🌙 پارت ۳ | نقشه جیمین
🌙 پارت ۳ | نقشه جیمین
بعد از مدرسه، وقتی داشتی از در کلاس بیرون میرفتی، جیمین جلوت ظاهر شد.
ـ «صبر کن.»
ایستادی و گفتی: ـ «چیه؟»
ـ «میخوام یه چیزی بهت بدم.»
یه کاغذ کوچیک از جیبش درآورد و سمتت گرفت.
با تعجب گرفتی و بازش کردی.
روی کاغذ نوشته بود:
«من میدونم هنوز ناراحتی، و حق هم داری.
ولی نمیخوام فکر کنی ناراحتیت برای من مهم نیست.»
نگاهش کردی.
ـ «این رو خودت نوشتی؟»
لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «خطت خیلی بده.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد هر دوتون ناخودآگاه خندیدین.
اما سریع خودت رو جمع کردی و گفتی:
ـ «فکر نکن چون خندیدم، آشتی کردم.»
جیمین خندید.
ـ «باشه. پس هنوز یه شانس دارم.»
همون لحظه دوستای جیمین از دور رسیدن.
یکیشون گفت: ـ «جیمین، هنوز قهره؟»
جیمین برگشت سمتشون:
ـ «آره. و تا وقتی خودش نخواد، هیچکس حق نداره اذیتش کنه.»
برای اولین بار از دیشب، کمی احساس کردی واقعاً طرف تو ایستاده...
ولی هنوز دلت نمیخواست زود کوتاه بیای. 🥹
ادامه دارد...
بعد از مدرسه، وقتی داشتی از در کلاس بیرون میرفتی، جیمین جلوت ظاهر شد.
ـ «صبر کن.»
ایستادی و گفتی: ـ «چیه؟»
ـ «میخوام یه چیزی بهت بدم.»
یه کاغذ کوچیک از جیبش درآورد و سمتت گرفت.
با تعجب گرفتی و بازش کردی.
روی کاغذ نوشته بود:
«من میدونم هنوز ناراحتی، و حق هم داری.
ولی نمیخوام فکر کنی ناراحتیت برای من مهم نیست.»
نگاهش کردی.
ـ «این رو خودت نوشتی؟»
لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «خطت خیلی بده.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد هر دوتون ناخودآگاه خندیدین.
اما سریع خودت رو جمع کردی و گفتی:
ـ «فکر نکن چون خندیدم، آشتی کردم.»
جیمین خندید.
ـ «باشه. پس هنوز یه شانس دارم.»
همون لحظه دوستای جیمین از دور رسیدن.
یکیشون گفت: ـ «جیمین، هنوز قهره؟»
جیمین برگشت سمتشون:
ـ «آره. و تا وقتی خودش نخواد، هیچکس حق نداره اذیتش کنه.»
برای اولین بار از دیشب، کمی احساس کردی واقعاً طرف تو ایستاده...
ولی هنوز دلت نمیخواست زود کوتاه بیای. 🥹
ادامه دارد...
- ۲۲۰
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط