{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌙 پارت ۵ | «بالاخره کوتاه اومدی؟»

🌙 پارت ۵ | «بالاخره کوتاه اومدی؟»

چند روز گذشته بود و تو هنوز با دوستای جیمین حرف نمی‌زدی. با خود جیمین هم فقط وقتی لازم بود جواب می‌دادی.

بعد از کلاس، جیمین جلوی در منتظرت ایستاده بود.

ـ «میای یه دقیقه؟»

ـ «کجا؟»

ـ «فقط بیا.»

دنبالش رفتی تا حیاط مدرسه. دوستای جیمین اونجا بودن؛ اما این بار خبری از شوخی و خنده نبود.

یکی از اون‌ها جلو اومد و گفت:

ـ «ما می‌خواستیم ازت معذرت بخوایم. شوخی‌هامون از حد گذشت.»

یکی دیگه هم گفت: ـ «فکر نمی‌کردیم واقعاً ناراحت بشی، ولی فهمیدیم اشتباه کردیم.»

چند لحظه ساکت موندی.

بعد گفتی:

ـ «من فقط می‌خواستم وقتی میگم یه چیزی ناراحتم کرده، جدی بگیرین.»

جیمین لبخند زد.

ـ «دیدین؟ گفتم باید خودش حرف بزنه.»

نگاهش کردی و گفتی:

ـ «تو هم خیلی زرنگی! چند روزه داری نقشه می‌کشی.»

خندید.

ـ «خب... جواب داد؟»

کمی مکث کردی.

ـ «شاید.»

یکی از دوستاش با هیجان گفت: ـ «یعنی آشتی کرد؟!»

با خنده گفتی:

ـ «با شماها... هنوز مطمئن نیستم.»

همه شروع کردن به خندیدن و جیمین با خوشحالی گفت:

ـ «همین که دیگه با من قهر نیستی، کافیه عشقم.»

سرت رو تکون دادی.

ـ «من نگفتم با تو آشتی کردم.»

آریا با تعجب: ـ «چی؟!»

خندیدی.

ـ «شوخی کردم!»

ادامه دارد... 💗

✨ پارت ۶ (آخر): آشتی کامل و پایان داستان
دیدگاه ها (۰)

🌙 پارت ۶ | پایان — «بالاخره آشتی کردیم» 💗 فردای آن روز، وقتی...

سلام خوبین امیدوارم حالتون خوب باشه 😁اگ درخواستی چیزی دارید ...

🌙 پارت ۴ | «فکر کردی با یه نامه آشتی می‌کنم؟» روز بعد، وقتی ...

🌙 پارت ۳ | نقشه جیمینبعد از مدرسه، وقتی داشتی از در کلاس بیر...

درخواستی🌙 چندپارتی جیمین | «دیگه باهاتون حرف نمی‌زنم»شخصیت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط