🌙 پارت ۴ | «فکر کردی با یه نامه آشتی میکنم؟»
🌙 پارت ۴ | «فکر کردی با یه نامه آشتی میکنم؟»
روز بعد، وقتی وارد کلاس شدی، دیدی روی میزت یه بسته کوچیک گذاشته شده.
با تعجب نگاهش کردی.
یکی از بچهها گفت: ـ «از طرف جیمین.»
اخم کردی: ـ «باز شروع کرد...»
بسته رو باز کردی و یه یادداشت دیدی:
«میدونم هنوز ناراحتی. این فقط برای اینه که بدونی برام مهمی عشقم.»
لبخند خیلی کوچیکی روی لبت نشست، ولی سریع جمعش کردی.
جیمین از اون طرف کلاس حواسش بهت بود.
ـ «خوندیش؟»
ـ «آره.»
ـ «پس؟»
ـ «پس هیچی.»
ـ «حتی یه لبخند هم نزدیش؟»
با شیطنت گفتی: ـ «نه.»
یکی از دوستاش از پشت سر گفت: ـ «دروغ میگه، دیدم لبخند زد!»
برگشتی سمتش: ـ «تو دخالت نکن! هنوز با تو قهرم.»
همه خندیدن.
جیمین هم خندید، ولی این بار دوستاش رو ساکت کرد.
ـ «بچهها، بذارین خودش تصمیم بگیره.»
بعد رو به تو گفت:
ـ «من عجله نمیکنم. هر وقت آماده بودی، باهام حرف بزن پرنسسم.»
این حرفش باعث شد برای چند لحظه ساکت بمونی.
شاید هنوز ناراحت بودی...
اما کمکم داشتی میفهمیدی جیمین واقعاً میخواد جبران کنه. 💗
ادامه دارد...
📌 پارت ۵: جیمین بالاخره کاری میکنه که تو رو واقعاً غافلگیر میکنه... 👀
روز بعد، وقتی وارد کلاس شدی، دیدی روی میزت یه بسته کوچیک گذاشته شده.
با تعجب نگاهش کردی.
یکی از بچهها گفت: ـ «از طرف جیمین.»
اخم کردی: ـ «باز شروع کرد...»
بسته رو باز کردی و یه یادداشت دیدی:
«میدونم هنوز ناراحتی. این فقط برای اینه که بدونی برام مهمی عشقم.»
لبخند خیلی کوچیکی روی لبت نشست، ولی سریع جمعش کردی.
جیمین از اون طرف کلاس حواسش بهت بود.
ـ «خوندیش؟»
ـ «آره.»
ـ «پس؟»
ـ «پس هیچی.»
ـ «حتی یه لبخند هم نزدیش؟»
با شیطنت گفتی: ـ «نه.»
یکی از دوستاش از پشت سر گفت: ـ «دروغ میگه، دیدم لبخند زد!»
برگشتی سمتش: ـ «تو دخالت نکن! هنوز با تو قهرم.»
همه خندیدن.
جیمین هم خندید، ولی این بار دوستاش رو ساکت کرد.
ـ «بچهها، بذارین خودش تصمیم بگیره.»
بعد رو به تو گفت:
ـ «من عجله نمیکنم. هر وقت آماده بودی، باهام حرف بزن پرنسسم.»
این حرفش باعث شد برای چند لحظه ساکت بمونی.
شاید هنوز ناراحت بودی...
اما کمکم داشتی میفهمیدی جیمین واقعاً میخواد جبران کنه. 💗
ادامه دارد...
📌 پارت ۵: جیمین بالاخره کاری میکنه که تو رو واقعاً غافلگیر میکنه... 👀
- ۲۴۲
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط