش رو بالا میبنده و عطر میزنه»
آنیا: وای عزیزم ایشون پسرته؟
هیروشی: سلام خانم دزموند من هیروشی هستم «یه تعظیم کوتاه میکنه»
هیروشی: شما واقعا خانم زیبایی هستید
آنیا میخنده: چقدر خوشزبونی ...
خوشحالم دخترم باهات دوسته اون همیشه از تو حرف میزنه
هیروشی تو ذهنش: من واقعا اون دختر رو دوست دارم؟
آنیا ذهن هیروشی رو میخونه و یهو منفجر میشه از خنده : وایییییییی بکییییییییی بیا بریم طبقه بالااا کارت دارممم😭🤣
هیروشی: هه؟
آسامی از بالا: وای مامان این چی بود گفتتتییی اون پسره چقدر پاچه خواره خداااا
هیروشی از پله ها داره میره بالا که یهو......
فصل۳پارت۳۹
فردا تو مدرسه
هیروشی: هی کله صورتی...
آسامی: هی منو با این لقب صدا نکننننننن.
هیروشی: باشه باشه ولی یکچیزی
آسامی: ها؟
هیروشی: مامان من بهترین دوست مامانته😼
بعدشم مادرم بکی بلک بل صنعت بزرگی رو اداره میکنه و پدرم ماگن یونه است... بزرگترین صنعت ماشین های سنگین.
آسامی: درسته که دهاتی نیستی به هرحال . ولی به سطح ما که نمیرسی .... بعدشم این که نشد بهونه برای دوستی با من.....
هیروشی: امروز بعدظهر میفهمی خوشگله.
آسامی سرخ میشه: دهنتتتت رو ببنددددد نه نه نههههههههه
و بدو بدو میره
(ببیند خوابگاه یه مشکلی داشته باید سَم زُدایی بشه برای همین بچه ها میرن خونه خودشون..
آسامی : مادر سلام.
پترا: سلام خانم جوان
و کیف و کت ایتسوکی و آسامی رو میگیره
آنیا: کجا کجا نرو تو اتاق ۱ ساعت دیگه مهمون میاد
آسامی: مامان این همه خدمتکار اینجا چکاره ان پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آنیا: ای بابا ضد حالی چقدر....
چند ساعت گذشته
دینگ دینگ دینگ دینگ
آنیا در رو باز میکنه
و بله بکی با هیروشی اومدههههه
آنیا : بکیییییی😭
بکی: آنیاااااااااا😭
آسامی از بالا صدا رو میشنوه: ها... خاله بکی؟ اگه اون اومده...... یعنی....وایسا اون پسره امروز گفت امروز بعدازظهر میفهممممم
پس الانننن اومدهههه وای چکار کنم چکار کنم وای وای
«خودش رو خوشگل میکنه موهاش رو بالا میبنده و عطر میزنه»
آنیا: وای عزیزم ایشون پسرته؟
هیروشی: سلام خانم دزموند من هیروشی هستم «یه تعظیم کوتاه میکنه»
هیروشی: شما واقعا خانم زیبایی هستید
آنیا میخنده: چقدر خوشزبونی ...
خوشحالم دخترم باهات دوسته اون همیشه از تو حرف میزنه
هیروشی تو ذهنش: من واقعا اون دختر رو دوست دارم؟
آنیا ذهن هیروشی رو میخونه و یهو منفجر میشه از خنده : وایییییییی بکییییییییی بیا بریم طبقه بالااا کارت دارممم😭🤣
هیروشی: هه؟
آسامی از بالا: وای مامان این چی بود گفتتتییی اون پسره چقدر پاچه خواره خداااا
هیروشی از پله ها داره میره بالا که یهو......
- ۶.۲k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط